شما را به خدا امام را تنها نگذارید ;
شما را به خدا امام را تنها نگذارید ;
داشتیم با هم قدم می زدیم. آرزویش را خیلی خودمانی گفت: ـ دوست دارم برای یک بارهم که شده دخترم را ببینم. چند روز بعد، از قلبش گفت و از دردی که مثل خوره بر جانش افتاده بود. امید به لطف خدا داشتیم، ولی هیچ گاه فکرش را هم نمی کردیم که یک شب در کنار خودمان پر پر بزند. از ساعت شش که رفتیم داخل آسایشگاه، دردش شروع شد. از همان ساعت، نگهبان را صدا زدیم. حالش که خراب ترشد، وصیت هایش را کرد: ـ شما را به خدا، امام را تنها نگذارید. اگر آزاد شدید، سلامم را به ایشان برسانید و از طرف من او را ببوسید. به دخترم سلام برسانید و بگویید که پدرت سرباز امام زمان بود و به سوی خدا پر کشید. ساعت هفت صبح شد. هنوز از نگهبان خبری نبود. رنگ صورتش کبود شده بود. با التماس های زیاد و داد و فریاد و حتی گریه، بالاخره آن قلب سنگدل راضی شد که بهیار اردوگاه را خبرکند. آمدن بهیار و اخم و تخم او را هم به جان خریدم تا شاید....وقتی یک قرص به او داد، به خدا توکل کردم، اما چیزی نگذشت که کبوتر روحش پرکشید به سوی آسمان پاکی ها. عراقی ها بعد از دو روز آمدند تا از ما امضا بگیرند که او به مرگ طبیعی، فوت کرده است. هیچ یک از بچه ها قبول نکردند. ما به صلیب سرخ هم این موضوع را گفتیم، اما دریغ از فریادرسی. چهار روز از شهادت آن آزاده گذشته بود که سه نفر را بردند برای به خاک سپردنش. آنها وقتی برگشتند، خیلی گریه می کردند. علت را که پرسیدم، گفتند: ـ جای سالمی در بدنش نبود. همه جای بدنش را چاک- چاک کرده بودند.
راوی: احمد کاظمی
داشتیم با هم قدم می زدیم. آرزویش را خیلی خودمانی گفت: ـ دوست دارم برای یک بارهم که شده دخترم را ببینم. چند روز بعد، از قلبش گفت و از دردی که مثل خوره بر جانش افتاده بود. امید به لطف خدا داشتیم، ولی هیچ گاه فکرش را هم نمی کردیم که یک شب در کنار خودمان پر پر بزند. از ساعت شش که رفتیم داخل آسایشگاه، دردش شروع شد. از همان ساعت، نگهبان را صدا زدیم. حالش که خراب ترشد، وصیت هایش را کرد: ـ شما را به خدا، امام را تنها نگذارید. اگر آزاد شدید، سلامم را به ایشان برسانید و از طرف من او را ببوسید. به دخترم سلام برسانید و بگویید که پدرت سرباز امام زمان بود و به سوی خدا پر کشید. ساعت هفت صبح شد. هنوز از نگهبان خبری نبود. رنگ صورتش کبود شده بود. با التماس های زیاد و داد و فریاد و حتی گریه، بالاخره آن قلب سنگدل راضی شد که بهیار اردوگاه را خبرکند. آمدن بهیار و اخم و تخم او را هم به جان خریدم تا شاید....وقتی یک قرص به او داد، به خدا توکل کردم، اما چیزی نگذشت که کبوتر روحش پرکشید به سوی آسمان پاکی ها. عراقی ها بعد از دو روز آمدند تا از ما امضا بگیرند که او به مرگ طبیعی، فوت کرده است. هیچ یک از بچه ها قبول نکردند. ما به صلیب سرخ هم این موضوع را گفتیم، اما دریغ از فریادرسی. چهار روز از شهادت آن آزاده گذشته بود که سه نفر را بردند برای به خاک سپردنش. آنها وقتی برگشتند، خیلی گریه می کردند. علت را که پرسیدم، گفتند: ـ جای سالمی در بدنش نبود. همه جای بدنش را چاک- چاک کرده بودند.
راوی: احمد کاظمی
- ۱.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط