•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۲●•
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۲●•
_شرلوک هلمز_
سرم رو یه کم تکون دادم تا افکار از ذهنم بره. دیگه نمیخواستم به اون روز فکر کنم. هرچقدر هم که اون اتفاق هنوز برام عجیب بود، قرار نبود بشینم و دوباره و دوباره مرورش کنم. بالاخره گذشته بود.
و حالا... ویلیام اینجا بود. زنده. خواب.
و احتمالاً وقتی بیدار میشد، اولین چیزی که میگفت همون "خوبم" بود. یه لبخند کوتاه زدم.
- شرلوک: واقعاً عادت بدی داری.
نگاهم رو از پنجره گرفتم و دوباره بهش نگاه کردم. چند دقیقهی دیگه هم گذشت. ویلیام هنوز خواب بود. اتاق همچنان ساکت بود و صدای نفسهای آرومش توی سکوت به گوش میرسید.
نگاهم روی صورتش موند. موهاش دوباره روی صورتش ریخته بود. چند تار مو روی پیشونیش افتاده بود و یکی از تارها درست جلوی چشمش قرار گرفته بود. دست خودم رو بالا آوردم... اما قبل از اینکه بهش دست بزنم، مکث کردم. چرا باید موهاش رو کنار میزدم؟ دستم همونجا موند. چند ثانیه به تار موها نگاه کردم، بعد با بیخیالی دستم رو پایین آوردم.
- شرلوک: خودت میتونی وقتی بیدار شدی درستش کنی.
اما چند دقیقه بعد... هنوز نگاهم روی همون چند تار مو بود. اخم کردم. چرا اینقدر روی اعصابم بود؟ یه نفس کوتاه کشیدم.
- شرلوک: هوم...
دوباره دستم رو جلو بردم. این بار بدون اینکه مکث کنم، چند تار مویی که روی صورتش ریخته بود رو کنار زدم و آروم پشت گوشش گذاشتم. همین که دستم پایین اومد، چند لحظه به کاری که کرده بودم خیره موندم.
...
ابروهام بالا رفت.
- شرلوک: ...
خودم هم نفهمیدم چرا این کار رو کردم. نگاهم رو از ویلیام گرفتم و به دست خودم نگاه کردم. بعد دوباره بهش نگاه کردم.
- شرلوک: من که گفتم خودت میتونی وقتی بیدار شدی درستش کنی.
البته ویلیام هیچ نظری نداشت. چون همچنان خواب بود. لبخند خیلی کمرنگی زدم و سرم رو تکون دادم.
- شرلوک: خوششانسی که خوابی.
چند لحظه بعد ویلیام کمی جابهجا شد. فکر کردم بیدار شده، اما فقط سرش رو کمی روی بازوش جابهجا کرد و دوباره بیحرکت موند. نگاهش کردم.
- شرلوک: نه... هنوز نه.
چشمم افتاد به کتابی که کنار دستش بود. همون کتابی که قبل از خواب میخوند. آروم برداشتمش و چند صفحه ورق زدم. عنوان فصل رو خوندم. بعد چند خط از متن رو نگاه کردم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که کتاب رو بستم.
- شرلوک: واقعاً نمیفهمم چطور تونستی با این کتاب خوابت ببره؟
کتاب رو دوباره سر جاش گذاشتم. به ساعت نگاه کردم، هنوز تا ظهر زمان مونده بود. پس ظاهراً ویلیام قصد نداشت به این زودیها بیدار بشه. دوباره روی صندلی نشستم. این بار سعی کردم ذهنم رو درگیر چیز دیگهای کنم. مثلاً اینکه وقتی بیدار شد، اول چی میگه. احتمالاً "خوبم."... یا شاید این بار بالاخره اعتراف کنه که خسته بوده. البته احتمال دوم خیلی کمتر بود.
یه لبخند زدم.
- شرلوک: شرط میبندم حتی اگه ازت بپرسم چرا خوابت برده، باز میگی "چیزی نیست، من خوبم." ویلیام تکون کوچیکی خورد. چشمم سریع رفت سمتش. ولی باز هم بیدار نشد.
- شرلوک: دقیقاً همونطور که فکر میکردم.
چند لحظه سکوت کردم. بعد نگاهم دوباره روی صورتش نشست. این بار خبری از موهایی که روی صورتش ریخته بود نبود. لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
- شرلوک: بهتر شد.
چند ثانیه بعد خودم متوجه چیزی شدم. اخم کردم.
- شرلوک: ...من چرا دارم به این چیزا اهمیت میدم؟
جوابی نداشتم. و از اون بدتر... ویلیام هم خواب بود که بتونه جواب بده! پس ترجیح دادم بیخیالش بشم. تکیه دادم و چشمم رو بستم. فعلاً بهتر بود بذارم بخوابه. وقتی بیدار میشد، مطمئن بودم اتاق دوباره پر از حرف میشد. و راستش... سکوت فعلی بد نبود. حداقل برای چند دقیقه.
... ... ... ... ... ... ... ...
لایک و کامنت فراموش نشه!!
حس میکنم خیلی بد دارم مینویسم. 🥲😭
_شرلوک هلمز_
سرم رو یه کم تکون دادم تا افکار از ذهنم بره. دیگه نمیخواستم به اون روز فکر کنم. هرچقدر هم که اون اتفاق هنوز برام عجیب بود، قرار نبود بشینم و دوباره و دوباره مرورش کنم. بالاخره گذشته بود.
و حالا... ویلیام اینجا بود. زنده. خواب.
و احتمالاً وقتی بیدار میشد، اولین چیزی که میگفت همون "خوبم" بود. یه لبخند کوتاه زدم.
- شرلوک: واقعاً عادت بدی داری.
نگاهم رو از پنجره گرفتم و دوباره بهش نگاه کردم. چند دقیقهی دیگه هم گذشت. ویلیام هنوز خواب بود. اتاق همچنان ساکت بود و صدای نفسهای آرومش توی سکوت به گوش میرسید.
نگاهم روی صورتش موند. موهاش دوباره روی صورتش ریخته بود. چند تار مو روی پیشونیش افتاده بود و یکی از تارها درست جلوی چشمش قرار گرفته بود. دست خودم رو بالا آوردم... اما قبل از اینکه بهش دست بزنم، مکث کردم. چرا باید موهاش رو کنار میزدم؟ دستم همونجا موند. چند ثانیه به تار موها نگاه کردم، بعد با بیخیالی دستم رو پایین آوردم.
- شرلوک: خودت میتونی وقتی بیدار شدی درستش کنی.
اما چند دقیقه بعد... هنوز نگاهم روی همون چند تار مو بود. اخم کردم. چرا اینقدر روی اعصابم بود؟ یه نفس کوتاه کشیدم.
- شرلوک: هوم...
دوباره دستم رو جلو بردم. این بار بدون اینکه مکث کنم، چند تار مویی که روی صورتش ریخته بود رو کنار زدم و آروم پشت گوشش گذاشتم. همین که دستم پایین اومد، چند لحظه به کاری که کرده بودم خیره موندم.
...
ابروهام بالا رفت.
- شرلوک: ...
خودم هم نفهمیدم چرا این کار رو کردم. نگاهم رو از ویلیام گرفتم و به دست خودم نگاه کردم. بعد دوباره بهش نگاه کردم.
- شرلوک: من که گفتم خودت میتونی وقتی بیدار شدی درستش کنی.
البته ویلیام هیچ نظری نداشت. چون همچنان خواب بود. لبخند خیلی کمرنگی زدم و سرم رو تکون دادم.
- شرلوک: خوششانسی که خوابی.
چند لحظه بعد ویلیام کمی جابهجا شد. فکر کردم بیدار شده، اما فقط سرش رو کمی روی بازوش جابهجا کرد و دوباره بیحرکت موند. نگاهش کردم.
- شرلوک: نه... هنوز نه.
چشمم افتاد به کتابی که کنار دستش بود. همون کتابی که قبل از خواب میخوند. آروم برداشتمش و چند صفحه ورق زدم. عنوان فصل رو خوندم. بعد چند خط از متن رو نگاه کردم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که کتاب رو بستم.
- شرلوک: واقعاً نمیفهمم چطور تونستی با این کتاب خوابت ببره؟
کتاب رو دوباره سر جاش گذاشتم. به ساعت نگاه کردم، هنوز تا ظهر زمان مونده بود. پس ظاهراً ویلیام قصد نداشت به این زودیها بیدار بشه. دوباره روی صندلی نشستم. این بار سعی کردم ذهنم رو درگیر چیز دیگهای کنم. مثلاً اینکه وقتی بیدار شد، اول چی میگه. احتمالاً "خوبم."... یا شاید این بار بالاخره اعتراف کنه که خسته بوده. البته احتمال دوم خیلی کمتر بود.
یه لبخند زدم.
- شرلوک: شرط میبندم حتی اگه ازت بپرسم چرا خوابت برده، باز میگی "چیزی نیست، من خوبم." ویلیام تکون کوچیکی خورد. چشمم سریع رفت سمتش. ولی باز هم بیدار نشد.
- شرلوک: دقیقاً همونطور که فکر میکردم.
چند لحظه سکوت کردم. بعد نگاهم دوباره روی صورتش نشست. این بار خبری از موهایی که روی صورتش ریخته بود نبود. لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
- شرلوک: بهتر شد.
چند ثانیه بعد خودم متوجه چیزی شدم. اخم کردم.
- شرلوک: ...من چرا دارم به این چیزا اهمیت میدم؟
جوابی نداشتم. و از اون بدتر... ویلیام هم خواب بود که بتونه جواب بده! پس ترجیح دادم بیخیالش بشم. تکیه دادم و چشمم رو بستم. فعلاً بهتر بود بذارم بخوابه. وقتی بیدار میشد، مطمئن بودم اتاق دوباره پر از حرف میشد. و راستش... سکوت فعلی بد نبود. حداقل برای چند دقیقه.
... ... ... ... ... ... ... ...
لایک و کامنت فراموش نشه!!
حس میکنم خیلی بد دارم مینویسم. 🥲😭
- ۶۷
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط