از من گله کردی و نگفتی به چه رویی؟
از من گله کردی و نگفتی به چه رویی؟
وقتی که نظر دوخته ایی در پیِ اویی
آشفته مکن حال پریشان شده ایی را
من میگُذَرم از تو که اینگونه دو رویی
دریایِ دلم خون شده از اینهمه آزار
مشکن دل درمانده ی ما بسته به مویی
رفتی که بیایی هنوز منتظرم من
دردی به دلم مانده و بغضی به گلویی
تب دارم و از درد رسیدم به جنونی
دیوانه شدم رهگذرم بر سر کویی
وقتی که (غریبی)شده آواره ی این شهر
یادی بکن از او به شادی و نکویی
وقتی که نظر دوخته ایی در پیِ اویی
آشفته مکن حال پریشان شده ایی را
من میگُذَرم از تو که اینگونه دو رویی
دریایِ دلم خون شده از اینهمه آزار
مشکن دل درمانده ی ما بسته به مویی
رفتی که بیایی هنوز منتظرم من
دردی به دلم مانده و بغضی به گلویی
تب دارم و از درد رسیدم به جنونی
دیوانه شدم رهگذرم بر سر کویی
وقتی که (غریبی)شده آواره ی این شهر
یادی بکن از او به شادی و نکویی
- ۸۹۳
- ۱۲ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۸۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط