WRONG
part 6
سر میز حالا فقط سه عضو خانواده بودن جونگ هی کل قضیه رو میدونست با پایین آوردن چنگالی که تو دستش بود و گذاشتنش رو میز نفس عمیقی کشید و روبه جونگ کوک کرد و گفت:
"از ات خوشت نم...
با پرید جونگ کوک وسط حرفش اون رو برای گفتن به ادامه حرفش متوقف کرد و گفت:
(برای اینکه بهتر بفهمین جونگ کوک رو با+ نشون میدم برادرشو با÷ و خواهرش با×)
+
"خودت جواب سوال رو میدونی چرا میپرسی"
÷
"من میخوام از تو بشنوم"
+
"کصشعر بنظرت نمیگی"
÷
"تقصیر اون نیست اونم این وسط نقشی نداره مثل ما"
+
" انقدر دوستش داری چرا باهاش ازدواج نمیکنی"
÷
"بفهم چی داری میگی"
×
"جونگ هی اون داداشته چرا واسه ای هرزه سر داداش بزرگ ترت داد میزنی"
÷
"کارینا اونم مثل خودت دختره فکر میکردم بهتره از ما درکش میکنی"
و بلخره صبر پسر بزرگ خانواده تموم شد با اعصبانیت به میز ضربه زد و با بلند شدن داد زد:
"بسه دیگه بخاطر یه دختر دارین اشغال میکنین زندگیمون رو"
و بعد اون کلمه به اتاقش برگشت
.
.
.
فردا اون روز دختر بعد از دانشگاه به مغازه ای رفت که دیروز برای استخدام شدن رفت درسته موفق هم شد الان اونجا فروشنده ای دقیقا ساعت ۱۱ شب بود مغازه رو بست و بعد از دادن کلید به صاحب کارش به خونه برگشت ساعت ۱۲ شده بود برق ها خاموش بودن تعجبی هم نداشت این موقع شب خواست به سمت پل ها بره تا به طبقه بالا و بعد به اتاق خودش بره که با صدای آشنای که اومد برگشت دقیقن صدای شخصی بود که ازش نفرت داشت
"کجا بودی این وقت شب"
دختر با اعصبانیت جواب داد:
"باید جواب بدم؟"
"وقتی تو خونه ای منی معلومه که اره"
"خونه تو نه خونه خانم ماریا"
پسر نیش خندی زد با قدمی که برداشت به دختر نزدیک شد و تو صورتش خم شد و گفت:
"میبینم جوجه که تا چند روز پیش از من میترسید زبون باز کرده"
دختر با بوی بدی که از دهان پسر در شد دستشو جلو بینیش گرفت و گفت :
" ت..تو مستی؟"
سر میز حالا فقط سه عضو خانواده بودن جونگ هی کل قضیه رو میدونست با پایین آوردن چنگالی که تو دستش بود و گذاشتنش رو میز نفس عمیقی کشید و روبه جونگ کوک کرد و گفت:
"از ات خوشت نم...
با پرید جونگ کوک وسط حرفش اون رو برای گفتن به ادامه حرفش متوقف کرد و گفت:
(برای اینکه بهتر بفهمین جونگ کوک رو با+ نشون میدم برادرشو با÷ و خواهرش با×)
+
"خودت جواب سوال رو میدونی چرا میپرسی"
÷
"من میخوام از تو بشنوم"
+
"کصشعر بنظرت نمیگی"
÷
"تقصیر اون نیست اونم این وسط نقشی نداره مثل ما"
+
" انقدر دوستش داری چرا باهاش ازدواج نمیکنی"
÷
"بفهم چی داری میگی"
×
"جونگ هی اون داداشته چرا واسه ای هرزه سر داداش بزرگ ترت داد میزنی"
÷
"کارینا اونم مثل خودت دختره فکر میکردم بهتره از ما درکش میکنی"
و بلخره صبر پسر بزرگ خانواده تموم شد با اعصبانیت به میز ضربه زد و با بلند شدن داد زد:
"بسه دیگه بخاطر یه دختر دارین اشغال میکنین زندگیمون رو"
و بعد اون کلمه به اتاقش برگشت
.
.
.
فردا اون روز دختر بعد از دانشگاه به مغازه ای رفت که دیروز برای استخدام شدن رفت درسته موفق هم شد الان اونجا فروشنده ای دقیقا ساعت ۱۱ شب بود مغازه رو بست و بعد از دادن کلید به صاحب کارش به خونه برگشت ساعت ۱۲ شده بود برق ها خاموش بودن تعجبی هم نداشت این موقع شب خواست به سمت پل ها بره تا به طبقه بالا و بعد به اتاق خودش بره که با صدای آشنای که اومد برگشت دقیقن صدای شخصی بود که ازش نفرت داشت
"کجا بودی این وقت شب"
دختر با اعصبانیت جواب داد:
"باید جواب بدم؟"
"وقتی تو خونه ای منی معلومه که اره"
"خونه تو نه خونه خانم ماریا"
پسر نیش خندی زد با قدمی که برداشت به دختر نزدیک شد و تو صورتش خم شد و گفت:
"میبینم جوجه که تا چند روز پیش از من میترسید زبون باز کرده"
دختر با بوی بدی که از دهان پسر در شد دستشو جلو بینیش گرفت و گفت :
" ت..تو مستی؟"
- ۳.۰k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط