بریم سراغ **پارت ۱۰**.
بریم سراغ **پارت ۱۰**.
***
**پارت ۱۰: سایهی آشنا در تالار شکوه**
- **زاویه دید نویسنده:**
درِ عظیم تالار با چنان شدتی باز شد که صدای برخورد آن با دیوار، مثل شلیک گلوله در فضای ساکت قصر پیچید. تمام سربازان و مشاور در جای خود خشکشان زد. کسی که وارد شده بود، لرزشِ شدیدی در بدنش داشت و لباسهایش، برخلاف لباسهای فاخرِ حاضرین، پاره و آغشته به خاک و خون بود.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با دیدن آن شخص، ناگهان قلبش ایستاد. او با خودش گفت: *"این... این غیرممکن است!"* آن شخص، با اینکه لباسهای پادشاهی به تن نداشت و چهرهاش از خستگی و ترس پریده بود، اما آن نگاه و آن حالتِ ایستادن... برای آنیا کاملاً آشنا بود. او دقیقاً شبیه **سنسه هندرسون** بود، اما نه آن معلمی که در اردوگاه میشناخت، بلکه نسخهای جوانتر، با زرهی شکسته و نگاهی که انگار هزار سال جنگ دیده است.
- **زاویه دید سنسه (نسخه این دنیا):**
سنسه (که در این دنیا یکی از فرماندهان ارشد ارتش امپراتور بود) با لرزش به سمت تخت دوید. او به جای اینکه مثل یک معلم مهربان رفتار کند، با هیبتی نظامی و در حالی که در مقابل آنها سر خم میکرد، فریاد زد:
"عالیجناب! پوزش میخواهم که مزاحم استراحت شما میشوم، اما مرزهای شمالی سقوط کردند! نیروهای 'سایه' به دروازهها رسیدهاند!"
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان با دیدن آن شخص، شوکه شد. او به دائم با خودش میگفت: *"چطور ممکن است؟ آیا ما واقعاً به یک دنیای موازی رفتیم یا اینها هم بخشی از یک توهم بزرگ هستند؟"* اما وقتی دید سنسه (فرمانده) با چنان جدیتی از "سقوط مرزها" حرف میزند، فهمید که این دیگر یک بازی نیست. او به آنیا نگاه کرد و دید که چطور چشمان آنیا از ترس و حیرت میدرخشد.
- **زاویه دید نویسنده:**
دامیان، با استفاده از آن اقتداری که ناخودآگاه به او منتقل شده بود، از تخت پایین آمد و قدمی به سمت فرمانده گذاشت. او سعی میکرد صدایش را کنترل کند.
"فرمانده! دقیقاً چه چیزی به مرزها حمله کرده؟ و چرا ما... چرا ما اینجا هستیم؟"
- **زاویه دید فرمانده (سنسه):**
فرمانده با دیدن نگاه نافذ دامیان، لحظهای مکث کرد. او انگار در چشمان دامیان چیزی فراتر از یک پادشاه معمولی میدید. او با صدایی لرزان گفت:
"عالیجناب... آنها 'سایهها' هستند. موجوداتی که از تاریکیِ همان غاری که شما در آن بودید بیرون آمدهاند. آنها به دنبال 'قلبِ امپراتوری' هستند... یعنی شما!"
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با شنیدن کلمه "غار"، ناگهان خاطرهای از سقوط سنگها و تاریکی مطلق را به یاد آورد. او حس کرد که این دنیای جدید و آن غار، هر دو به هم وصل هستند. او با ترس به دامیان گفت:
"دامیان... اون غار... اونجا همهچیز شروع شد. انگار ما از اون حادثه فرار نکردیم، بلکه واردِ مرکزِ ماجرا شدیم!"
- **زاویه دید نویسنده:**
در همین لحظه، صدای انفجاری مهیب از دوردست شنیده شد که لرزش آن تا داخل اتاق سلطنتی هم حس شد. چراغهای جادویی اتاق شروع به لرزیدن کردند و سایههای عجیبی از لبهی پنجرهها به داخل اتاق خزیدند.
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان بدون معطلی، دست آنیا را گرفت. او دیگر نمیتوانست فقط یک ناظر باشد. او حس کرد که در رگهایش، قدرتی در حال جوشیدن است که حتی خودش هم از آن میترسد. او با نگاهی برقی به فرمانده گفت:
"سربازان را آماده کن! اگر آنها به دنبال قلب امپراتوری هستند، پس باید یاد بگیرند که این قلب... از فولاد ساخته شده است!"
- **زاویه دید نویسنده:**
دقیقاً در همان لحظه، یکی از سایههای سیاه از سقف اتاق پایین پرید و درست وسط تالار، در مقابل تخت سلطنتی، ایستاد. آن موجود نه انسان بود و نه حیوان؛ او فقط یک تودهی متحرک از تاریکی مطلق بود که چشمانش مثل دو زغال گداخته میسوخت.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا در حالی که دست دامیان را محکم گرفته بود، حس کرد که ناگهان یک موج از انرژی بنفش از بدنش ساطع شد و آن سایه را برای لحظهای به عقب راند. او با وحشت به دستان خودش نگاه کرد؛ او دیگر فقط یک دختر نبود، او واقعاً **ملکه** بود و قدرت او داشت واکنش نشان میداد....
***
**پارت ۱۰: سایهی آشنا در تالار شکوه**
- **زاویه دید نویسنده:**
درِ عظیم تالار با چنان شدتی باز شد که صدای برخورد آن با دیوار، مثل شلیک گلوله در فضای ساکت قصر پیچید. تمام سربازان و مشاور در جای خود خشکشان زد. کسی که وارد شده بود، لرزشِ شدیدی در بدنش داشت و لباسهایش، برخلاف لباسهای فاخرِ حاضرین، پاره و آغشته به خاک و خون بود.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با دیدن آن شخص، ناگهان قلبش ایستاد. او با خودش گفت: *"این... این غیرممکن است!"* آن شخص، با اینکه لباسهای پادشاهی به تن نداشت و چهرهاش از خستگی و ترس پریده بود، اما آن نگاه و آن حالتِ ایستادن... برای آنیا کاملاً آشنا بود. او دقیقاً شبیه **سنسه هندرسون** بود، اما نه آن معلمی که در اردوگاه میشناخت، بلکه نسخهای جوانتر، با زرهی شکسته و نگاهی که انگار هزار سال جنگ دیده است.
- **زاویه دید سنسه (نسخه این دنیا):**
سنسه (که در این دنیا یکی از فرماندهان ارشد ارتش امپراتور بود) با لرزش به سمت تخت دوید. او به جای اینکه مثل یک معلم مهربان رفتار کند، با هیبتی نظامی و در حالی که در مقابل آنها سر خم میکرد، فریاد زد:
"عالیجناب! پوزش میخواهم که مزاحم استراحت شما میشوم، اما مرزهای شمالی سقوط کردند! نیروهای 'سایه' به دروازهها رسیدهاند!"
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان با دیدن آن شخص، شوکه شد. او به دائم با خودش میگفت: *"چطور ممکن است؟ آیا ما واقعاً به یک دنیای موازی رفتیم یا اینها هم بخشی از یک توهم بزرگ هستند؟"* اما وقتی دید سنسه (فرمانده) با چنان جدیتی از "سقوط مرزها" حرف میزند، فهمید که این دیگر یک بازی نیست. او به آنیا نگاه کرد و دید که چطور چشمان آنیا از ترس و حیرت میدرخشد.
- **زاویه دید نویسنده:**
دامیان، با استفاده از آن اقتداری که ناخودآگاه به او منتقل شده بود، از تخت پایین آمد و قدمی به سمت فرمانده گذاشت. او سعی میکرد صدایش را کنترل کند.
"فرمانده! دقیقاً چه چیزی به مرزها حمله کرده؟ و چرا ما... چرا ما اینجا هستیم؟"
- **زاویه دید فرمانده (سنسه):**
فرمانده با دیدن نگاه نافذ دامیان، لحظهای مکث کرد. او انگار در چشمان دامیان چیزی فراتر از یک پادشاه معمولی میدید. او با صدایی لرزان گفت:
"عالیجناب... آنها 'سایهها' هستند. موجوداتی که از تاریکیِ همان غاری که شما در آن بودید بیرون آمدهاند. آنها به دنبال 'قلبِ امپراتوری' هستند... یعنی شما!"
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا با شنیدن کلمه "غار"، ناگهان خاطرهای از سقوط سنگها و تاریکی مطلق را به یاد آورد. او حس کرد که این دنیای جدید و آن غار، هر دو به هم وصل هستند. او با ترس به دامیان گفت:
"دامیان... اون غار... اونجا همهچیز شروع شد. انگار ما از اون حادثه فرار نکردیم، بلکه واردِ مرکزِ ماجرا شدیم!"
- **زاویه دید نویسنده:**
در همین لحظه، صدای انفجاری مهیب از دوردست شنیده شد که لرزش آن تا داخل اتاق سلطنتی هم حس شد. چراغهای جادویی اتاق شروع به لرزیدن کردند و سایههای عجیبی از لبهی پنجرهها به داخل اتاق خزیدند.
- **زاویه دید دامیان:**
دامیان بدون معطلی، دست آنیا را گرفت. او دیگر نمیتوانست فقط یک ناظر باشد. او حس کرد که در رگهایش، قدرتی در حال جوشیدن است که حتی خودش هم از آن میترسد. او با نگاهی برقی به فرمانده گفت:
"سربازان را آماده کن! اگر آنها به دنبال قلب امپراتوری هستند، پس باید یاد بگیرند که این قلب... از فولاد ساخته شده است!"
- **زاویه دید نویسنده:**
دقیقاً در همان لحظه، یکی از سایههای سیاه از سقف اتاق پایین پرید و درست وسط تالار، در مقابل تخت سلطنتی، ایستاد. آن موجود نه انسان بود و نه حیوان؛ او فقط یک تودهی متحرک از تاریکی مطلق بود که چشمانش مثل دو زغال گداخته میسوخت.
- **زاویه دید آنیا:**
آنیا در حالی که دست دامیان را محکم گرفته بود، حس کرد که ناگهان یک موج از انرژی بنفش از بدنش ساطع شد و آن سایه را برای لحظهای به عقب راند. او با وحشت به دستان خودش نگاه کرد؛ او دیگر فقط یک دختر نبود، او واقعاً **ملکه** بود و قدرت او داشت واکنش نشان میداد....
- ۳۲۸
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط