سایه های سرخ

فصل اول: سایه‌های سرخ
باران آرام و بی‌وقفه روی شیشه‌های بلند عمارت می‌کوبید. در دل شهر، جایی که نور نئون‌ها با تاریکی شب درهم می‌آمیخت، نام «جونگ ووک» مثل یک افسانه‌ی ترسناک زمزمه می‌شد. رئیس باند «اژدهای سرخ»؛ مردی که هیچ‌کس چهره‌ی واقعی احساساتش را ندیده بود.
ات، دختری با موهای تیره و نگاه سرکش، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یک اشتباه ساده او را وارد دنیای زیرزمینی شهر کند. او شاهد معامله‌ای شده بود که نباید می‌دید. همان شب، وقتی از کوچه‌ی باریکی می‌گذشت، دستی دهانش را پوشاند و همه‌چیز در تاریکی فرو رفت.
وقتی چشم باز کرد، در اتاقی مجلل اما سرد بود. دیوارهای بتنی، نور کم‌رنگ چراغ، و مردی که روبه‌رویش ایستاده بود. کت مشکی، نگاه نافذ، و سکوتی که سنگین‌تر از هر تهدیدی بود.
جونگ ووک آرام گفت: «تو چیزهایی دیدی که نباید می‌دیدی.»
ات، با وجود ترس، سرش را بالا گرفت. «من چیزی به کسی نمی‌گم.»
لبخند کمرنگی گوشه‌ی لب‌های مرد نشست. او عادت داشت آدم‌ها را درهم‌شکسته ببیند، نه ایستاده و مقاوم.
روزهای بعد برای ات سخت گذشت. بازجویی‌های طولانی، فشار روانی، محرومیت از آزادی… اما جونگ ووک برخلاف شهرت بی‌رحمش، هیچ‌وقت از حدی عبور نکرد. او بیشتر از اینکه بخواهد بدنش را بشکند، سعی داشت اراده‌اش را خرد کند.
ولی اتفاق عجیبی افتاد.
ات نشکست.
هر بار که با نگاه سرد او روبه‌رو می‌شد، با همان سرسختی پاسخ می‌داد. یک شب، وقتی جونگ ووک وارد اتاق شد، دید که ات کنار پنجره ایستاده و به باران خیره شده.
«از چی این‌قدر نمی‌ترسی؟» پرسید.
ات آهسته گفت: «از اینکه بمیرم نه. از اینکه هیچ‌وقت زندگی نکنم می‌ترسم.»
این جمله مثل ضربه‌ای بی‌صدا در دل جونگ ووک نشست. سال‌ها بود که خودش زندگی نکرده بود؛ فقط فرمان داده بود، جنگیده بود، ترسانده بود.
از آن شب به بعد، رفتار او تغییر کرد. دیگر بازجویی‌ها کوتاه‌تر شد. برایش کتاب آورد. اجازه داد در باغ قدم بزند—البته با محافظ.
اعضای باند متوجه تغییر شدند. رئیس‌شان دیگر مثل قبل نبود. وقتی یکی از افرادش پیشنهاد داد «برای عبرت بقیه دختر را از بین ببریم»، نگاه جونگ ووک چنان سرد شد که مرد فوراً سکوت کرد.
یک شب، دشمنان قدیمی باند به عمارت حمله کردند. صدای تیراندازی در فضا پیچید. ات که در اتاقش بود، وحشت‌زده شد. در ناگهان باز شد و جونگ ووک داخل آمد.
«باید بریم.»
برای اولین بار، در صدایش اضطراب بود. او دست ات را گرفت و از راهروی مخفی عبورش داد. گلوله‌ای از کنارشان رد شد و جونگ ووک سپر او شد.
در پناهگاه زیرزمینی، سکوتی سنگین بین‌شان افتاد. دست‌هایشان هنوز در هم قفل بود.
ات آرام گفت: «چرا نجاتم دادی؟ من که فقط یه شاهد مزاحم بودم.»
جونگ ووک به او نگاه کرد؛ این بار بدون نقاب. «چون دیگه نیستی.»
آن لحظه، ات فهمید پشت آن چهره‌ی سرد، مردی ایستاده که سال‌ها احساساتش را دفن کرده بوده. و جونگ ووک فهمید دختری که قرار بود نقطه‌ضعفش باشد، تنها چیزی است که به او حس انسان بودن می‌دهد.
چند روز بعد، وقتی خطر برطرف شد، جونگ ووک درِ عمارت را برای ات باز کرد.
«آزادی. می‌تونی بری.»
ات به او نگاه کرد. «و تو چی؟»
لبخند تلخی زد. «من به این دنیا تعلق دارم.»
ات قدمی جلو آمد. «شاید مجبور نباشی همیشه همین باشی.»
سکوتی طولانی بین‌شان نشست؛ سکوتی پر از احتمالات.
باران دوباره شروع به باریدن کرد. این‌بار اما، برای هر دو نفر، صدای باران شبیه آغاز بود نه پایان.
و برای اولین بار، رئیس بی‌رحم اژدهای سرخ فهمید که ترسناک‌ترین چیز در دنیا، عاشق شدن است—نه دشمنان، نه گلوله‌ها، بلکه دختری که از شکستن سر باز زد.
پایان فصل اول
دیدگاه ها (۰)

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

قسمت ۶ روزهای اول زندگی مشترک، بیشتر شبیه میدان جنگ بود. جون...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

۳ پارتی

پارت بیست و یکم

قسمت سیزدهم | شب، چهره‌ی واقعی اوروزها، جونگکوک جئون فقط یک ...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط