{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی این هوای سرد را می بینم به یاد داستان حسنک کجائی می

وقتی این هوای سرد را می بینم به یاد داستان حسنک کجائی می افتم که در شهر سردشان می خواند:«من می رم خورشید و پیدا بکنم من می رم ابرا را پارو می کنم من می رم خورشید و پیدا می کنم..»
اگر منتظریم که باید همان حسنک باشیم، تا خورشید پیش رویم، جانمان را در کف دست بگیریم به سوی خورشید پیش رویم، تا خورشید یک روز سر بزند در شهرمان.

و انگار که نه مردمان شهر حسنکیم که به سرما عادت کرده بودند، با شکم هایی پر از خالی می خوابیدند و با مردگی شان زندگی می کردند.

شهرمان تا خورشید زیاد فاصله دارد.شاید بدون خورشید در همین فاصله بمیریم:
این روز ها بدون تو دلگیر می شود

آقا بدون نور تو گل پیر می شود
خورشید پشت ابر کجایی تلف شدیم

آقا بیا، بیا به خدا دیر می شود

من در عصر محاسبه ها آموختم که تمام شهر سرد به عددها تعظیم می کنند و معیار سنجش افراد صفرهای تو خالی و عددهای جلوی صفرهاست.پس اینگونه می نویسم:

من بدون شما، همانند یک ملیون هایی هستم که یکی نداشته باشم...
وقتی دستانم را در حلقه های ضریح بیابان گره زده بودم، از شیارهای چشمم باران غم می بارید. کم کم آسمان هم با من همراه شد و اشک ریخت. من که سن و سال کمی دارم اما آسمان چه؟!!
دیدگاه ها (۱)

دوست دارم که شوم قطره اشکی شاید به امیدی که تماشای وصال توکن...

گلزار وشاهرخ خان

متولد کدوم ماهی؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط