رسم غریب بود

رسم غریبے بود...

هم آغوشے چشمان من و تو

خواستیم قصــه غربت را

به پایان ببریــم

قصــه دلتنگے آغاز شد

آرے..

شهـــر نگاهــت

عجیب غریــب نواز بود
دیدگاه ها (۲)

حضورم را . . .بر صفحه ی دلت " تیک " بزن . . .من حاضرم . . ....

دوستم داشته باشنیازی نیست به زبان بیاوریهیچ موجودی پر حرف تر...

من که اصراری ندارمتو خودت مختاری...یا نرو ، یا که بمانیا نگه...

نگاهم کن لبخند بزنو چون آفتاب صبح گاهی بتاب بر آسمان تیره ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط