فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
^part:6^
(ببخشید انقدر دیر پارت جدید رو گذاشتم)
نویسنده:جیمین واقعا یه لحظه فکر کرد که یوری خود جسیکا هست واقعا باورش نمیشد انقدر که یوری شبیه جسیکا بود بعد چند مین جیمین یوری رو صدا زد.
جیمین:یوری
یوری:بله
جیمین:بیا بشین
نویسنده:یوری خواست که رو به روی جیمین بشینه که جیمین نذاشت و به پاهاش اشاره کرد که یوری بره رو پاهاش بشینه یوری هم دیگه لج نکرد و رفت رو پای جیمین نشست
جیمین:غذاتو بخور
یوری:پس تو چی؟!
جیمین:من خودم الان یه غذا دارم نیازی به اون غذایی که تو میخوری ندارم
نویسنده:یوری زیاد اهمیت نداد و شروع به غذا خوردن کرد در همین لحظات که یوری داشت غذا میخورد جیمین هم داشت گردن یوری رو میمکید و رو گردنش مارک میذاشت چند دقیقه گذشت یوری غذا شو تموم کرد و برگشت رو به جیمین و گفت....
یوری:جیمین
جیمین:هوم؟
یوری:م...میشه لطفا برای از فردا ب...برم سرکار
جیمین:باشه
یوری:چ...چی؟!واقعا میتونم برم سرکار؟
جیمین:آره میتونی ولی لویی تموم مدتی که تو کافی شاپ داری کار میکنه بیرون منتظرت وایمیسه تا موقعی که کارت تموم بشه و باهم برگردید امارت
یوری:باشه واقعا ازت ممنونم
جیمین:خواهش میکنم کوچولو
نویسنده:یوری با خوشحالی میخواست بره طبقه بالا که یهو لویی دستشو گرفت و گفت
لویی:چیشد؟ارباب چی گفت؟!خیلی عصبانی شد مگه نه؟(با استرس و نگرانی)
یوری:آه چته بابا هیچی نگفت و اصلا هم عصبانی نشد تازه بهم اجازه داد که از فردا برم سرکار
نویسنده:لویی و بقیه خدمتکار و بادیگارد های اونجا واقعا تعجب کردن از حرف یوری چون جیمین تا حالا هیچوقت با ینفر انقدر مهربون نبوده و اصلا اجازه بیرون رفتن از امارت رو به هیچکس نداده تنها کسی که برای اولین بار بهش اجازه داده و باهاش خوب بوده یوری بوده.
یوری:چته چرا اینجور تعجب کردی؟
لویی:راستش تو اولین نفری هستی که ارباب بهش اجازه داده بره بیرون از امارت و همینطور انقدر باهاش خوب رفتار کرده
یوری:واییی واقعا؟
لویی:آره
یوری:اووو حالا بیخیال من رفتم اتاقم
لویی:باشه شب بخیر
یوری:اوهوم شب تو هم بخیر...
ادامه در پارت بعد......
^part:6^
(ببخشید انقدر دیر پارت جدید رو گذاشتم)
نویسنده:جیمین واقعا یه لحظه فکر کرد که یوری خود جسیکا هست واقعا باورش نمیشد انقدر که یوری شبیه جسیکا بود بعد چند مین جیمین یوری رو صدا زد.
جیمین:یوری
یوری:بله
جیمین:بیا بشین
نویسنده:یوری خواست که رو به روی جیمین بشینه که جیمین نذاشت و به پاهاش اشاره کرد که یوری بره رو پاهاش بشینه یوری هم دیگه لج نکرد و رفت رو پای جیمین نشست
جیمین:غذاتو بخور
یوری:پس تو چی؟!
جیمین:من خودم الان یه غذا دارم نیازی به اون غذایی که تو میخوری ندارم
نویسنده:یوری زیاد اهمیت نداد و شروع به غذا خوردن کرد در همین لحظات که یوری داشت غذا میخورد جیمین هم داشت گردن یوری رو میمکید و رو گردنش مارک میذاشت چند دقیقه گذشت یوری غذا شو تموم کرد و برگشت رو به جیمین و گفت....
یوری:جیمین
جیمین:هوم؟
یوری:م...میشه لطفا برای از فردا ب...برم سرکار
جیمین:باشه
یوری:چ...چی؟!واقعا میتونم برم سرکار؟
جیمین:آره میتونی ولی لویی تموم مدتی که تو کافی شاپ داری کار میکنه بیرون منتظرت وایمیسه تا موقعی که کارت تموم بشه و باهم برگردید امارت
یوری:باشه واقعا ازت ممنونم
جیمین:خواهش میکنم کوچولو
نویسنده:یوری با خوشحالی میخواست بره طبقه بالا که یهو لویی دستشو گرفت و گفت
لویی:چیشد؟ارباب چی گفت؟!خیلی عصبانی شد مگه نه؟(با استرس و نگرانی)
یوری:آه چته بابا هیچی نگفت و اصلا هم عصبانی نشد تازه بهم اجازه داد که از فردا برم سرکار
نویسنده:لویی و بقیه خدمتکار و بادیگارد های اونجا واقعا تعجب کردن از حرف یوری چون جیمین تا حالا هیچوقت با ینفر انقدر مهربون نبوده و اصلا اجازه بیرون رفتن از امارت رو به هیچکس نداده تنها کسی که برای اولین بار بهش اجازه داده و باهاش خوب بوده یوری بوده.
یوری:چته چرا اینجور تعجب کردی؟
لویی:راستش تو اولین نفری هستی که ارباب بهش اجازه داده بره بیرون از امارت و همینطور انقدر باهاش خوب رفتار کرده
یوری:واییی واقعا؟
لویی:آره
یوری:اووو حالا بیخیال من رفتم اتاقم
لویی:باشه شب بخیر
یوری:اوهوم شب تو هم بخیر...
ادامه در پارت بعد......
- ۱۱۴
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط