شوگر ددی منp32ادامه

همه:(غرق در سکوت ولی از داخل داشتن جر میخوردن)
نامجون :ببخشید خانم
خدمتکار :ایرادی نداره ارباب من مقصر بودم شما خودتو نو ناراحت نکنید (تعظیم کردو سینی و برداشت )
*نکته*فقط سینی دستش بود چون رفته بود و برایه یه نفر قهوره برده بود.
راوی :بعد از رفتنه خدمتکارو گذشت چند ثانیه دوباره جمع از حالت بی صدا به حالت با صدا رفتن و شروع به حرف زدن کردن
شوگا :اوووووووه جونگ کوکا!
دای د. ج:وایییییییییی خدا، سوک دیدی همه ی حرفام راست بود؟ این فقط اومده بود یه دختر و تور کنه با خودش ببره، پدصگگگگگگگگگ من رو این کراش داشتممممم.
جونگ کوک:(نگاهی پوکر و به معنیه خفه شو یا گوه نخور)
دای د. ج:(سکوت)
سوک آ. ج:خفه شو اگه بخوای داداشمو اذیت کنی با من طرفی فهمیدی.
دای:کی اذیتش کرد حالا، وایسا اصن اذیتش کردم میخوای چیکار کنی جوجو
سوک :که جوجو، آره؟ باشه وقتی به مامان گفتم که دیشب....
راوی :سوک در حاله حرف زدن بود که صحبتاش با گزاشتن دستمایه دای رویه دهنش قطع شد
دای: باشه باشه غلط کردم.
سوک :خوبه (خنده ی بعد از پیروزی)
لیا :از نطره من که به هم نمیان
....... :هیچکدومشون حتی لیا رو به پشمه خودشونم حساب نکردن و ادامه دادن
جی هوپ :ولی از نظره من خیلی به هم می‌آید. (خنده)
جونگ کوک :بله بله، ناگفته نماند هوپی توو رونا هم به هم می‌آید.
هوپ و رونا ‌:(خجالت کشیدن و سرخ شدن)
جین :ات!
ات:بله.
جین :اگه دوباره اذیتت کرد بهم بگو خودم دخلشو میارم باشه.
ات :اوه(مکث)
ات :چشم، قول میدم بچه ی بدی شد اذیتم کرد بیام پیشت ادبش کنی (خنده)
جین:(خنده)
تهیونگ :(خیلی جدی شروع به حرف زدن کرد و گفت) اوهوم ات تو باید حواست به بانیه ما باشه اگه حواست بهش نباشه بهش اسیب بزنی یا هر چی من میدونم و تو!؟
ات:(تعجب کرده داشت تهیونگو نگاه می‌کرد می خواست حرف بزنه که)
سو. هو:ما باید اینو به جونگ کوکه شما بگیما. (عصبی تر)
سو ‌:درسته ات برایه من نشد اما الان که برایه یه نفر شده،
اون یه نفر باید حواسش به ات باشه چون اگه چیزیش بشه خودم اونو میکشم. ‌
(نگاهش چرخید سمته جونگ کوک) باشه؟
کوک :با. سه... باشه (بچم ترسید)
هو :اهم جناب جئون اگه اجیم حتی از دستت ناراحت بشه میکشمت فهمیدی؟
جونگ کوک :آره
هو: و در ضمن تو باید اینو بدونی ات مستقل ترین فرد بینه همه ی ماهاست. با اینکه ازمون کوچیک تره.
جونگ کوک ‌:چی؟ چرا!
هو:وقتی بچه بودیم و تو و چارلی رفتید
خب اون سال هم مثله امسال جشنه برده ها برگزار شده بود
خب این جشن هر ده سال یکباره همه مونم میدونیم،
و یه نفر ات و انتخاب کرده بود و حتی ملکه اجازه داده بود ات یه بچه ی ده ساله برده ی یه نفر بشه، و ات رو به اون فروختن و ات برایه یه هفته پیشه اون بود تا اینکه بعد از یه هفته اومد اینحا و گفت نمیخواد بچه ی ما باشه با گریه و ناراحتی نمیدونستیم دلیلش چیه اما
اینقد به همه ی بزرگترا بی احترامی کرد تا اونا تردش کردن و از خانواده انداختنش بیرون.
*نکته*اگه تردش میکردن دیگه برده ی اون نبود.
برایه همین اینکارا و کرده بود.

مطمئنم کلی سختی کشیده تو این ده سال پس اگه باهاش کاری کنی خودم میکشمت.
سو. هو :درسته خیلی اذیتش کردیم،
چه تو بچگی چه این چند روزی که برگشته اما اینو بدون کسی بجز خودمون حق نداره اذیتش کنه
فهمیدی؟
جونگ کوک :باشه فهمیدم. (ترسیده و متعجب)
دایون و ات :اوه اوه چه داداشای مهربونی داشتیم نمیدونستیم(هر دو خنده)

راوی :بعد از همه ی این صحبتا ات رو به همه کرد و گفت
ات :یچیزی بگم
همه :اهم
ات:منو جونگ کوک فقط اومده بودیم که بگیم منم میام بریم بیرون
جونگ کوک :فک کنم حالا که صحبتاتون تموم شد اجازه ی رفتن بیرونو داشته باشیم
همه:آخ آره بریم.
سوک:اما ات باید داستانه اشناییت با داداشه خلمو بعدا بهم بگی. باشه؟
ات:باشه عزیزم (خنده)
دایون :عع. از الان شروع شد پس
ات :چی؟
دایون :تبعیص گزاشتن و خواشوالیسی کردن برایه خانواده ی شوهر
ات:واییی نه بابا حسودیت گرفت یعنی
دایون :آره اما امکان نداره بزارم به شوهر خواهرت بگی چجوری باهم آشنا شدید و به من نگی؟
ات:چشم چشم به شما ام میگن خواهره حسود(خنده)

مایل به حمایت
دیدگاه ها (۲)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

ادامه ی پارت ۱۹۸

چندپارتی جونگ کوک

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

𝐌𝐚𝐟𝐢𝐚 | 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏همه توی اتاق جلسه بودنتهیونگ ساکت نشسته بود و ...

شب تولدم پارت 15ات: هی چیکار میکنی جونگ کوک: خیلی خوشگلی پرن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط