{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خ

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خدا به من بده، فقیرم و چیزی ندارم. هندوانه فروش در میان هندوانه ها گشتی زد و هندوانه ی خراب و به درد نخوری را به فقیر داد. فقیر نگاهی به هندوانه کرد، دید که خورده نمی شود. سپس مقدار پولی که به همراه داشت را به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده. هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد. فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان گرفت و گفت: خداوندا بندگانت را ببین، این هندوانه خراب را به خاطر تو داده و این هندوانه خوب را به خاطر پول.
دیدگاه ها (۳)

اولین اوسی شیطان کشم

شروع ✨کامیل که هنوز سر پا بود قدم هاشو سریع برداشت و خودشو ب...

پارت ۵توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی ...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خدا ...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه برای رضای ...

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خدا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط