نام رمان ویلچر
نام رمان: ویلچر
نویسنده: طاهره آرموییان
ژانر : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۷۰
بخشی از رمان:
هوا به طور ناگهانی خنک و بارانی شده بود. عجیب بود که تابستان یکهو هوس بهار شدن
بکند! مردم توی پارک قدم تند کرده بودند و سعی می کردند از خیس شدن فرار کنند. خوب بود!
اینکه حالا درگیر باران شده بودند و نمی توانستند به او توجه کنند خوب بود. اینطوری کمتر
عذابش می دادند. بچه ها اما هنوز مشغول بازی بودند. گویی که آسمان دارد با آن ها آب بازی می
کند! باران باعث شده بود سروصدا و هیجانشان بیشتر شود. آرام و با خنده ی دلنشینی به بچه
های هیجان زده خیره شده بود و با نفس های عمیقی عطرِ نابِ این مهمان ناخوانده ی تابستان را
به مشام می کشید. همه از خیس شدن فرار می کردند و هیچکس به دختر جوانی که بین ۶۱ تا ۰۲
سال سن دارد و روی ویلچری کنار نیمکت نشسته است، توجه نمی کرد؛ و دخترک خوشحال بود
از این بی توجهی که باران برایش به ارمغان آورده بود! مردی رد شد! اما نه، رد نشد! گویا متوجه
دختر ویلچری زیر باران شد و ایستاد و به سمت او برگشت. با چند قدم درست مقابل او ایستاد.
دختر جوان به او نگاه کرد؛ قد بلند، چهارشانه، مو های کوتاه و صاف، ابرو های کشیده، بینی
کشیده و چشمان سیاه و نگاهی…!
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d9%84%da%86%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نویسنده: طاهره آرموییان
ژانر : عاشقانه
تعداد صفحات : ۴۷۰
بخشی از رمان:
هوا به طور ناگهانی خنک و بارانی شده بود. عجیب بود که تابستان یکهو هوس بهار شدن
بکند! مردم توی پارک قدم تند کرده بودند و سعی می کردند از خیس شدن فرار کنند. خوب بود!
اینکه حالا درگیر باران شده بودند و نمی توانستند به او توجه کنند خوب بود. اینطوری کمتر
عذابش می دادند. بچه ها اما هنوز مشغول بازی بودند. گویی که آسمان دارد با آن ها آب بازی می
کند! باران باعث شده بود سروصدا و هیجانشان بیشتر شود. آرام و با خنده ی دلنشینی به بچه
های هیجان زده خیره شده بود و با نفس های عمیقی عطرِ نابِ این مهمان ناخوانده ی تابستان را
به مشام می کشید. همه از خیس شدن فرار می کردند و هیچکس به دختر جوانی که بین ۶۱ تا ۰۲
سال سن دارد و روی ویلچری کنار نیمکت نشسته است، توجه نمی کرد؛ و دخترک خوشحال بود
از این بی توجهی که باران برایش به ارمغان آورده بود! مردی رد شد! اما نه، رد نشد! گویا متوجه
دختر ویلچری زیر باران شد و ایستاد و به سمت او برگشت. با چند قدم درست مقابل او ایستاد.
دختر جوان به او نگاه کرد؛ قد بلند، چهارشانه، مو های کوتاه و صاف، ابرو های کشیده، بینی
کشیده و چشمان سیاه و نگاهی…!
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%d9%84%da%86%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۲.۸k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط