🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 3
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 3
#لینو #فیکشن
ساعت ۲ بامداد ـ عمارت لی
لونا هنوز بیدار بود. از وقتی مینهو دربارهی اتاق سیاه حرف زده بود، کنجکاوی مثل خوره به جانش افتاده بود.
لونا زیر لب گفت: «فکر کردی چون زنت شدم، باید ازت اطاعت کنم؟ عمراً.»
از تخت پایین آمد، در اتاق را باز کرد و به راهرو رفت. عمارت ساکت بود و محافظها در طبقهی پایین مستقر بودند.
بالاخره به در سیاه رسید.
دستگیره را پایین داد.
قفل بود.
لونا: «لعنتی!»
صدای قدمهایی از پشت سرش شنید.
مینهو: «مگه نگفتم اینجا نیای؟»
لونا برگشت. مینهو با پیراهن مشکی و چهرهای خشمگین مقابلش ایستاده بود.
لونا: «نمیدونستم اجازه گرفتن برای نفس کشیدن هم جزو قوانینته.»
مینهو: «برگرد اتاقت.»
لونا: «اول بگو پشت این در چیه.»
مینهو نزدیکتر شد.
مینهو: «به تو مربوط نیست.»
لونا: «پس حتماً یه چیزی هست که نمیخوای بفهمم.»
مینهو دستش را روی دستگیره گذاشت و با صدایی سرد گفت:
مینهو: «آخرین باره بهت هشدار میدم، کیم لونا.»
لونا با لجاجت به چشمهایش خیره شد.
لونا: «و منم آخرین بار میگم که ازت نمیترسم.»
ناگهان صدای شکستن چیزی از داخل اتاق بلند شد.
لونا وحشتزده به در نگاه کرد.
لونا: «اون صدا چی بود؟!»
مینهو برای اولین بار رنگش پرید. فوراً کلیدی از جیبش بیرون آورد و در را باز کرد.
لونا خواست وارد شود، اما مینهو دستش را جلوی او گرفت.
مینهو: «همینجا بمون!»
لونا: «مینهو، کنار برو!»
مینهو با عصبانیت برگشت و فریاد زد:
«گفتم همینجا بمون! اینجا تنها جاییه که حتی محافظهای منم اجازه ندارن واردش بشن!»
اما لونا از روی شانهی او به داخل نگاه کرد.
روی دیوار، عکس زنی جوان آویزان بود؛ زنی که شباهت عجیبی به خود لونا داشت.
زیر عکس، با حروف درشت نوشته شده بود:
«کیم سوآ ـ نامزد سابق لی مینهو ـ ناپدیدشده از سه سال پیش.»
لونا خشکش زد.
آهسته پرسید:
لونا: «این زن کیه؟»
مینهو در سکوت به عکس خیره ماند.
بعد در را بست و رو به لونا گفت:
مینهو: «از فردا، دیگه حق نداری از اتاقت خارج بشی.»
لونا با ناباوری نگاهش کرد.
لونا: «تو دیوونهای!»
مینهو به او نزدیک شد و با صدایی یخزده گفت:
«شاید. ولی اگه بفهمی اون زن واقعاً کی بوده، میفهمی چرا نباید با من ازدواج میکردی.» 🖤
#لینو #فیکشن
ساعت ۲ بامداد ـ عمارت لی
لونا هنوز بیدار بود. از وقتی مینهو دربارهی اتاق سیاه حرف زده بود، کنجکاوی مثل خوره به جانش افتاده بود.
لونا زیر لب گفت: «فکر کردی چون زنت شدم، باید ازت اطاعت کنم؟ عمراً.»
از تخت پایین آمد، در اتاق را باز کرد و به راهرو رفت. عمارت ساکت بود و محافظها در طبقهی پایین مستقر بودند.
بالاخره به در سیاه رسید.
دستگیره را پایین داد.
قفل بود.
لونا: «لعنتی!»
صدای قدمهایی از پشت سرش شنید.
مینهو: «مگه نگفتم اینجا نیای؟»
لونا برگشت. مینهو با پیراهن مشکی و چهرهای خشمگین مقابلش ایستاده بود.
لونا: «نمیدونستم اجازه گرفتن برای نفس کشیدن هم جزو قوانینته.»
مینهو: «برگرد اتاقت.»
لونا: «اول بگو پشت این در چیه.»
مینهو نزدیکتر شد.
مینهو: «به تو مربوط نیست.»
لونا: «پس حتماً یه چیزی هست که نمیخوای بفهمم.»
مینهو دستش را روی دستگیره گذاشت و با صدایی سرد گفت:
مینهو: «آخرین باره بهت هشدار میدم، کیم لونا.»
لونا با لجاجت به چشمهایش خیره شد.
لونا: «و منم آخرین بار میگم که ازت نمیترسم.»
ناگهان صدای شکستن چیزی از داخل اتاق بلند شد.
لونا وحشتزده به در نگاه کرد.
لونا: «اون صدا چی بود؟!»
مینهو برای اولین بار رنگش پرید. فوراً کلیدی از جیبش بیرون آورد و در را باز کرد.
لونا خواست وارد شود، اما مینهو دستش را جلوی او گرفت.
مینهو: «همینجا بمون!»
لونا: «مینهو، کنار برو!»
مینهو با عصبانیت برگشت و فریاد زد:
«گفتم همینجا بمون! اینجا تنها جاییه که حتی محافظهای منم اجازه ندارن واردش بشن!»
اما لونا از روی شانهی او به داخل نگاه کرد.
روی دیوار، عکس زنی جوان آویزان بود؛ زنی که شباهت عجیبی به خود لونا داشت.
زیر عکس، با حروف درشت نوشته شده بود:
«کیم سوآ ـ نامزد سابق لی مینهو ـ ناپدیدشده از سه سال پیش.»
لونا خشکش زد.
آهسته پرسید:
لونا: «این زن کیه؟»
مینهو در سکوت به عکس خیره ماند.
بعد در را بست و رو به لونا گفت:
مینهو: «از فردا، دیگه حق نداری از اتاقت خارج بشی.»
لونا با ناباوری نگاهش کرد.
لونا: «تو دیوونهای!»
مینهو به او نزدیک شد و با صدایی یخزده گفت:
«شاید. ولی اگه بفهمی اون زن واقعاً کی بوده، میفهمی چرا نباید با من ازدواج میکردی.» 🖤
- ۲۴۳
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط