𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ15
[ویو جنی]=اهیون بغلم بود یهو حس کردم شونم خیس داره خیس میشه یه نگاه کوتاه به اهیون انداختم اشکش ماننده قطره ی باران از گونه اش سرخرد از بغلش در امدرم
گفتم:
+"حالا تا دیروز گوسالت بودم الان شدم عشقت"
گفت:
_" واقعا جدی گرفتی منکه شوخی میکردم "
[ویو کوک] = داشتم بالبخند به جنی و اهیون نگاه میکردم که هیونجین
گفت:
_"اهیون بریم؟؟ "
جنی گفت:
+"هوی صبر کن ببین یه اشک از چشم اهیون بیوفته روز قیامت رو برات صحنه سازی میکنم.. فهمیدی"
اهیون گفت:
_"جنی قظیه رو جنایی کردی(خنده) "
جنی گفت:
_"باشه حالا... برید خوشبگذره بهتون"
گفتم:
_"جنی اعتقاد که نداری بزارم اینجا بمونی"
گفت:
+"پس میخوای کجا برم؟ "
گفتم:
_"شب میای خونه ی من که اون دوتا کفتر باهم راحت باشن"
گفت:
+"منظورت لیسا و تهیونگه؟ "
گفتم:
_"پس میخواستی کی باشه "
گفت:
+"استاد من نمیتونم بیام خونتون"
گفتم:
_"چرا? "
گفت:
+"کوک ببین ما نسبتی بینمون نداریم من نمیتونم بیام خونت"
گفتم:
_"حالا تو از کجا میدونی نسبتی نداریم شاید داشته باشیم"
گفت:
+"منظورت چیه? "
گفتم:
_"خانوادهامون باهم دوست های خیلی صمیمی ان... نگو نمیدونستی"
گفت:
+"نه از کجا باید بدونم"
گفتم:
_"بسه دیگه برو لباساتو جمع کن"
گفت:
+"باش"
[ویو جنی]=رفتم طبقه ی بالا و یه کوله مشکی برداشتم یه لباس راحتی و لباس بیرونی و لوازم شخصیم رو گذاشتم داخلش و لباسمو عوض کردم وگوشیم رو برداشتم رفتم پایین پیش کوک باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت خونه که من
گفتم:
+"............. "
ادامه دارد.......
همینطور که بعضیا میدونن میخوام فیک رو شرطی کنم شرط های این فیک👇🏻
15:Comment
15:Like
بازنشر: ۱۵
تابعد بای♡☆
Ⓟⓐⓡⓣ15
[ویو جنی]=اهیون بغلم بود یهو حس کردم شونم خیس داره خیس میشه یه نگاه کوتاه به اهیون انداختم اشکش ماننده قطره ی باران از گونه اش سرخرد از بغلش در امدرم
گفتم:
+"حالا تا دیروز گوسالت بودم الان شدم عشقت"
گفت:
_" واقعا جدی گرفتی منکه شوخی میکردم "
[ویو کوک] = داشتم بالبخند به جنی و اهیون نگاه میکردم که هیونجین
گفت:
_"اهیون بریم؟؟ "
جنی گفت:
+"هوی صبر کن ببین یه اشک از چشم اهیون بیوفته روز قیامت رو برات صحنه سازی میکنم.. فهمیدی"
اهیون گفت:
_"جنی قظیه رو جنایی کردی(خنده) "
جنی گفت:
_"باشه حالا... برید خوشبگذره بهتون"
گفتم:
_"جنی اعتقاد که نداری بزارم اینجا بمونی"
گفت:
+"پس میخوای کجا برم؟ "
گفتم:
_"شب میای خونه ی من که اون دوتا کفتر باهم راحت باشن"
گفت:
+"منظورت لیسا و تهیونگه؟ "
گفتم:
_"پس میخواستی کی باشه "
گفت:
+"استاد من نمیتونم بیام خونتون"
گفتم:
_"چرا? "
گفت:
+"کوک ببین ما نسبتی بینمون نداریم من نمیتونم بیام خونت"
گفتم:
_"حالا تو از کجا میدونی نسبتی نداریم شاید داشته باشیم"
گفت:
+"منظورت چیه? "
گفتم:
_"خانوادهامون باهم دوست های خیلی صمیمی ان... نگو نمیدونستی"
گفت:
+"نه از کجا باید بدونم"
گفتم:
_"بسه دیگه برو لباساتو جمع کن"
گفت:
+"باش"
[ویو جنی]=رفتم طبقه ی بالا و یه کوله مشکی برداشتم یه لباس راحتی و لباس بیرونی و لوازم شخصیم رو گذاشتم داخلش و لباسمو عوض کردم وگوشیم رو برداشتم رفتم پایین پیش کوک باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت خونه که من
گفتم:
+"............. "
ادامه دارد.......
همینطور که بعضیا میدونن میخوام فیک رو شرطی کنم شرط های این فیک👇🏻
15:Comment
15:Like
بازنشر: ۱۵
تابعد بای♡☆
- ۱۶۳
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط