کودک که بودم ارزویم این بود کبوتری کوهی باشم بر بلندای کم
کودک که بودم ارزویم این بود کبوتری کوهی باشم بر بلندای کمره سیه روبه روی اشکفت سرده لانه گزیده صبح قبل از بانگ هی هی چوپانان وصدای زنگوله های گوسفندانشان بیدار میشدم وتا اخرین گذر گوسفندان را به نظاره مینشستم ارام وعمیق بویشان را استشمام میکردم چشمانم که خوب به روشنایی عادت میکرد پرو بالی می اراستم ومن نیز رو به کبیرکوه تا نزدیکهای تک تک اب بدون خستگی بال میگشودم به تک تک چشمه ساران کبیر کوه سر میزدم وچون کسی که اکسیر جوانی را یافته است پر ولع وسیری ناپذیراز ابشان می نوشیدم تا جایی که سرمست میشدم وشاهین قضارا به فراموشی میسپردم به دنبال چوپانی نشسته در سایه درخت بلوطی میگشتم که در تنهایی خود اواز میخواند ارام بدون کوچک ترین صدایی پراز دلهره وحشتی از گذشتگان به اررث رسیده از انسان به جرم انسان بودنشان هم برای ترس خودم هم برای نشکستن ارامش خلوتش نزدیک میشدم و به اوازش گوش میدادم وغرق دراعجار وغمناکی صدایش میشدم. سری به کلاشکن میزدم کلاشکن را با درختان تشنه لب قلنگ وگیرچش دور میزدم مینشستم بدون اشتها فقط از سر عادت دانه میچیدم وغروب خسته از گذر ایام خود را به باد میسپردم بدون بال زدن خودم را به ابادی میرساندم وباکبوترهای ابادی که کودکان برای اوج پروازشان شرط بندی کرده اند هم صحبت میشدم برایشان ازازادی ازلذت پرواز در یک روز بارانی بر فراز بونه صره وگاچال میگفتم . درگوششان میخواندم بهای اسارتشان بیشتر از چند دانه گندم است میگفتم ازادیشان را به چند دانه ارزن .ارزان نفروشند وخسته تر از خسته راه تنگه را در پیش میگرفتم برای خوابی عمیق پر از ترس اما سرشار از ازادی
- ۲.۷k
- ۱۰ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط