ویو تهیونگ
𝐦𝐢𝐧𝐞
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁹
( ویو تهیونگ )
واقعا ترسناکه
اگه پدر بزرگ نبره کاترینا بدبخت میشه
با اینکه می دونستم این ازدواج به نفعشه
بازم استرس داشتم
اون نامزد روانیش کم نبود اینا هم اضافه شدن
هر دوشون با تمرکز کامل بازی می کردن
وسطاش هم می گفتن و می خندیدن
دیگه تقریبا اخراش بود
دیگه قلبم میومد دهنم
غرق نگاه کردن به قمار مزخرفشون بودم
که از نیشخند جئون همه چی خراب شد
احساس کردم دنیا زیر پام خالی شده
آخرین کارتشو گذاشت و بازی رو برد........
رئیس جئون : تموم شد ... عروسی کیه؟ ( داد ، خنده )
پدر بزرگ : هاهاها ( قهقهه ) می بینم هنوز در قمار کردن حرف نداری ..
رئیس جئون : وظیفهمه کیم!
من اگه در قمار حرف نداشته باشم کجا می خوام حرف داشته باشم
زدن زیر خنده
از پدر بزرگ همچنین انتظاری نداشتم
فکر می کردم قراره عصبی بشه ولی انگار همچین شرطی از جئون از خداش بود
به جونگ کوک نگاه کردم که بی احساس زل بود بهم
نکنه خودش همچین چیزی از رئیس جئون خواسته؟
امکان نداره !
کوک همچنین آدمی نیست...
تا آخر بهش نگاه می کردم اونم همین طور
که با بلند شدن پدر بزرگ و رئیس جئون از روی صندلی نگاهمو ازش گرفتم و به زمین دادم
خیلی استرس داشتم
قطعا اگه کاترینا بفهمه منم پام توی این بازی بوده منو نمی بخشه
تو فکر خیال بودمو صدای قهقهه هاشون در گوشم نمی پیچید
کاترینا تک دختر خاندان کیم هس که طرز فکرش کاملا با همه دخترا فرق داشت
اون هیچ علاقه ای به ازدواج نداره و حتی عشق ........ اصلا براش ساخته نشده
اما اگه اینو بفهمه قطعا قبول نمی کنه
اصلا چرا با کسی که نه میشناسه و نه دوسش داره ، بخواد ازدواج کنه ؟
اینجور سوالا در ذهنم پر بود ولی الان وقت اینا نیست
تا به خودم اومدم دیدم فقط تو اتاق من و پدر بزرگیم
هیچ کس به جز ما نبود حتی جونگ کوک و رئیس جئون
یعنی کی رفتن؟
خواستم دهن باز کنم ولی ترجیح دادم ساکت موندم
حوصله کل کل کردن با پدر بزرگ رو ندارم
بدون اینکه بذارم پدر بزرگ هم باهام بیاد زود و بدون سروصدا از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم
هیچ واکنشی هم از پدر بزرگ ندیدم
انتظار اینو داشتم که بارو رو سرم خراب کنه
از آخرین پله اومدم پایین که یه دختری که کلا بوی الکل میداد خودشو روم انداخت
با دستام از شانهاش گرفتم
معلوم بود مسته
... : اوپا ..... یکم باهام خوش می گذرونی ( مست ، خمار )
حوصله اینارو نداشتم دخترو انداختم یه گوشه و از بار خارج شدم
اصلا ندیدم اون دختره کجا افتاد
جلوی بار کاملا ساکت بود ولی منظورم آهنگ نبود منظورم ماشین ها بود
تو کوچه ی بار حتی یه پرنده هم پرواز نمی کرد
ولی دقیقا روبروی بار یه ماشین یا بهتره بگم یه ون مشکی بود
اونم مال ما بود.....
در همین حین پدر بزرگ اومد با غرغراش
پدربزرگ : ای پسره بی شعور نمی گی توی اون اتاق کوفتی یهو ایست قلبی کنم بمیرم
تهیونگ : هیچ اتفاقی برات نمی یوفته نترس
عصاشو بلند کرد که بزنتم
ولی جای خالی دادم البته ...... بهتره بگم هم جای خالی دادم هم ندادم
عصاش خورد به سرم
تهیونگ : واییییی ... چی از جون سرم می خوای ( کلافه )
پدر بزرگ : ببین دوباره زبون درازی می کنه
عصاشو بلند که یکی دیگه بزنتم ولی ایندفعه راننده آرامش کرد و موفق هم شد
بهش گفت بهتره که سوار ماشین بشه
پدربزرگ چشم غره ای برام رفت
انگار این کار اونو آرام می کرد
بعد با ملایمت سوار ماشین شد
منم سوار شدم
ماشین حرکت کرد
کل راه به فکر کاترینا بودم
پس پرسیدم
تهیونگ : ........
ادامه دارد...
#مال_من
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁹
( ویو تهیونگ )
واقعا ترسناکه
اگه پدر بزرگ نبره کاترینا بدبخت میشه
با اینکه می دونستم این ازدواج به نفعشه
بازم استرس داشتم
اون نامزد روانیش کم نبود اینا هم اضافه شدن
هر دوشون با تمرکز کامل بازی می کردن
وسطاش هم می گفتن و می خندیدن
دیگه تقریبا اخراش بود
دیگه قلبم میومد دهنم
غرق نگاه کردن به قمار مزخرفشون بودم
که از نیشخند جئون همه چی خراب شد
احساس کردم دنیا زیر پام خالی شده
آخرین کارتشو گذاشت و بازی رو برد........
رئیس جئون : تموم شد ... عروسی کیه؟ ( داد ، خنده )
پدر بزرگ : هاهاها ( قهقهه ) می بینم هنوز در قمار کردن حرف نداری ..
رئیس جئون : وظیفهمه کیم!
من اگه در قمار حرف نداشته باشم کجا می خوام حرف داشته باشم
زدن زیر خنده
از پدر بزرگ همچنین انتظاری نداشتم
فکر می کردم قراره عصبی بشه ولی انگار همچین شرطی از جئون از خداش بود
به جونگ کوک نگاه کردم که بی احساس زل بود بهم
نکنه خودش همچین چیزی از رئیس جئون خواسته؟
امکان نداره !
کوک همچنین آدمی نیست...
تا آخر بهش نگاه می کردم اونم همین طور
که با بلند شدن پدر بزرگ و رئیس جئون از روی صندلی نگاهمو ازش گرفتم و به زمین دادم
خیلی استرس داشتم
قطعا اگه کاترینا بفهمه منم پام توی این بازی بوده منو نمی بخشه
تو فکر خیال بودمو صدای قهقهه هاشون در گوشم نمی پیچید
کاترینا تک دختر خاندان کیم هس که طرز فکرش کاملا با همه دخترا فرق داشت
اون هیچ علاقه ای به ازدواج نداره و حتی عشق ........ اصلا براش ساخته نشده
اما اگه اینو بفهمه قطعا قبول نمی کنه
اصلا چرا با کسی که نه میشناسه و نه دوسش داره ، بخواد ازدواج کنه ؟
اینجور سوالا در ذهنم پر بود ولی الان وقت اینا نیست
تا به خودم اومدم دیدم فقط تو اتاق من و پدر بزرگیم
هیچ کس به جز ما نبود حتی جونگ کوک و رئیس جئون
یعنی کی رفتن؟
خواستم دهن باز کنم ولی ترجیح دادم ساکت موندم
حوصله کل کل کردن با پدر بزرگ رو ندارم
بدون اینکه بذارم پدر بزرگ هم باهام بیاد زود و بدون سروصدا از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم
هیچ واکنشی هم از پدر بزرگ ندیدم
انتظار اینو داشتم که بارو رو سرم خراب کنه
از آخرین پله اومدم پایین که یه دختری که کلا بوی الکل میداد خودشو روم انداخت
با دستام از شانهاش گرفتم
معلوم بود مسته
... : اوپا ..... یکم باهام خوش می گذرونی ( مست ، خمار )
حوصله اینارو نداشتم دخترو انداختم یه گوشه و از بار خارج شدم
اصلا ندیدم اون دختره کجا افتاد
جلوی بار کاملا ساکت بود ولی منظورم آهنگ نبود منظورم ماشین ها بود
تو کوچه ی بار حتی یه پرنده هم پرواز نمی کرد
ولی دقیقا روبروی بار یه ماشین یا بهتره بگم یه ون مشکی بود
اونم مال ما بود.....
در همین حین پدر بزرگ اومد با غرغراش
پدربزرگ : ای پسره بی شعور نمی گی توی اون اتاق کوفتی یهو ایست قلبی کنم بمیرم
تهیونگ : هیچ اتفاقی برات نمی یوفته نترس
عصاشو بلند کرد که بزنتم
ولی جای خالی دادم البته ...... بهتره بگم هم جای خالی دادم هم ندادم
عصاش خورد به سرم
تهیونگ : واییییی ... چی از جون سرم می خوای ( کلافه )
پدر بزرگ : ببین دوباره زبون درازی می کنه
عصاشو بلند که یکی دیگه بزنتم ولی ایندفعه راننده آرامش کرد و موفق هم شد
بهش گفت بهتره که سوار ماشین بشه
پدربزرگ چشم غره ای برام رفت
انگار این کار اونو آرام می کرد
بعد با ملایمت سوار ماشین شد
منم سوار شدم
ماشین حرکت کرد
کل راه به فکر کاترینا بودم
پس پرسیدم
تهیونگ : ........
ادامه دارد...
#مال_من
- ۱.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط