{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابام خواب بود.داشتم با مامانم اروم صحبت میکردم که بیدارن

بابام خواب بود.داشتم با مامانم اروم صحبت میکردم که بیدارنشه.مامانم کنترل دستش بود.منم کنار تلویزیون بود.ناخوداگاه کنترلوگرفت طرف من که صدای منم مثل تلویزیون بلندکنه…..
دیدگاه ها (۹)

man az ina mikhammmmmmm

دوست داشتنت را پنهان کردم!...نه از دست تو... از ترس روزگار،ک...

اینقدربه زندگی من سرک نکش!کوتاهترازخواب های من دیواری ندیده ...

باران که می بارد ، دلت را محکم بچسبزیر باران ، دل به اشاره ا...

بچه ها میخولم یه خاطره خیلی خنده دار براتون تعریف کنم.... آم...

خاطرات ایمیلیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط