🍃🌸#بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاط

🍃🌸#بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،اما حرفش هیچ‌ وقت از یادم نمی رود می گفت:🌸🍃
زندگی مثل یک کلاف کامواست از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم گره می خورد،می پیچد به هم گره گره می شود بعد باید صبوری کنی گره را به وقتش با حوصله وا کنی🌸🍃

زیاد که کلنجار بروی گره بزرگتر می شود کورتر می شود یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد باید سر و ته کلاف را برید یک گره ی ظریف کوچک زد بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد محو کرد یک جوری که معلوم نشود🌸🍃 یادت باشد گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند همان کینه های چند ساله باید یک جایی تمامش کرد سر و تهش را برید زندگی به بندی بند است به نام "حرمت " که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.🌸🍃
دیدگاه ها (۳)

من هیچ‌وقت آن‌قدر سرم شلوغ نمی‌شود که دلم برایت تنگ نشود… حت...

زیبای کوچک فریبکار

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

دنیا خیلی شلوغه و گاهی آدم رو توی مسیرش گم می‌کنه، مگه نه؟ 🌪...

وارث خاموش قصر پارت چهارم

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش دوم _چشمهایم را می‌بندم و...

**پارت ۲۶**صدای چرخیدن کلید توی قفلِ سنگینِ در، مثل تیر توی ...

پارت ۲۴صدایِ آهنگِ پرانرژیِ عروسی از داخلِ سالن می‌اومد، اما...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط