{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاط

🍃🌸#بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،اما حرفش هیچ‌ وقت از یادم نمی رود می گفت:🌸🍃
زندگی مثل یک کلاف کامواست از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم گره می خورد،می پیچد به هم گره گره می شود بعد باید صبوری کنی گره را به وقتش با حوصله وا کنی🌸🍃

زیاد که کلنجار بروی گره بزرگتر می شود کورتر می شود یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد باید سر و ته کلاف را برید یک گره ی ظریف کوچک زد بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد محو کرد یک جوری که معلوم نشود🌸🍃 یادت باشد گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند همان کینه های چند ساله باید یک جایی تمامش کرد سر و تهش را برید زندگی به بندی بند است به نام "حرمت " که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.🌸🍃
دیدگاه ها (۳)

پروردگارا...🌸🍃اكنون كہ با تو گفتگو مےكنم، دلم گرفتہ است. دلم...

رک بگویم از همه رنجیده ام🌸🍃از غریب و آشنا ترسیده امبامرام و ...

روسری روی سرت "آیه قرآن" من است🌸🍃موی آشفته تو "خانه ویران" م...

از ماست که بر ماست شعار خودمان بودآن دزد پدرسوخته یار خودمان...

هنوز باور نمی کنم نبودنت را؟حرف های حکیمانه و آرامش بخشت راه...

پارت سیزدهم -شاهدخت-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط