{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لحظه ای تفکر

لحظه ای تفکر
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: «بشکن و بخور و برای من دعا کن.»
بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعایی نکرد.
آن مرد گفت:
«گردوها را می‌خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»
بهلول گفت:
«مطمئن باش اگر در راه خدا داده‌ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»
دیدگاه ها (۷)

🌿 🌿 مادر 🌿 🌿 🍒 مادر ای تنهاترین شب زنده دار 💦 ...

#دانستنی ها #بخون #علمی

#واگویه ‌چیست؟ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ "ﻭﺍﮔﻮیه" ﻣﯽگویند. ﻭ...

آموزش سالاد نخودفرنگی

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت پنجم: برخوردِ سرد در راهرویِ...

پارت ۸: نبردی که جنگل را می‌لرزاندجنگل در سکوتی سنگین فرو رف...

# 🩸 Red Line | مرز سرخ## پارت ۵ | پرونده‌ای که نباید وجود می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط