{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بارون میبارید و بادبرگ هارو از روی زمین جابهجا میکردروی زمین جلوی مغازه ای ...

𝓹𝓪𝓻𝓽 ₂
بارون می‌بارید و باد،برگ هارو از روی زمین جا‌به‌جا می‌کرد...روی زمین جلوی مغازه ای نشسته بود...دقیقا زیر سقف..سرشو روی زانوهاش گذاشته بود و پاهاشو بغل کرده بود..اشکاش بدون اینکه هیچ کنترلی روشون داشته باشه از صورتش جاری میشد
☆☆☆
به طرف ماشین رفت درو باز کرد.
درحالی که توی ماشین نشسته بود و سرش توی گوشیش بود...چه زندگی تکراری و بی‌روحی داشت،احساس میکرد هیچ چیزی توی زندگیش تازگی نداشت...سرشو برگردوند و از پنجره به بیرون نگاه کرد که چشمش به پسری که نشسته بود و پاهاشو بغل کرده بود افتاد..برای اولین بار توی مدت‌ها، قلبش به طرز عجیبی تندتر زد،هیچ چیزی از اون پسر نمی‌دونست، نه اسمش، نه اینکه چه کسیه و چه زندگی‌ای داره، اما دلش می‌خواست بدونه چرا اونجا نشسته است. حالش خوبه؟شاید این فقط یه حس کنجکاوی بود، اما دلش می‌خواست فقط برای یک بار هم که شده، توی چشماش نگاه کنه و شاید چیزی از اون دنیا که توی دلش دارد، ببینه...وقتی کمی به اونجا نزدیک شد،ماشین رو متوقف کرد و خواست خودش تنهایی ادامه راه رو بره.از ماشین بیرون اومد و چترش رو باز کرد و قدم قدم زنان به سمتش رفت..رو به روش جلوی مغازه ایستاد،پسر درحالی که پاهاشو بغل کرده بود و گریه میکرد،متوجه شد دیگه خیس نمیشه و بارون بهش برخورد نمیکنه..با چشمایی که بخاطر گریه کردن قرمز شده بودن و پف کرده بودن سرشو بالا آورد و با تعجب به مرد رو‌به‌روش نگاه کرد ...چتر رو روی زمین گذاشت و خم شد و رو زانو هاش نشست.
_هی..ببینم تو حالت خوبه؟
_آ..آره..خوبم
_مطمئنی؟
_ب..بله..ممنون
_اینجا چیکار میکنی؟کمکی هست که بتونم بکنم؟
پسر روبه روش با بغض سنگینی که به سختی تونسته بود اونو کنترل کنه، گفت:
_خ..خب..داستانش طولانیه..پدرم..منو از خونه بیرون کرد..و الان من...من دیگه... بغضش ترکید و زد زیر گریه...برای کدومشون بود؟درد قلبش؟اتفاقات زندگیش؟افکارش؟چی می‌تونست باشه که انقدر نابودش کرده بود؟
مرد که می‌تونست بفهمه پسر رو‌به‌روش درحال درد کشیدنه و نیاز به کمک داره سعی کرد آروم کنه..اما...آخه چجوری؟با درک کردنش؟با زدن حرفایی که خودش همیشه میخواست بشنوه؟با گوش دادن به حرفاش؟یا شایدم یه بغل گرم؟شاید یه بغل...شاید یه بغل بتونه خیلی بهتر از از تمام اینا یه نفر رو آروم کنه و ذهنش رو خالی کنه...با دستاش صورت پسر رو‌به‌روش رو بالا اورد و با دوتا انگشت شصتش اشکایی که تند تند میریختن رو پاک کرد...تو چشماش نگاه کرد..به سرعت پسر رو توی بغلش گرفت..پسر بدون هیچ حرفی بلند گریه میکرد و مرد موهاش رو نوازش میکرد...احساس کرد دیگه پسر مقابل گریه نمیکنه ...از بغلش دراومد تا دوباره حالش رو بپرسه اما...بی جون افتاده بود توی بغل مرد...
دیدگاه ها (۸)

𝓹𝓪𝓻𝓽 ³بی‌جون توی بغل مرد افتاده بود... _هی؟ باهام حرف بزن......

𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹از وقتی که به این مدرسه اومده بودم، بهم لقب‌ عجیب غریب...

داستانی که قراره رازهای پنهان قلب‌هارو فاش کنه..تعداد پارت ه...

fallible love(عشق خطاپذیر)

P10سئول مثل همیشه نورانی بود.هیونجین روی صندلی نشسته بود.داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط