{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part 4:

۱۸ سپتامبر ۲۰۱۶......

ساعت ۷:۴۳ دقیقه صبح بود...
باکوگو و دوستای اراذل اوباشش به مدرسه رسیدن.....چهار نفر بودن....رفتن داخل کلاس

اولین چیزی که به چشم باکوگو خورد نیمکت خالی ایزوکو بود.....
براش سوال شده بود که چرا نیومد....ایزوکو همیشه قبل اونا تو کلاس بود....
اولین بار بود که کنجکاو شده بود....اون میخاست دفتر ایزوکو رو بهش بده... ولی ایده نداشت چطوری...
کاتسوکی پچ پچ کنان گفت:پس چرا نیومد ؟
اینوسکه(دوست کاتسوکی):چیزی گفتی؟
کاتسوکی:هه؟توهمی چیزی زدی؟
اینوسکه ادامه نداد و مشغول حرف زدن با بقیه شد و باکوگو رو به حال خودش گذاشت تا درباره میدوریا فکر کنه...........
..........................
نور آفتاب به چشماش میخورد ،اذیتش میکرد......
ایزوکو چشماشو باز کرد....گیج بود...گوشیشو از روی میز کنار تختش برداشت....۷:۵۳ دقیقه....هول کرد....مدرسش دیر شده بود....
از جاش بلند شد و متوجه شد لباسی تنش نیست....
بلند شد و لباس فرم مدرسشو با عجله پوشید...کتاباشو تو کیفش گذاشت
در اتاقو باز کرد ....مادرشو دید

مادر ایزوکو حرفی نزد....ایده نداشت حرف بزنه....فقط نگران حال پسرش بود.... شاید باید به پسرش کمی زمان میداد....پس درباره دیشب چیزی نگفت و اجازه داد بره...
..............
ساعت ۸:۱۲ دقیقه بود که ایزوکو به مدرسه رسید....خیلی دیر کرده بود.....
رفت و در کلاسو زد
معلمش:بیا تو
ایزوکو سرشو انداخته بود پایین....درو باز کرد و رفت داخل
ایزوکو با صدای کمی گرفته:میتونم بیام داخل؟
معلمش:نظر خودت چیه؟چرا نباید سر وقت برسی میدوریا ؟ میخاستی یو ای بری مگه نه؟نه تنها کوسشو نداری حتی نمیتونی وقت شناس باشی....
و بعد پچ پچ کنان گفت:با چه اعتماد به نفسی تو اون ورقه نوشت یو.ای......
تمام این حرفا مثل خنجری بود که فرو میرفت تو قلب ایزوکو
تمام حرفایی که از کودکیش میشنید و تحملش میکرد اونو میشکست....
خودش متوجه نبود...حداقل تا زمانی که کاتسوکی اون حرفارو بهش نزده بود
معلم:بیا داخل....ولی دیگه دیر نکن چون دیگه راهت نمیدم
ایزوکو همونطور که سرش پایین بود و دستش مشت کرده بود رفت روی نیمکتش نشست...
سرش پایین بود....دوباره سرش پر از مه شده بود....حتی معلم صداش زد جواب سوالی رو بده نشنید...حتی دانش آموزا بخاطر این حواس پرتیش بهش میخندیدن نشنید....
معلمش با کتاب کوبید تو سرشو گفت:
ایزوکو ...همین الان بلند شو برو دفتر....
ایزوکو به خودش اومد....نمیدونست چیشد...
معلم:نشنیدی؟
ایزوکو بلند شد...سرشو دوباره انداخت پایین و به سمت در قدم برداشت....انگار به پاهاش وزنه وصل بود تا مانع راه رفتنش بشه....
زانوهاش شل شد و افتاد.....
دانش آموزا خندیدن
همه به غیر از کاتسوکی........
ایزوکو از جاش بلند شد و از در دوید....رفت دستشویی...
به سر و صورتش آبی زد و به خودش توی آینه نگاه کرد....چش شده بود؟
هم دیشب هم امروز.....
چی اونو بهم میریخت؟
یکم وایستاد....خودشو تو آینه نگاه کرد.....
اون واقعا نمیتونست تحمل کنه...یه چیزی قلبشو سنگین میکرد
اون چیز لعنتی چی بود؟
درو باز کرد....دوستای کاتسوکی جلوی در بودن...زنگ تفریح شده بود؟؟؟
اینوسکه:اوی اوی میدوریا....چت شده...نکنه عاشق شدی؟
اینو که گفت همه خندشون گرفت.
اینوسکه ادامه داد: دیشب داشتی چیکار میکردی ها؟و قدم به قدم جلو میومد
هر قدم که اون جلو میومد ایزوکو عقب میرفت.....
کاتسوکی همراهشون نبود؟یعنی کاتسوکی بهشون گفت بیان سراغ میدوریا؟
همچین سوالایی تو ذهن ایزوکو بود.....
وقتی دست از فکر کردن برداشت که به دیوار خورد....دیگه نمیتونست عقب بره
اینوسکه بیشتر نزدیک میدوریا شد...به طوری که موقع حرف زدن نفس بدبوش رو ایزوکو حس میکرد....
اینوسکه:چرا جواب نمیدی هااا؟
داد زد و با زانو محکم به بین پای ایزوکو زد....
ایزوکو دردش گرفت و خم شد
اینوسکه:نه این نشد...نباید خم میشدی....
و با مشت افتاد به جون ایزوکو ....پشت سر هم محکم به شکم ایزوکو مشت میزد.....تا جایی اینکارو ادامه داد که ایزوکوافتاد روی زمین.....
اینوسکه:هربار به حرفم گوش ندی همین میشه...و خنده ی زشتی کردو با دوستاش رفتن.....
ایزوکو نمیتونست تکون بخوره...بیصدا گریه میکرد.....
واقعا بخاطر چی؟تاوان چیو داشت پس میداد؟خودشم نمیدونست......
اون خسته شده بود.....
......................
کاتسوکی توی کلاس بود...سرشو روی نیمکت گذاشته بود و فکرش درگیر ایزوکو بود....امروز خیلی ساکت بود ....
قبلا عادت داشت تو کلاس درباره نوشته های توی دفترش ور ور کنه و مغز یه مملکتو بخوره
اما امروز کلا فرق داشت.....
یعنی از حرفاش انقدر ناراحت شده بود؟
نمیدونست چرا......ولی دلشوره خیلی بدی داشت.......
دیدگاه ها (۵)

کپی ممنوع درصورت اجازه گرفتن مانعی نیست 😉

......

همتوننن خوشگلای منین🫂🎀✨️

منو ببخش...متاسفم😭.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط