{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شینجیرو با نگاه بشدت برزخی: تو فندک از کجا اوردی اما؟

شینجیرو با نگاه بشدت برزخی: تو فندک از کجا اوردی اما؟
همون لحظه باجی درو باز میکنه میگهه: من از راههه اومدممم دلت خواستتت اومدممم
مایکی : بمیر باجی
باجی : ملدم
و خب سنجو و سانزو از بغل از اون بیل بیلکا که ازش نوار میزنه بیرون و سوپرایزیه میترکونن
و مایکی کیکو میبره جلو و باجی گریش میگیره و فوتش میکنه و ا.ت اروم اروم میاد جلو و کادو رو به باجی میده
باجی قرمز میشه و کادو رو میگیره
مایکی درحال حسودی که دستاشون خورده بهم*
سانزو که کم کم داره میفهمه از ا.ت خوشش میاد*
واکاسا گیرتی شده*
شینجیرو و اِما دارن کشتی کج میگیرن*
تاکئومی درحال ناز کردموهای سنجو*
میرن میشنن و باجی دونه دونه باز میکنه کادو هارو
اِما : عروسک گربه
سنجو : تیشرت گربه
سانزو : یه جفت کفش مشکی
مایکی : ماچ_نه چیز قاب عکس خودشون دوتا
شینجیرو : چرا باید کادو بده خب* دستبند
تاکئومی : سی.گار و ف.ندک *از اون گرونا*
همه باهم : چرا خب
تاکئومی : باید مرد بشه
باجی بسته سیگارو باز میکنه و توش کلی پول میبینه
تاکئومی : هه فکر کردید انقدر احمقم بهش سیگاربدم؟
واکاسا : دوچرخه
و نوبت به کادو ا.ت میرسه
باجی بازش میکنه و یه کلاه کاسکت میبینه که بافت کلاه کاسکت گربه کنارشه و اون کلاه کاسکت همونیه که باجی خیلی دوستش داشت و یبار از پشت ویترین مغازه داشت نگاه میکرد
باجی میپره بغل ا.ت و همه قش
باجی : تو فوق العاده ایییی تو یه فرشته اییی واقعا ممنونم
ا.ت که شوک شده میخنده نه از اون خنده ها خنده ای که خیلی بی نقص بود واقعا زیبا بود و واقعا به دل همه ی ادم های توی اون خونه نشست
مایکی که یک دل نه هزار دل عاشق شد
سانزو که فهمید واقعا ا.ت رو دوست داره
واکاسا و شینجیرو و تاکئومی واقعا فهمیدن اون خنده از ته دله
و سنجو و اما که خوشحال بودن براش
و باجی که تا بنا گوش قرمز بود
باجی پا میشه و اون روزو میگذرونن تا شب که
تاکئومی و شینجیرو و واکاسا باید میرفتن گنگ پس تاکئومی سنجو و سانزو رو میبره خونه
شینجیرو ام باجی رو
واکاسا خواست ا.ت رو ببره ولی مایکی گفت بمونه و خب ا‌.ت ام خونه تنها میموند پس اجازه داد ا.ت بمونه
مایکی و اما و ا.ت خونه موندن
بابا بزرگ میخواست بره بیرون پس اما ام باهاش رفت * از قصد رفت*
ا.ت نشسته بود رو مبل و پاهاش تکون میداد
یهو مایکه اومد دوتا دستاشو گذاشت دو ور مبل و صورتشو برد جلو
ا.ت که قرمز شده بود میگه : مایکی چیزی شده ؟
مایکی دست ا.ت رو میگیره میبره اتاق *اقا اینا بچن یعنی چ_*
مایکی دراز میکشه رو تختش و با دست ضربه میزنه بغل که ا.ت ام بره بغل
و خب میره
و خب مایکی بغلش میکنه و قرمز میشن و مایکی میگه : تو مال منی
ا.ت هیچی نمیگه و میخوابن
وقتی شب واکاسا و شینجیرو برمیگردن واکاسا و شینجیرو اون صحنه رو میبنن و قش میکنن و بابا بزرگ و اما میخندن جمعشون میکنن تا صبح....
.
.
.
.
.
.
.
#ویسگون #مایکی #وانشات #واکاسا #ات
دیدگاه ها (۰)

ا.ت میره سمت اتاقش شروع میکنه به زیرو رو کردن کمدش و یه لباس...

ویو خاله الیزابت:ا.ت رو تخت مثل گربه خوابیده بود و داشت خواب...

دومین انیمیت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط