{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴۲:


فردا بقیه بچه های‌ اکسو میخواستن بیان ولی ما پس فردا رفتیم خونه اکسو چون اونا باید یه استراحت کنند.
سهون=
امشب قرار بود بیان خیلی خوش حال بودم چون لوهان میخواست بیاد ساعت ۱۲شد با سوهو رفتم فرودگاه اینچئون منتظر شدیم بیان خیلی طرفدار اونجا بود.
سوهو=
اینا خواب ندارن این موقع اومدن اینجا خانوادشون اجازه دادن .که همون موقع هواپیما بچه ها فرود اومد و اونا اومدن بیرون رفتن چمدوناشونو بر دارن و ما رو دیدن.
کریس=
به به بچه ها ببین کی اینجاس همسرم اینجاس با بچه کوچیکم😂چقدر دلم واسش تنگ شده بود ای ناقلا روز به روز داره خوشگل تر میشه و من بیشتر میخوامش(بسه دیگه چابلوس😉). لی-هیونگ( وقتی یه پسر برادر بزرگشو هیونگ صدا میکنه) میشه بس کنی.لوهان و تائو میخندیدند ( زهر حناق)
بچه ها با هم سلام کردن و از طرفدارا خداحافظی کردن و نمیدونم چرا طرفدار میخوان خوش حالی کنن فریاد میزنن🤷‍♀️اومدن خونه کلی باهم حرف زدند اون روز تموم شد و قرار شد دو روز دیگه بریم خونشان.
دیدگاه ها (۱)

نامردا فالوم کنید دیگه کیپاپریا کجایدددد

نه یکی نه دو تا ۱۸تا یا حضرت اکسو

پارت ۴۱:که سهون با تعجب گفت:بُو‌؟( یعنی چی)اکسو با تعجب نگاه...

پارت۴۰:ولی کمپانی هامون اونا رو تکذیب میکردن ( ما اهل این کا...

یاد کلاس خودمون افتا_ وای یاد یکی از خاطرات امسال افتادم (گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط