رمان ang mutya ng section e
چیتر2
پارت2
همانطور که دوست داشتم آنها را صدا کنم—کاغذهایی که بهطور کامل به شکل یک کره درآمده بودند، تقریباً به اندازهی یک سیب.
و همهشان هدفشان من بود.
دیدم که کیفر پوزخند زد. از جایش بلند شد و حالت یک بازیکن بیسبال که میخواهد توپ پرتاب کند را به خودش گرفت. چشمانم از ترس گشاد شد.
"من خودم را در چه مخمصهای انداختهام؟!"
سخت قورت دادم و قبل از اینکه چشمانم را ببندم، فهمیدم که او قصد دارد گلولهی کاغذی را به سمتم پرتاب کند. به صورتم خورد. بعد از آن، بارانی از گلولههای کاغذی به دنبالش آمد...
ای وای!" با شکایت گفتم.
درد نداشت، اما نمیتوانستم تلافی کنم یا حرکت کنم چون آنها تعداد زیادی توپ کاغذی درست کرده بودند. بدتر از آن، در حالی که به سمت من پرتاب میکردند، با صدای بلند میخندیدند.
"ادامه بدید! پرتاب کنید!"
"اینجا هنوز بیشترش هست!"
تعدادشان فقط حدود پانزده نفر بود، اما چرا احساس میکردم انگار صد نفر دارند به سمت من پرتاب میکنند؟
"ای وای! مشکل شما چیه؟!" با اعتراض فریاد زدم، اما معلوم بود که فایدهای ندارد. چارهای جز این نداشتم که کیفم را بردارم و فرار کنم.
آنها حتی تا جلوی در هم به پرتاب کردن توپهای کاغذی ادامه دادند، اما به محض این که از اتاق بیرون رفتم، متوقف شدند.
تا زمانی که مطمئن نشدم از ساختمان دور شدهام، از دویدن دست برنداشتم.
آنها خیلی با من بد رفتار کردند. حالا پشیمانم که جواب کیفر را دادم.
از آنجایی که وقت ناهار شده بود، مستقیم به سمت سلف رفتم و در صف ایستادم. سرگرم نگاه کردن به منو بودم که صدای آشنایی را شنیدم:
"آره، خیلی خندهدار بود."
این راکی و همکلاسیهایش بودند.
سریع برگشتم تا از نگاههایشان فرار کنم. ناگهان، صف طولانی دانشآموزان بیپایان به نظر میرسید.
"هی، راکی!" کسی صدا زد. من اهل فضولی نبودم، اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و حرفهایشان را نشنوم.
"چه خبر، مایکل؟" راکی با لبخند جواب داد.
"شنیدم که با دانشآموز انتقالی ارتباط داشتی. نظرت دربارهاش چیه؟"
آیا منظورشان من بودم؟ دربارهی من صحبت میکردند،
🪷❤️
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.