{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی قلبم تو را انتخاب کرد

وقتی قلبم تو را انتخاب کرد
Part 1

امروز قرار بود فقط چند ساعت کنار مینهی باشم و بعد برگردم خونه..من ات هستم ۲۵سالمه دوستم مینهی تازع ازدواج کرده من چون کره نبودم نتونستم تو عروسیش باشم پس الان که برگشتم تصمیم گرفتم ببینمش مینهی توی کمپانی همسرش کار میکرد و قرار رو اونجا گذاشتیم
به لابی کمپانی رسیدم و به سمت اسناسور رفتم
جلوی آسانسور ایستادم.
دکمه رو زدم و منتظر موندم
چند ثانیه بعد درِ آسانسور باز شد.
در داشت بسته میشد که یک دست جلوی بسته شدن در رو گرفت.
سرم رو بالا آوردم
مردی با کت مشکی وارد آسانسور شد.
همون لحظه نگاهمون برای چند ثانیه به هم گره خورد.
سریع نگاهم رو دزدیدم
مرد دکمه طبقه دهم رو زد.
یعنی اونم همون طبقه می‌رفت؟
چند لحظه بعد گوشی‌ات لرزید.
پیام مینهی بود.
«رسیدی؟ بیا بالا منتظرم»

لبخند زدی و جواب دادی

همون موقع صدای مرد کنارت بلند شد:
«مینهی رو می‌شناسی؟»
متعجب بهش نگاه کردی.چقدر فضول
«آره... دوست صمیمیمه.»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«من همسرشم.»
چشمات گرد شد.
پس این همون تهیونگ بود..
قبل از اینکه چیزی بگم، آسانسور ایستاد.
در باز شد
تهیونگ اول از آسانسور بیرون رفت.
چند قدم جلوتر ایستاد و برگشت سمتت.
«فکر کنم امروز زیاد همدیگه رو ببینیم.»
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه از راهرو عبور کرد.
و من فقط به دور شدنش نگاه می‌کردم بدون اینکه بدونم این دیدار ساده قراره شروع اتفاقات عجیبی باشه...

---
چند ساعتی موندم و بعدش برگشتم خونه به مینهی قول دادم که فردا صبح هم برم پیشش بمونم
مینهی از مشکلاتش با تهیونگ بهم گقت درسته عروس داماد اونم عرو دامادی که فقط یک هفتس ازدواج کردن ب
نباید باهم مشکل داشته باشن ولی اینا مشکلشون جدی بود
مینهی تهیونگ رو دوست داشت ولی تهیومگ مینهی رو دوست نداشت
با فکر مینهی و این ازدواج اجباریش که اون عاشق شده بود ولی تهیونگ نه بخواب رفتم
....
صبح ساعت 9
الارم گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن سریع قطعش کردم
و از جان بلند شدم به سمت سرویس بهداشتی رفتم و کارای لازم رو انجام دادم یه دوش کوتاه گرفتم
اومدم بیرون لباسمو پوشیده لباسم یه کت کوتاه تا بالای نافم بود و یه دامن کوتاه بود یه ارایش ملایم کردم و کیفمو برداشتم از خونه خارج شدم
سوار ماشینم شدم و بعد از چند مین به کمپانی رسیدم
کمپانی Th,kim
وارد شدم و به اتاقی که مینهی توش بود رفتم
مینهی: اههه خیلی خستم ..امروز ابدارچی مون نیومد مریض بود واقعا لنگ یه قهوه ام
ات:خاب‌من میرم درست میکنم برات آشپزخونه اینجا کجاست ؟
مینهی:واقعا؟
ات:اره
مینهی:طبقه بالا پیش اتاق مدیریت
ات:باشه
از اتاق خارج شدم و سوار اسانسور شدم
پیش اتاق مدیریت یعنی پیش اتاق تهیونگ
اسانسور ایستاد و در باز شد
وارد سالن شدم
با دیدن تابلو اشپزخونه وارد اون شدم اشپز خونه ای طولانی انا کوچیک بود شروع کردم به قهوع درست کردن که سایه کسی رو پشت سرم احساس کردم
با دیدن تهیونگ شوکه شدم حتما اومده چیزی برداره
اروم اروم به سمتم قدم برداشت
من رو به عقب هل داد که خوردم به یخچال
ات: آقای کیم...
تهیونگ:هیسسس
اروم سرش‌رو نزدیکم کرد ( خجالت بکشینن😔) و شروع کرد به بوسیدن من
از خجالت و تعجب نمیدونستم باید چیکار کنم سریع به عقب هولش دادم و از اشپزخونه خارج شدم
تهیونگ:نیاز نیست فرار کنی ...بازم میام پیشت
سریع از طریق پله بالا رفتم حتا فرصت‌ نداشتم بمونم آسانسور بیاد
با سرعت خودمو به داخل اتاق کار مینهی انداختم
مینهی:هی چته؟قهوه ها کو؟

اههههه اصلا قهوه هارو یادم رفت
ات:خا چیزه ..قهوه ساز خرابه


......
#درخواستی
شرط
نداریم🩷🥺🤌🏻
دیدگاه ها (۱۸)

وقتی قلبم تورو انتخاب کرد

و قلبم تورا انتخاب کرد

خسته از قوی بودن

خسته از قوی بودن

رمان محو شده ¹ ✓🔴🟠🟡🟢🔵🟣🟤⚫⚪کارکترهای 🟥🟧🟨🟩🟦🟪🟫⬛⬜ اصلی❤️🧡💛💚💙💜🤎🖤🤍 ...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط