خانوم مدیرعامل
خانوم مدیرعامل
پارت سوم | اولین برخورد
درِ آسانسور که باز شد، مینهو به سمت راهروی سمت چپ اشاره کرد.
— خب، من و آنا باید بریم بخش گرافیک. تو همینجا بمون، چند دقیقه دیگه منشی بخش هماهنگی میاد دنبالت.
آنا سریع دست نِلا رو گرفت.
— نترسیهااا!
نِلا با اخم نگاهش کرد.
— من نمیترسم.
مینهو خندید.
— آره، فقط دستات از استرس یخ کرده.
نِلا سریع دستش رو از آنا کشید.
— ساکت!
آنا با خنده همراه مینهو وارد بخش گرافیک شد و در پشت سرشون بسته شد.
نِلا تنها موند.
نگاهش روی سالن بزرگ و شیک شرکت چرخید. همهچیز دقیق، مرتب و بینقص بود؛ درست شبیه تصویری که همیشه از شرکت رؤیاهاش توی ذهنش داشت.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که زنی با پوشهای در دست نزدیکش شد.
— خانم لی نِلا؟
نِلا از جاش بلند شد.
— بله؟
— منشی بخش هماهنگی هستم. آقای کیم منتظرتونه. از این طرف لطفاً.
قلب نِلا یک ضربان محکم زد.
آقای کیم.
پس بالاخره وقتش رسیده بود.
---
جلوی یک درِ بزرگ ایستادند.
منشی در زد.
صدای سردی از داخل اومد:
— بیا.
در باز شد.
نِلا وارد شد.
اول چیزی که توجهش رو گرفت، پنجرهی بزرگ پشت میز بود؛ بعد مردی که پشت آن میز نشسته بود.
کت مشکی، پیراهن سفید، ساعت ظریف روی مچ دست و چهرهای که حتی بدون اخم هم سرد به نظر میرسید.
کیم تهیونگ.
مردی که اسمش برای تمام دنیای مد کافی بود.
تهیونگ سرش رو از روی پرونده بلند کرد و نگاهش مستقیم روی نِلا نشست.
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی خونسرد گفت:
— شما همون طراح نوزده سالهای هستین که فکر میکنه میتونه وارد شرکت من بشه؟
نِلا برای یک لحظه خشکش زد.
— فکر نمیکنم... مطمئنم که میتونم.
ابروی تهیونگ کمی بالا رفت.
— اعتمادبهنفس.
— بهتر از نداشتنش نیست؟
گوشهی لب تهیونگ برای کسری از ثانیه تکون خورد.
— بشین.
نِلا نشست و پوشهی طراحیهاش رو روی میز گذاشت.
تهیونگ بدون عجله پوشه رو باز کرد.
طرح اول.
دوم.
سوم...
هر صفحه که ورق میزد، نگاهش جدیتر میشد.
نِلا سعی میکرد چیزی از صورتش بفهمه، اما تهیونگ مثل دیوار بود.
بالاخره آخرین طرح رو بست.
— اینا رو خودت طراحی کردی؟
نِلا کمی دلخور شد.
— بله.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
تهیونگ تکیه داد به صندلی.
— چون برای کسی که اولین بارشه اینجا اومده، زیادی خوبه.
نِلا لبخند کوچیکی زد.
— ممنونم...
تهیونگ برای اولین بار مستقیم به چشمهاش نگاه کرد.
— تعریف نکردم.
لبخند نِلا محو شد.
— فهمیدم.
تهیونگ پوشه رو بست و کنار گذاشت.
— هنوز استخدام نشدی.
نِلا نفسش رو آروم بیرون داد.
— میدونم.
— اما...
نِلا منتظر موند.
تهیونگ از جاش بلند شد و چند قدم به سمت پنجره رفت.
— بهت یک هفته فرصت میدم.
نِلا متعجب پرسید:
— یک هفته؟
— یک طراحی کامل. از صفر تا صد. چیزی که ارزش داشته باشه اسم AURUM ÉTOILE پایینش قرار بگیره.
چشمهای نِلا برق زد.
تهیونگ ادامه داد:
— این دوره، آزمونته. اگر طرحی که تحویل میدی منو قانع کنه، دربارهی استخدامت صحبت میکنیم.
نِلا با جدیت سر تکون داد.
— قبول.
تهیونگ برگشت سمتش.
— و نِلا؟
— بله؟
— اینجا جای تلاش معمولی نیست.
نگاهش سرد و محکم بود.
— یا بینقص باش... یا اصلاً نباش.
نِلا چند ثانیه ساکت موند.
بعد پوشهاش رو برداشت و با اعتمادبهنفس گفت:
— پس هفتهی بعد میبینمتون، آقای کیم.
و از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، تهیونگ دوباره به طرحهای روی میز نگاه کرد.
یکی از طراحیها را برداشت.
چند ثانیه خیره ماند.
و خیلی آرام زیر لب گفت:
— جالبه...
آزمون تازه شروع شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به جون شیرموزای کوک حمایت نکنید میام تو خوابتوننننن😤🤣
پارت سوم | اولین برخورد
درِ آسانسور که باز شد، مینهو به سمت راهروی سمت چپ اشاره کرد.
— خب، من و آنا باید بریم بخش گرافیک. تو همینجا بمون، چند دقیقه دیگه منشی بخش هماهنگی میاد دنبالت.
آنا سریع دست نِلا رو گرفت.
— نترسیهااا!
نِلا با اخم نگاهش کرد.
— من نمیترسم.
مینهو خندید.
— آره، فقط دستات از استرس یخ کرده.
نِلا سریع دستش رو از آنا کشید.
— ساکت!
آنا با خنده همراه مینهو وارد بخش گرافیک شد و در پشت سرشون بسته شد.
نِلا تنها موند.
نگاهش روی سالن بزرگ و شیک شرکت چرخید. همهچیز دقیق، مرتب و بینقص بود؛ درست شبیه تصویری که همیشه از شرکت رؤیاهاش توی ذهنش داشت.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که زنی با پوشهای در دست نزدیکش شد.
— خانم لی نِلا؟
نِلا از جاش بلند شد.
— بله؟
— منشی بخش هماهنگی هستم. آقای کیم منتظرتونه. از این طرف لطفاً.
قلب نِلا یک ضربان محکم زد.
آقای کیم.
پس بالاخره وقتش رسیده بود.
---
جلوی یک درِ بزرگ ایستادند.
منشی در زد.
صدای سردی از داخل اومد:
— بیا.
در باز شد.
نِلا وارد شد.
اول چیزی که توجهش رو گرفت، پنجرهی بزرگ پشت میز بود؛ بعد مردی که پشت آن میز نشسته بود.
کت مشکی، پیراهن سفید، ساعت ظریف روی مچ دست و چهرهای که حتی بدون اخم هم سرد به نظر میرسید.
کیم تهیونگ.
مردی که اسمش برای تمام دنیای مد کافی بود.
تهیونگ سرش رو از روی پرونده بلند کرد و نگاهش مستقیم روی نِلا نشست.
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی خونسرد گفت:
— شما همون طراح نوزده سالهای هستین که فکر میکنه میتونه وارد شرکت من بشه؟
نِلا برای یک لحظه خشکش زد.
— فکر نمیکنم... مطمئنم که میتونم.
ابروی تهیونگ کمی بالا رفت.
— اعتمادبهنفس.
— بهتر از نداشتنش نیست؟
گوشهی لب تهیونگ برای کسری از ثانیه تکون خورد.
— بشین.
نِلا نشست و پوشهی طراحیهاش رو روی میز گذاشت.
تهیونگ بدون عجله پوشه رو باز کرد.
طرح اول.
دوم.
سوم...
هر صفحه که ورق میزد، نگاهش جدیتر میشد.
نِلا سعی میکرد چیزی از صورتش بفهمه، اما تهیونگ مثل دیوار بود.
بالاخره آخرین طرح رو بست.
— اینا رو خودت طراحی کردی؟
نِلا کمی دلخور شد.
— بله.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
تهیونگ تکیه داد به صندلی.
— چون برای کسی که اولین بارشه اینجا اومده، زیادی خوبه.
نِلا لبخند کوچیکی زد.
— ممنونم...
تهیونگ برای اولین بار مستقیم به چشمهاش نگاه کرد.
— تعریف نکردم.
لبخند نِلا محو شد.
— فهمیدم.
تهیونگ پوشه رو بست و کنار گذاشت.
— هنوز استخدام نشدی.
نِلا نفسش رو آروم بیرون داد.
— میدونم.
— اما...
نِلا منتظر موند.
تهیونگ از جاش بلند شد و چند قدم به سمت پنجره رفت.
— بهت یک هفته فرصت میدم.
نِلا متعجب پرسید:
— یک هفته؟
— یک طراحی کامل. از صفر تا صد. چیزی که ارزش داشته باشه اسم AURUM ÉTOILE پایینش قرار بگیره.
چشمهای نِلا برق زد.
تهیونگ ادامه داد:
— این دوره، آزمونته. اگر طرحی که تحویل میدی منو قانع کنه، دربارهی استخدامت صحبت میکنیم.
نِلا با جدیت سر تکون داد.
— قبول.
تهیونگ برگشت سمتش.
— و نِلا؟
— بله؟
— اینجا جای تلاش معمولی نیست.
نگاهش سرد و محکم بود.
— یا بینقص باش... یا اصلاً نباش.
نِلا چند ثانیه ساکت موند.
بعد پوشهاش رو برداشت و با اعتمادبهنفس گفت:
— پس هفتهی بعد میبینمتون، آقای کیم.
و از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، تهیونگ دوباره به طرحهای روی میز نگاه کرد.
یکی از طراحیها را برداشت.
چند ثانیه خیره ماند.
و خیلی آرام زیر لب گفت:
— جالبه...
آزمون تازه شروع شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به جون شیرموزای کوک حمایت نکنید میام تو خوابتوننننن😤🤣
- ۴.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط