{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_28
با زنگ خوردن گوشیش تلفن برداشت و اروم دم گوش جیمین گفت
+الان بر میگردم
=باشه
و سمت دسشویی بار رفت و با رسیدن به سرویس تلفن جواب داد .
+بله ؟
÷عجب امگای احمقی هستی ! بهت گفته بودم ازش فاصله بگیری !
÷ببین دفعه دیگه با من تماس بگیری به پلیس خبر میدم .
(خنده ای از پشت گوشی کرد و این دفعه خبری از خنده نبود و جدی ادامه داد )
÷اگه بخوای به پلیس خبر بدی اول بابای بچت میگیرن فکر کنم کم ادم نکشته ! ها؟
(با حرفش ترسی به تن امگا انداخت این کی بود که حتی از بچه اش هم خبر داشت با صدایی که از ترس میلرزید جواب داد )
+تو .... تو کی ؟؟؟
÷اینکه من کی هستم مهم نیست ،فقط به چیزی که میگم گوش کن ؛ادم قابل اعتمادی نیست !میدونی قبل تو با چند نفر خوابیده ؟؟ تو را هم بازیچه دستشی یه مدت دیگه تو راهم ول میکنه !!!
(این دفعه دیگه صداش از ترس نمیلرزید از بغضی که هر لحظه ممکن بود بشکنه صداش میلرزید )
+ام..امکان نداره ! دروغ میگیییی !همش دروغه .
(خنده ای سر داد و جواب امگا را باز هم با صدای کنترل شده ای داد )
÷اره من دروغ میگم ولی اون عکس ها میتونن ثابت کنن.
+کردم عکس ها ؟
÷صفحه چتت چک کن .
(سریع وارد صفحه چت اون ناشناس عوضی شد و بادیدن اون عکس ها بغضش ترکید و صورتش از اشک پر شد )
÷باز هم میخوای باهاش بمونی؟
(و قطع کرد ؛حالش بد بود و دلش از هر موقعی بیشتر درد میکرد ؛ابی به صورتش زد و گوشیش خاموش کرد یعنی عشق تهیونگ دروغ بود ؟نمیتونست باور کنه تهیونگ بهش گفته بود دوسش داره مگه همش دروغ بود پس امگا چی میشد ؟؟؟)
(از سرویس بیرون اومد و برگشت سر جاش نشست که جیمین از حال بدش با خبر شد و با صدای ارومی که بقیه متوجه نشن پرسید )
=حالت خوبه جونگکوک ؟
سری به معنای اره تکون داد و لبخند خسته ای زد )
+اره خوبم فقط یه زره ای برادر زادت داره باباش اذیت میکنم !
=مطمئنی مشکلی نیست ؟
(نمیخواست واقعیت به برادرش بگه یعنی نمیتونست بگه )
=میخوای بریم یا زنگ بزنی به تهیونگ بیاد دنبالت ؟

(با شنیدن اسم تهیونگ عکس های چند لحظه پیش مثل یه فیلم از جلو چشم هاش گذشت و باعث بغض جدیدی شد ؛خوب میتونست حال خوب و بد برادرش تشخیص بده دستش دور شونه اش انداخت و با لحن ارومی نزدیک به گوشش گفت )
=نگران نباش الان از اینجا  میریم ..
(و از جاش بلند شد که نگاه همه باهاش بالا اومد و همون طور که کمک کوک میکرد توضیح داد )
=آه معذرت میخوام حال جونگکوک خوب نیست باید بریم
(با برداشتن وسایلشون از بار خارج شدن )
(جیهوپ که نگران کوک شده بود طاقت نیاورد و اون هم زد بیرون و هنوز جلوی در بودن )
♡هی جونگکوک چیزی شده ؟؟؟
(نزدیکش شد و از شونه هاش گرفتش و صورتش از نظر گذروند و به چشم های خیسش رسید )
♡هی پسر داری نگرانم میکنی چی شده ؟
(خودش تو بغل بتا انداخت و فقط صدای گریه اش بلند شد )
(امگا را توی بغلش گرفت و اروم پشتش ظربه زد )
+هیونگ....هق هق ..میشه ..میشه نگم
♡اره نگو نگو
=الان به تهیونگ زنگ میزنم
(تا بوق اول خورد صدای امگا بلند شد )
+نه ... هق ..جیمین
=چرا حالت بده باید بیاد دنبالت
(با پخش شدن صدای تهیونگ توی گوشی صدای داد امگا بلند شد )
-بله ؟
+نه جیمیننن
-الو ؟؟
=باشه باشه
(و به حرف برادرش تلفن قطع کرد )

........................................................

(با قطع شدن یهویی گوشی نگران جونگکوک شدم شاید اشتباه زنگ زده ولی  جیغی که کشید و بعد تلفن قطع شد نگران شدم و راه افتادم سمت باری که رسونده بودمش رسیدم به دم در بار که از تو ماشین دیدم جونگکوک توی بغل جیهوپه سریع از ماشین پیاده شدم و سمتشون رفتم که اول جیمین متوجهم شد ))
=تهیونگ ؟؟
(با صدای جیمین جیهوپ و جونگکوک نگاهشون سمتم اومد ولی جونگکوک نگاهش ازم گرفت و داشت گریه میکرد ؟ چرا اخه ؟  ؛ سمتش رفتم)
-جونگکوک چی ش..
(خواستم تو بغل خودم بگیرمش که صداش بلند شد )
+به من دست نزن عوضی .
(چی عوضی باز چی شده ؟ چند نفری با صدای جونگکوک برگشتن سمتمون ولی دوباره به راه خودشون ادامه دادن )
-باشه داد نزن ؛میخوای صحبت کنیم ؟
(از بغل جیهوپ بیرون اومد و با  اخم های تو هم کشیده ای رو بهم گفت)
+صحبت کنیم ؟ جای صحبتم گذاشتی مگه ؟؟؟
-چی جونگکوک متوجه حرفت نمیشم چی شده ؟؟
(تک خنده حرصی کرد و این دفعه بلند تر ادامه داد )
+متوجه نمیشییی ؟؟ دروغ بود میگفتی دوسم داری دروغ بود میگفتی عاشقمی دروغ بود !
-جونگکوک
+حرف نزن؛ تو من این بچه را ول کردی رفتی سراغ امگا های دیگه ؟!!
-جونگکوک !
(با داد تهیونگ ساکت شد و فقط اشک های بیشتری روی صورتش نشست )
دیدگاه ها (۱۰)

مایل به ازدواج سوکجین جان ؟!💍

سهم این یونگی برای امروز 🌚❤️‍🔥

part: 3 ویو ات:گوشیمو برداشتم دیدم تهیونگ داره زنگ میزنه سعی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط