قبل این؛ی ارت دیگه کشیده بودم؛ک اون از این یکی خیلی بهتر
قبل این؛ی ارت دیگه کشیده بودم؛ک اون از این یکی خیلی بهتر بود * اما مامانم گوشی رو ازم برد ** دستش خورد اون ارتم پاک شد . مجبور شدم یکی دیگه بکشم ک خیلی گوه شد . . .
خب حالا اینو ولش . . . ی سناریو نوشتم . . . نتونستم اون عکس رو گیر بیارم ؛ اما مهم نیس من ک نمیتونم ب خاطر ی عکس جشن عروسی رو عقب بندازم
راستی عروسی گنیا و یوتا عه تبریک بگید بهشو
خب . . . خب . . . سخن رو کوتاه کنیم
شروع :
شنیجرو دست یوتا رو میگیره و باهم ب سمت ورودی کلیسا میرن .
شینجیرو خیلی عصبانی بود و توی راه ورود همش ب یوتا میگفت ک قبول نکنه .
اونها وارد کلیسا میشن . همه اونجا بودن . گنیا هم اون طرف سالن کنار عاقد با استرس ایستاده بود .
*عاقد=ارباب اوبایاشبکی*
شینجیرو دستش رو از دست یوتا جدا میکنه و روی یکی از نیمکت ها میشینه . ادامه ی راه رو یوتا میره .
میرسه ب عاقد و روبه روی گنیا می ایسته .
اوبایاشیکی : . . .
*راوی:عاقد چی میگه یادم رفت*
ارباب اوبایاشیکی اول از گنیا میپرسه
گنیا با استرس : بله . . .
اوبایاشیکی رو ب یوتا میکنه و از یوتا میپرسه .
شینجیرو : نگییا
یوتا سرش رو ب سمت پدرش میچرخونه .
شینجرو ب نشونه ن گفتن سرش رو تکون میده .
یوتا چند لحظه درنگ میکنه و اسطرابش بیشتر میشه .
اوبایاشیکی : اهم . . . اهم . . . برای بار دوم میپرسم . . .
روای : و ازش میپرسه
یوتا جدی میشه : بله .
مبارکهههههههه
گنیا غش میکنه .
شینجیرو با عصبانیت ب سمت خونه میره .
ی نفر : یکی بیاد داماد رو جمع کنه .
شینجیرو توی خونه نشسته و گریه میکنه .
شینجیرو : پسرم رو از دست دادم الان دخترمم ازدست دادم . . .
سنجورو : من پیشتم پدر . . .
شینجیرو : گم شو برو اون ور . . .
مایل ب پارت بعد؟
خب حالا اینو ولش . . . ی سناریو نوشتم . . . نتونستم اون عکس رو گیر بیارم ؛ اما مهم نیس من ک نمیتونم ب خاطر ی عکس جشن عروسی رو عقب بندازم
راستی عروسی گنیا و یوتا عه تبریک بگید بهشو
خب . . . خب . . . سخن رو کوتاه کنیم
شروع :
شنیجرو دست یوتا رو میگیره و باهم ب سمت ورودی کلیسا میرن .
شینجیرو خیلی عصبانی بود و توی راه ورود همش ب یوتا میگفت ک قبول نکنه .
اونها وارد کلیسا میشن . همه اونجا بودن . گنیا هم اون طرف سالن کنار عاقد با استرس ایستاده بود .
*عاقد=ارباب اوبایاشبکی*
شینجیرو دستش رو از دست یوتا جدا میکنه و روی یکی از نیمکت ها میشینه . ادامه ی راه رو یوتا میره .
میرسه ب عاقد و روبه روی گنیا می ایسته .
اوبایاشیکی : . . .
*راوی:عاقد چی میگه یادم رفت*
ارباب اوبایاشیکی اول از گنیا میپرسه
گنیا با استرس : بله . . .
اوبایاشیکی رو ب یوتا میکنه و از یوتا میپرسه .
شینجیرو : نگییا
یوتا سرش رو ب سمت پدرش میچرخونه .
شینجرو ب نشونه ن گفتن سرش رو تکون میده .
یوتا چند لحظه درنگ میکنه و اسطرابش بیشتر میشه .
اوبایاشیکی : اهم . . . اهم . . . برای بار دوم میپرسم . . .
روای : و ازش میپرسه
یوتا جدی میشه : بله .
مبارکهههههههه
گنیا غش میکنه .
شینجیرو با عصبانیت ب سمت خونه میره .
ی نفر : یکی بیاد داماد رو جمع کنه .
شینجیرو توی خونه نشسته و گریه میکنه .
شینجیرو : پسرم رو از دست دادم الان دخترمم ازدست دادم . . .
سنجورو : من پیشتم پدر . . .
شینجیرو : گم شو برو اون ور . . .
مایل ب پارت بعد؟
- ۱.۳k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط