{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۳۰ | حقیقتی که پشت قرارداد پنهان شده بود

هانا به مرد روبه‌رو خیره شده بود.

لبخندش آشنا بود.

خیلی آشنا.

اما غیرممکن بود.

— تو...

مرد یک قدم جلو آمد.

— بالاخره منو شناختی.

هانا نفسش را حبس کرد.

— نه...

چشم‌هایش پر از اشک شد.

— این امکان نداره.

مرد آرام گفت:

— چرا؟

هانا سرش را تکان داد.

— چون تو مُردی.

مرد لبخند تلخی زد.

— این چیزی بود که می‌خواستن باور کنی.

هانا چند قدم عقب رفت.

— تو کی هستی؟

مرد لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد گفت:

— کیم سونگ‌چول.

هانا با شنیدن اسمش خشکش زد.

این اسم را قبلاً دیده بود.

داخل یکی از پرونده‌های K-17.

یکی از افرادی که سال‌ها پیش ناپدید شده بود.

— تو یکی از بنیان‌گذارهای K-17 بودی...

سونگ‌چول سر تکان داد.

— بودم.

— پس چرا زنده‌ای؟

— چون مجبور شدم بمیرم.

هانا اخم کرد.

— منظورت چیه؟

سونگ‌چول به راهرو نگاه کرد.

— اینجا جای حرف زدن نیست.

هانا محکم گفت:

— من جایی نمی‌رم تا جوابم رو بگیرم.

مرد لبخند کمرنگی زد.

— هنوز هم همون هانایی.

— تو منو از کجا می‌شناسی؟

سونگ‌چول جواب نداد.

همان لحظه صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.

هانا برگشت.

جونگکوک بود.

پشت سرش تهیونگ و دوها هم وارد ساختمان شدند.

جونگکوک با دیدن سونگ‌چول ناگهان ایستاد.

چهره‌اش تغییر کرد.

— سونگ‌چول...

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— تو می‌شناسیش؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

سونگ‌چول گفت:

— بهتر از چیزی که فکر می‌کنی.

هانا با عصبانیت گفت:

— پس چرا هیچ‌وقت اسمش رو نیاوردی؟

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.

— چون فکر می‌کردم مرده.

سونگ‌چول خندید.

— همه همین فکر رو می‌کردن.

دوها جلو آمد.

— پس این همه سال کجا بودی؟

سونگ‌چول گفت:

— جایی که K-17 نمی‌تونست پیدام کنه.

تهیونگ پرسید:

— و چرا حالا برگشتی؟

سونگ‌چول نگاهش را به هانا دوخت.

— به خاطر اون.

هانا آرام پرسید:

— من؟

سونگ‌چول سر تکان داد.

— چون وقتشه حقیقت رو بدونی.

جونگکوک فوراً گفت:

— نه اینجا.

هانا برگشت سمتش.

— چرا؟

— چون ممکنه کسی صدای ما رو بشنوه.

هانا با تلخی خندید.

— باز هم می‌خوای چیزی رو ازم پنهان کنی؟

جونگکوک چیزی نگفت.

سونگ‌چول آرام گفت:

— اون حق داره بدونه.

هانا به او نگاه کرد.

— چی رو؟

سونگ‌چول چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— قرارداد تو و جونگکوک از اول برای ازدواج نوشته نشده بود.

هانا خشکش زد.

— پس برای چی بود؟

سونگ‌چول به گردنبند H روی گردنش اشاره کرد.

— برای باز کردن آخرین قفل K-17.

هانا گردنبند را در دست گرفت.

— آخرین قفل؟

— قفلی که فقط با دو نفر باز می‌شه.

هانا آرام گفت:

— من و جونگکوک...

سونگ‌چول سر تکان داد.

— دقیقاً.

جونگکوک به هانا نگاه کرد.

هانا این بار چیزی نگفت.

فقط آرام پرسید:

— پس پدرم از اول می‌دونست؟

سونگ‌چول جواب داد:

— بله.

— و تو؟

— من هم.

هانا چشم‌هایش را بست.

تمام آن سال‌ها...

تمام رازها...

تمام دروغ‌ها...

یک سؤال هنوز باقی مانده بود.

چرا؟

هانا چشم باز کرد.

— پس بگو...

صدایش آرام اما محکم بود.

— چرا من؟

سونگ‌چول به او خیره شد.

— چون تو تنها کسی هستی که می‌تونه چیزی رو باز کنه که پدرت سال‌ها از همه مخفی کرده.

— چی رو؟

سونگ‌چول آرام گفت:

— حقیقتِ واقعی K-17.

همان لحظه صدای شکستن چیزی از طبقه‌ی پایین آمد.

همه برگشتند.

جونگکوک فوراً گفت:

— یکی اینجاست.

سونگ‌چول آرام لبخند زد.

— بالاخره پیدامون کردن.

هانا با نگرانی پرسید:

— کیا؟

سونگ‌چول به سمت راه خروج نگاه کرد.

— کسانی که نمی‌خوان تو هیچ‌وقت بفهمی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

جونگکوک کنار هانا ایستاد.

— باید بریم.

هانا برای اولین بار مخالفت نکرد.

اما قبل از اینکه حرکت کند، سونگ‌چول دستش را روی میز گذاشت و گفت:

— هانا.

هانا برگشت.

— چی؟

سونگ‌چول به او خیره شد.

— وقتی حقیقت رو فهمیدی، ممکنه دیگه هیچ‌کدوم از ما رو همون آدم قبلی نبینی.

هانا چند ثانیه ساکت ماند.

بعد گفت:

— بعد از همه‌ی این دروغ‌ها...

— از حقیقت نمی‌ترسم.

و همان لحظه...

صدای قفل شدن درِ اصلی ساختمان بلند شد.

تق.

همه در ساختمان گیر افتاده بودند.

و روی نمایشگر روبه‌رو فقط یک جمله ظاهر شد:

«حقیقت را می‌خواهی؟ پس اول انتخاب کن به چه کسی اعتماد داری.»

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

بعد به سونگ‌چول.

و برای اولین بار...

نمی‌دانست کدام‌یک واقعاً طرف اوست.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳۱ | همچی روشن شدهانا هنوز به جمل...

🖤 بچه‌هاااا، «قراردادی که واقعی شد» هم بالاخره تموم شد... 🥹و...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳۰ | مادرم زنده است — بخش دومصبح ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۹ | مادرم زنده است — بخش اولهانا...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۳ | تلهدر با صدای بلندی قفل شد.ه...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۵ | چهره‌ای که فراموش کرده بودمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط