{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۴

پارت ۵۴

کیان (الکساندر)

سالن تقریباً خالی شده بود.

تهیونگ، جونگ‌وو و چند فرمانده هنوز منتظر دستور بعدی بودند.

چند ثانیه به صفحه‌های خاموش خیره ماندم.

شورا تمام شده بود.

دنیا دوباره نظم خودش را پیدا می‌کرد.

اما...

یک پرونده هنوز بسته نشده بود.

پرونده‌ای که سال‌ها پیش قول داده بودم تمامش کنم.

آرام گفتم:

ـ تهیونگ.

ـ بله قربان.

ـ جت را آماده کنید.

هر دو هم‌زمان نگاهم کردند.

جونگ‌وو پرسید:

ـ مقصد؟

چند لحظه سکوت کردم.

بعد با صدایی آرام اما محکم گفتم:

ـ ایران.

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد.

ـ بعد از این همه سال...؟

سرم را به نشانه تأیید تکان دادم.

ـ وقتش رسیده.

ـ انتقامی که نیمه‌کاره ماند... باید تمام شود.

سکوت دوباره حکم‌فرما شد.

جونگ‌وو آرام گفت:

ـ منظورتان...

نگذاشتم جمله‌اش را کامل کند.

ـ خون مادرم هنوز روی دست قاتل‌هایش مانده است.

ـ من فقط دیر رسیدم...

ـ اما فراموش نکردم.

چشم‌هایم را بستم.

سال‌ها گذشته بود.

اما تصویر آخرین لبخند مادرم...

هنوز از ذهنم پاک نشده بود.

آرام ادامه دادم:

ـ این بار...

ـ هیچ‌کس جلودارم نخواهد بود.

تهیونگ بدون هیچ حرفی سرش را خم کرد.

ـ جت تا دو ساعت دیگر آماده است، قربان.

ـ بسیار خوب.

نگاهم را از پنجره گرفتم.

افق تاریک بود.

اما می‌دانستم...

این سفر، پایان یک انتظار طولانی است.


---

الماس

از پشت پنجره نگاهش می‌کردم.

همه اطرافش در رفت‌وآمد بودند.

محافظ‌ها...

فرمانده‌ها...

تهیونگ...

جونگ‌وو...

همه می‌دانستند قرار است اتفاق مهمی بیفتد.

اما هیچ‌کس چیزی به من نگفته بود.

چند دقیقه بعد، صدای موتور جت اختصاصی در محوطه پیچید.

کیان بدون اینکه حتی یک بار برگردد، سوار شد.

در بسته شد.

چرخ‌ها آرام حرکت کردند.

و چند ثانیه بعد...

جت از زمین جدا شد.

تا آخرین لحظه نگاهم به آسمان بود.

نمی‌دانستم چرا...

اما انگار چیزی از وجودم همراه آن هواپیما رفت.

دستم را روی سینه‌ام گذاشتم.

احساس عجیبی بود.

نه درد...

نه ترس...

فقط یک خلأ.

انگار...

نیمی از قلبم را گم کرده بودم.

با خودم زمزمه کردم:

ـ چرا...؟

ـ من که فقط چند روز است او را می‌شناسم...

پس این حس چیست؟

هرچه بیشتر فکر می‌کردم...

کمتر می‌فهمیدم.

فقط می‌دانستم از لحظه‌ای که جت در آسمان ناپدید شد...

دنیا برایم سردتر از قبل شده بود.

و برای اولین بار...

دلتنگ کسی شده بودم که حتی دلیلش را نمی‌دانستم.



چطور بود ؟
به نظرتون کیان هم همچین حسی داره
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۴کیان (الکساندر)سالن تقریباً خالی شده بود.تهیونگ، جونگ...

Mafia-Knig پادشاه مافیا

Mafia-Knig پادشاه مافیا

Mafia-Knig پادشاه مافیا

Mafia-Knig پادشاه مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط