سناریوبخاطر توپارت
سناریو:بخاطر تو/پارت ۴
با دخترا برگشتیم کلاس.نگاه کردم ببینم کاتسوکی هنوز اونجاست که دیدم سر جاش نشسته.منم رفتم سر جام نشستم.منتظر بودم یه چیزی بگه ولی هیچ واکنشی نشون نداد.گیج شدم.با خودم گفتم"حتما دیگه کاری باهام نداره"معلم اومد و درس رو شروع کرد.این زنگ هم محاسبات هندسی داشتیم(همون ریاضی پیشرفته)تو این درس هم شاگرد نخبه بودم.البته بعد یائوروزو.منم دیگه.تو همه چیز نفر دوم بهترینم.
زنگ خورد.همه وسایلشون رو جمع کردن و راه افتادن سمت خونه.منم جمع کردم و دستمو بردم تو جیب کیفم تا گوشیم رو بردارم و به مامانم زنگ بزنم،که جای خالی کلیدم رو حس کردم.رنگم پرید.کلیدم نبود.شروع کردم کیفمو زیر و رو کردن.وضعیت خوب نبود.
کل کلاس و راهرو وکیفیت گشتم ولی پداش نکردم.به دیوار کلاس تکیه آدم.پاهام سلام شد.سر خوردم و رو زمین نشستم.سرم و تو دستام گرفتم .بدبخت شده بودم.امروز مامان و بابا دیر برمیگشتند خونه.کاوایی(اسم سگش)مریض بود باید بهش دارو میدادم.آخرین محلت ارسال پروژه ام بود.کلید اضطراری هم دست من نبود.
یهو احساس کردم یکی جلوم وایساده.سرم رو آوردم بالا.کاتسوکی بود.یه پوزخند زده بود و داشت حلقه جاکلیدی ام رو دور انگشتش میچرخوند.تچی کرد و گفت"نفله واسه یه کلید اینجوری وا رفتی؟"برای اولین بار از اینکه بهم گفت نفله ناراحت نشدم.بجاش از اینکه کلیدم دست اون بود عصبانی شدم.خواستم بپرسم چرا کلیدم پیش توعه که خودش جواب دادستان ساندویچی پیداش کردم.فهمیدم مال توعه ولی انقدر سریع رفتی که نشد بهت بدم.لباس فرما مال UA بود ولی انتظار نداشتم همکلاسی باشیم.زنگ ها هم در میرفتی تمیتونستم بهت بدمش"
اونجا دو هزاریم افتاد.کاتسوکی کلید رو کف دستش گذاشت و گرفت سمتم.برش داشتم.کاتسوکی دستش رو سمتم دراز کرد.دستش رو گرفتم و کمکم کرد بلند شد.بعد چرخید سمت خروجی.
باکوگو"راه بیفت"
هانا با تعجب"کجا؟"
باکوگو با اخم"خونه پسر شجاع!برسونمت خونتون دیگه!مسیرمون یکیه."
هانا با تعجب و اخم"از کجا میدونی مسیرمون یکیه؟"
باکوگو"خو نفله پلاک خونتون رو کلید نوشته شده!"
به کلید نگاه کردمراست میگفت.از حواس پرتی خودم خنده ام گرفت.
باکوگو"چته؟چی انقدر خنده داره؟"
هانا"هیچی.بریم"
راه افتادیم سمت خروجی.یکم که رفتیم(خیلی رفتن)رسیدیم سر کوچه خونه.گفتم"خب رسیدیم.تو اون طرف میری آره؟"ولی کاتیوکی هیچی نگفت.فقط نگاهش رو برگردوند و یه تچ کرد.گفتم"خب پس راهمون جدا میشه.ممنون که تا اینجا باهام اومدی"دویدم تو کوچه وسطاش رسیده بودم که یه چیزی یادم افتاد.چرخیدم و داد زدم"راستی کاتسوکی!سومیماسن(ببخشید)که تو ساندویچی اونجوری باهات حرف زدم.سایونارا.(خداحافظی)فردا میبینمت!"و دویدم سمت در خونه.
______________پشت صحنه___________
*توجه.بخش پشت صحنه برای اطلاع رسانی غیر مستقیم به خوانندگان سناریو طراحی شده😁*
بهار:خب همگی خسته نباشید!تا بعد از اعتکاف(تا سه شنبه)فیلم برداری نداریم.و آقایون کاتسوکی و ایزوکو.بهتره خبر مهمی بهتون بدم.هم اکنون بنده که نویسنده باشم ۷ تا سناریو باکودکو نوشتم.۴ تا تموم شده سه تا دارم مینویسم.پس از الان آماده باشید.
دو حضرت عالی:چیییییی؟!
ایزوکو:ولی...
بهار:ولی نداریم.باید بازی کنید.زوره.
باکوگو:من نیستم.
بهار:چه بهتر.از بهترشو میارم سر صحنه(تحریک باکوگو😂)
باکوگو:😑باشه بابا
با دخترا برگشتیم کلاس.نگاه کردم ببینم کاتسوکی هنوز اونجاست که دیدم سر جاش نشسته.منم رفتم سر جام نشستم.منتظر بودم یه چیزی بگه ولی هیچ واکنشی نشون نداد.گیج شدم.با خودم گفتم"حتما دیگه کاری باهام نداره"معلم اومد و درس رو شروع کرد.این زنگ هم محاسبات هندسی داشتیم(همون ریاضی پیشرفته)تو این درس هم شاگرد نخبه بودم.البته بعد یائوروزو.منم دیگه.تو همه چیز نفر دوم بهترینم.
زنگ خورد.همه وسایلشون رو جمع کردن و راه افتادن سمت خونه.منم جمع کردم و دستمو بردم تو جیب کیفم تا گوشیم رو بردارم و به مامانم زنگ بزنم،که جای خالی کلیدم رو حس کردم.رنگم پرید.کلیدم نبود.شروع کردم کیفمو زیر و رو کردن.وضعیت خوب نبود.
کل کلاس و راهرو وکیفیت گشتم ولی پداش نکردم.به دیوار کلاس تکیه آدم.پاهام سلام شد.سر خوردم و رو زمین نشستم.سرم و تو دستام گرفتم .بدبخت شده بودم.امروز مامان و بابا دیر برمیگشتند خونه.کاوایی(اسم سگش)مریض بود باید بهش دارو میدادم.آخرین محلت ارسال پروژه ام بود.کلید اضطراری هم دست من نبود.
یهو احساس کردم یکی جلوم وایساده.سرم رو آوردم بالا.کاتسوکی بود.یه پوزخند زده بود و داشت حلقه جاکلیدی ام رو دور انگشتش میچرخوند.تچی کرد و گفت"نفله واسه یه کلید اینجوری وا رفتی؟"برای اولین بار از اینکه بهم گفت نفله ناراحت نشدم.بجاش از اینکه کلیدم دست اون بود عصبانی شدم.خواستم بپرسم چرا کلیدم پیش توعه که خودش جواب دادستان ساندویچی پیداش کردم.فهمیدم مال توعه ولی انقدر سریع رفتی که نشد بهت بدم.لباس فرما مال UA بود ولی انتظار نداشتم همکلاسی باشیم.زنگ ها هم در میرفتی تمیتونستم بهت بدمش"
اونجا دو هزاریم افتاد.کاتسوکی کلید رو کف دستش گذاشت و گرفت سمتم.برش داشتم.کاتسوکی دستش رو سمتم دراز کرد.دستش رو گرفتم و کمکم کرد بلند شد.بعد چرخید سمت خروجی.
باکوگو"راه بیفت"
هانا با تعجب"کجا؟"
باکوگو با اخم"خونه پسر شجاع!برسونمت خونتون دیگه!مسیرمون یکیه."
هانا با تعجب و اخم"از کجا میدونی مسیرمون یکیه؟"
باکوگو"خو نفله پلاک خونتون رو کلید نوشته شده!"
به کلید نگاه کردمراست میگفت.از حواس پرتی خودم خنده ام گرفت.
باکوگو"چته؟چی انقدر خنده داره؟"
هانا"هیچی.بریم"
راه افتادیم سمت خروجی.یکم که رفتیم(خیلی رفتن)رسیدیم سر کوچه خونه.گفتم"خب رسیدیم.تو اون طرف میری آره؟"ولی کاتیوکی هیچی نگفت.فقط نگاهش رو برگردوند و یه تچ کرد.گفتم"خب پس راهمون جدا میشه.ممنون که تا اینجا باهام اومدی"دویدم تو کوچه وسطاش رسیده بودم که یه چیزی یادم افتاد.چرخیدم و داد زدم"راستی کاتسوکی!سومیماسن(ببخشید)که تو ساندویچی اونجوری باهات حرف زدم.سایونارا.(خداحافظی)فردا میبینمت!"و دویدم سمت در خونه.
______________پشت صحنه___________
*توجه.بخش پشت صحنه برای اطلاع رسانی غیر مستقیم به خوانندگان سناریو طراحی شده😁*
بهار:خب همگی خسته نباشید!تا بعد از اعتکاف(تا سه شنبه)فیلم برداری نداریم.و آقایون کاتسوکی و ایزوکو.بهتره خبر مهمی بهتون بدم.هم اکنون بنده که نویسنده باشم ۷ تا سناریو باکودکو نوشتم.۴ تا تموم شده سه تا دارم مینویسم.پس از الان آماده باشید.
دو حضرت عالی:چیییییی؟!
ایزوکو:ولی...
بهار:ولی نداریم.باید بازی کنید.زوره.
باکوگو:من نیستم.
بهار:چه بهتر.از بهترشو میارم سر صحنه(تحریک باکوگو😂)
باکوگو:😑باشه بابا
- ۵۰
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط