فیک عشق دردناک من
فیک عشق دردناک من
part1
چشمام رو باز کردم همه جا روشن شده بود معلومه که صبح شده با گریه و درد به زور از زمین بلند شدم خودمو تو آینه نگاه کردم لبخند تلخی زدم صورتم کبود شده بود و بدن لخ*تم زخمی کبود
بازم مثل این دوسال بعد کلی کتک بیدار شده بودم بدنم سرم خیلی درد میکرد صدای خنده خودش و هر*زهش از پایین میمود پوزخندی جلوی آینه به خودم کردم رفتم حموم بعد از شستن خودم و انجام دادن کارم نشستم رو تخت دراز کش شدم به سقف سفید اتاقم نگاه میکردم اون واقعا به حرفش عمل کرده وقتی دوسال پیش تو چشمام نگاه کرد گفت به جهنمت خوش امدی
من احمق با این وجود بازم دوساله عاشقشم میدونم احمق خنگ به نظر میرسم ولی من فقط یه بچه بودم و اون اولین مرد من بود هههه اما چه فایده که اون منو نمیخواد اگه آهوم با جیمین فرار نمیکرد الان من تو این وضیعت نبودم حتی ازش تا الان خبری نشده فکر کنم منو واقعا فراموش کرده
حتی پدر خودمم نمیدونه چه زندگی نکبت باری دارم
راستش موهام خیلی اذیتم میکنه اخه خیلی بلدن هههه خیلی جالبه حتی جونگ کوک نمیزاره موهام کوتاه کنم میگه چون از مو های کوتاه بدش میاد و من اگر کوتاه کنم زشت ترم زشت تر میشم تو این دوسال همیشه بهم یاد آوری میکنه که من یه آدم بی ارزش و زشت حال بهم زنم درحالی که خودم هیچ کدوم از این هارو تو خودم نمیبینم ولی اون با بی رحمی تمام حرفشو بهم میزنه و البته با این زخم کبودی های که به جا میزاره دیگه دارم به حرف هاش پی میبرم از روی تخت بلند شدم رفتم جلوی اینه مو های بلدمو شونه زدم
صورت بی روحمو با کرم پودر کاور کردم تا زخم ها کبودی ها معلوم نباشه... یکم هم ریمل زدم و یه رژ به لب هام
لباسم عوض کردم و از اتاق امدم بیرون صدای خنده هاشون غذاب بود برام. از پله ها امدم پایین روی میز صبحانه نشسته بودن اون پشتش بهم بود اروم روی صندلی نشستم بدون حرف شروع کردم این کاریه که هروز مجبورم انجام بدم اینجا بشینم و به حرف های عاشقانه کسی که با وجود تمام بلا هایی که سرم میاره بازم دوسش دارم و عاشقشم به دختر بشنوم دقیقا صندلی روبه روی من نشسته و داره قربون صدقه کس دیگه ای میره با وجود اینکه میدونه من چقدر غذاب میکشم ولی هیچ وقت بهم توجه نمیکنه غذارو خوردم و به اتاقم پناه بردم لعنت به این زندگی ای بابا بزارید براتون بگم که چطور زندگیم و خوشبختیم فدای زندگی خواهرم شد من همش 16سالم بود
چطور بود ؟ لایک و کامنت فراموش نشه و یه سر به پیجم بزنید
چون اولین فیکی هست که دارم مینویسم این پارت رو هم زیاد نوشتم و گذاشتم
(گزارش کردن شما نشان دهنده فشاری شدن و سوختن شماست)
part1
چشمام رو باز کردم همه جا روشن شده بود معلومه که صبح شده با گریه و درد به زور از زمین بلند شدم خودمو تو آینه نگاه کردم لبخند تلخی زدم صورتم کبود شده بود و بدن لخ*تم زخمی کبود
بازم مثل این دوسال بعد کلی کتک بیدار شده بودم بدنم سرم خیلی درد میکرد صدای خنده خودش و هر*زهش از پایین میمود پوزخندی جلوی آینه به خودم کردم رفتم حموم بعد از شستن خودم و انجام دادن کارم نشستم رو تخت دراز کش شدم به سقف سفید اتاقم نگاه میکردم اون واقعا به حرفش عمل کرده وقتی دوسال پیش تو چشمام نگاه کرد گفت به جهنمت خوش امدی
من احمق با این وجود بازم دوساله عاشقشم میدونم احمق خنگ به نظر میرسم ولی من فقط یه بچه بودم و اون اولین مرد من بود هههه اما چه فایده که اون منو نمیخواد اگه آهوم با جیمین فرار نمیکرد الان من تو این وضیعت نبودم حتی ازش تا الان خبری نشده فکر کنم منو واقعا فراموش کرده
حتی پدر خودمم نمیدونه چه زندگی نکبت باری دارم
راستش موهام خیلی اذیتم میکنه اخه خیلی بلدن هههه خیلی جالبه حتی جونگ کوک نمیزاره موهام کوتاه کنم میگه چون از مو های کوتاه بدش میاد و من اگر کوتاه کنم زشت ترم زشت تر میشم تو این دوسال همیشه بهم یاد آوری میکنه که من یه آدم بی ارزش و زشت حال بهم زنم درحالی که خودم هیچ کدوم از این هارو تو خودم نمیبینم ولی اون با بی رحمی تمام حرفشو بهم میزنه و البته با این زخم کبودی های که به جا میزاره دیگه دارم به حرف هاش پی میبرم از روی تخت بلند شدم رفتم جلوی اینه مو های بلدمو شونه زدم
صورت بی روحمو با کرم پودر کاور کردم تا زخم ها کبودی ها معلوم نباشه... یکم هم ریمل زدم و یه رژ به لب هام
لباسم عوض کردم و از اتاق امدم بیرون صدای خنده هاشون غذاب بود برام. از پله ها امدم پایین روی میز صبحانه نشسته بودن اون پشتش بهم بود اروم روی صندلی نشستم بدون حرف شروع کردم این کاریه که هروز مجبورم انجام بدم اینجا بشینم و به حرف های عاشقانه کسی که با وجود تمام بلا هایی که سرم میاره بازم دوسش دارم و عاشقشم به دختر بشنوم دقیقا صندلی روبه روی من نشسته و داره قربون صدقه کس دیگه ای میره با وجود اینکه میدونه من چقدر غذاب میکشم ولی هیچ وقت بهم توجه نمیکنه غذارو خوردم و به اتاقم پناه بردم لعنت به این زندگی ای بابا بزارید براتون بگم که چطور زندگیم و خوشبختیم فدای زندگی خواهرم شد من همش 16سالم بود
چطور بود ؟ لایک و کامنت فراموش نشه و یه سر به پیجم بزنید
چون اولین فیکی هست که دارم مینویسم این پارت رو هم زیاد نوشتم و گذاشتم
(گزارش کردن شما نشان دهنده فشاری شدن و سوختن شماست)
- ۷۰
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط