پارت
پارت ۴۱
(چند هفته بعد)
ویو ته
چند وقت از مرخص شدنم میگذشت و تصمیم گرفته بودیم بریم مسافرت
جین: ببینین گفتم باید برین بوستان
کوک:نههه باید بریم دئگو
جیمین: بریم اندونگ
نامی:نظرتون چیه بریم سئوراکسان
جین:تو دیگه چی میگی
نامی:یاااا با من درست حرف بزن
جین:من هرجور دلم بخواد با بقیه حرف میزنم
جیمین:جین هیونگ ول کن
جین:بخاطر تو ول میکنم جوجو
و لپش رو کشید
جیمین:اخ دردم گرفت
جین: خودت نمیدونی چقدر لپات خوردنی یه
یونگی:راست میگه واقعا ادم دلش میخواد لپاش رو بکنه
جیمین:یاا به لپای قشنگم کاری نداشته باشین
جین:باشه جوجو(خنده)
همونطور که روی تخت دراز کشیده بودم گفتم
ته:خب حالا کجا قراره بریم
کوک:هنوز نمیدونیم ولی....ججو هم خوبه ها
جیمین:راست میگی
جین:خب پس میریم ججوووو
یونگی: بلاخره
جین:چی گفتی(تهدید وار)
یونگی: هیچی هیچی گفتم خوبه
جین:خوبه
نامی:خب من برم بلیت هواپیما بگیرم
جین باش
(چند ساعت بعد)
نامی:خب فردا پرواز داریم
جیمین:باشه پس بریم وسایلمون رو جمع کنیم ؟
کوک:بریممم
(فلش بک به فردا موقع ای که باید از هواپیما پیاده میشدن)
ویو کوک
هواپیما وایساده بود و باید میرفتبم بیرون بقیه از سر جاشون بلند شدن که برن منم خواستم بلند شم که متوجه شدم ته روی شونم خوابش برد
اون واقعا توی خواب کیوت میشد
لبخندی زدم و صداش زدم تا بلند شه
کوک:ته.....ته بلند شو باید پیاده شیم
اروم چشماش رو باز کرد و توی چشمام نگاه کرد
ته:باشه(لبخند)
اروم از سر جاش بلند شد و دستم رو توی دستای خودش قفل کرد
ته:بریم
کوک:بریم
و هراه بقیه پیاده شدیم
(چند دقیقه بعد)
همین چند دقیقه پیش از هواپیما پیاده شدیم و وسایلمون رو برداشتیم قرار بود توی یکی از ویلا های پدر یونگی بمونیم
از فرودگاه اومدیم بیرون و چمدون هامون رو گذاشتم داخل یکی از ماشین هایی که مال بادیگارد های اقای مین بود گذاشتیم و خودمون سوار ماشین های دیگه شدیم............
(چند هفته بعد)
ویو ته
چند وقت از مرخص شدنم میگذشت و تصمیم گرفته بودیم بریم مسافرت
جین: ببینین گفتم باید برین بوستان
کوک:نههه باید بریم دئگو
جیمین: بریم اندونگ
نامی:نظرتون چیه بریم سئوراکسان
جین:تو دیگه چی میگی
نامی:یاااا با من درست حرف بزن
جین:من هرجور دلم بخواد با بقیه حرف میزنم
جیمین:جین هیونگ ول کن
جین:بخاطر تو ول میکنم جوجو
و لپش رو کشید
جیمین:اخ دردم گرفت
جین: خودت نمیدونی چقدر لپات خوردنی یه
یونگی:راست میگه واقعا ادم دلش میخواد لپاش رو بکنه
جیمین:یاا به لپای قشنگم کاری نداشته باشین
جین:باشه جوجو(خنده)
همونطور که روی تخت دراز کشیده بودم گفتم
ته:خب حالا کجا قراره بریم
کوک:هنوز نمیدونیم ولی....ججو هم خوبه ها
جیمین:راست میگی
جین:خب پس میریم ججوووو
یونگی: بلاخره
جین:چی گفتی(تهدید وار)
یونگی: هیچی هیچی گفتم خوبه
جین:خوبه
نامی:خب من برم بلیت هواپیما بگیرم
جین باش
(چند ساعت بعد)
نامی:خب فردا پرواز داریم
جیمین:باشه پس بریم وسایلمون رو جمع کنیم ؟
کوک:بریممم
(فلش بک به فردا موقع ای که باید از هواپیما پیاده میشدن)
ویو کوک
هواپیما وایساده بود و باید میرفتبم بیرون بقیه از سر جاشون بلند شدن که برن منم خواستم بلند شم که متوجه شدم ته روی شونم خوابش برد
اون واقعا توی خواب کیوت میشد
لبخندی زدم و صداش زدم تا بلند شه
کوک:ته.....ته بلند شو باید پیاده شیم
اروم چشماش رو باز کرد و توی چشمام نگاه کرد
ته:باشه(لبخند)
اروم از سر جاش بلند شد و دستم رو توی دستای خودش قفل کرد
ته:بریم
کوک:بریم
و هراه بقیه پیاده شدیم
(چند دقیقه بعد)
همین چند دقیقه پیش از هواپیما پیاده شدیم و وسایلمون رو برداشتیم قرار بود توی یکی از ویلا های پدر یونگی بمونیم
از فرودگاه اومدیم بیرون و چمدون هامون رو گذاشتم داخل یکی از ماشین هایی که مال بادیگارد های اقای مین بود گذاشتیم و خودمون سوار ماشین های دیگه شدیم............
- ۱.۷k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط