مامان بزرگم آخر همهی تلفنهایش میگفت

/مامان بزرگَم آخر همه‌ی تلفن‌هایش می‌گفت:

کاری نداشتم که

زنگ زده بودم صداتون را بشنوم..

ما هم که جوان و جاهل،

چه می‌دانستیم صدا با دل آدم

چه می‌کند..
دیدگاه ها (۴)

کشتی نساز ای نوحطوفان نخواهد آمدبر شوره زار دلهاباران نخواهد...

:‍ در سرزمین من، خدا را در ریش و جا نماز میبینند... فاحشگی ر...

فصل تنهایی و غم نزدیک است!تو نرو تا شاید،شبی از فاصله ای کم ...

جیمین فیک زندگی پارت ۶۸#

عین کسی که در تمام تناسخ هایشفاحشه ای غمگین بودهو مجسمه ی بر...

دستمال شیکی از جیبش درآورد و مشغول برق انداختن دو چشم مار که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط