پارت ۱۳
نوا چوب را گرفت. دستهایش چنان میلرزید که به سختی میتوانست چوب را نگه دارد. پرتاب کرد. چوب از کنار سنگ رد شد. کازو چوبی دیگر به دستش داد. «دوباره.» پرتاب کرد. باز خطا. «دوباره.» دهها بار پرتاب کرد. شانهاش از درد فریاد میزد. مچ دستش متورم شده بود. اما بالاخره، چوب به سنگ خورد. صدای برخورد، در آن سکوت جنگل، مثل یک انفجار کوچک بود. نوا نفسنفسزنان ایستاده بود، اشک بیصدا از چشمانش جاری بود.
کازو نگاهش کرد. برای چند ثانیه، هیچی نگفت. بعد، با همان لحن بیاحساس گفت: «برای امروز کافیه.»
---
ساعت هشت شب بود که در اتاق نگهداری باز شد و بچهها با بدنهایی خسته و کبود از تمرینات کوهستان وارد شدند. یکییکی روی تختهایشان افتادند.
یومی بلافاصله به سمت تخت نوا نگاه کرد. خالی بود. همان حس نگرانی که تمام روز همراهش بود، حالا سنگینتر شد.
آکیرا در حالی که شانهٔ کبودش را ماساژ میداد گفت: «خب، انگار کازو اولین قربانی ماه جدید رو گرفت.»
ارین چیزی نگفت. فقط روی تختش نشست و به نقطهای خیره شد. لیان هم ساکت بود.
لوی آهی کشید و پتو را تا روی چانهاش بالا کشید.
دو ساعت گذشت. ساعت از ده شب گذشته بود که ناگهان صدای قفل آمد. در باز شد و نوا وارد شد. بچهها سرهایشان را بلند کردند. نوا مثل یک روح ایستاده بود. بدن نحیفش از شدت خستگی میلرزید. سر تا پایش پر از باند و چسبهای سفید بود. از اتاق درمان آمده بود؛ اتاقی که درست روبهروی بخش نگهداری قرار داشت.
پاهایش به سختی او را حمل میکردند.
نگاه خسته و بیفروغش حتی به سمت بچهها هم نچرخید. فقط به سمت تختش رفت، روی آن افتاد و در همان لحظه، در میان نفسهای سنگین و بریدهبریده، به خواب فرو رفت.
یومی آهسته از تختش پایین آمد. پاورچین پاورچین به سمت تخت نوا رفت و پتویش را که روی زمین افتاده بود، روی او کشید.
بعد، خیلی آرام، به تخت خودش برگشت. ارین در تاریکی شبهنور اتاق، این صحنه را میدید. چیزی نگفت. فقط پشتش را برگرداند و چشمهایش را بست.
----
سه روز بعد، این روال تکرار شد. هر روز صبح، بچهها به کوهستان یا سالنهای تمرین خودشان میرفتند و نوا را کازو با خود به جنگل میبرد. در این سه روز، نوا فقط تایجیتسو کار میکرد.
بدنش زیر مشتهای بیامان کازو، زیر ساعتهای بیپایان دویدن، زیر فشار ضربات تکراری به درخت و سنگ، به آرامی داشت تغییر میکرد. هنوز ضعیف بود، هنوز کوچک بود، اما آن لرزش اولیه، آن تردید کودکانه، کمکم داشت با چیزی سختتر جایگزین میشد.
وقتی بچهها شب به اتاق برمیگشتند، نوا هنوز برنگشته بود. و وقتی بالاخره میآمد، آنقدر خسته بود که حتی نمیتوانست یک کلمه حرف بزند. فقط میخوابید.
حتی از نظر ارین و لیان هم، که خودشان تمرینات مرگباری را پشت سر گذاشته بودند، این حجم و شدت تمرین برای یک کودک چهار ساله غیرانسانی و دیوانهوار بود. اما خوب، اینجا کلمهٔ "کودک" معنایی نداشت. وقتی آن کودک میتوانست راه برود یا حرف بزند، دیگر کودک نبود. یک "نمونه" بود.
----
خیلی زود، یک ماه گذشت. در این یک ماه، نوا به قدری تحت فشار بود که حتی فرصت حرف زدن با بقیه را هم نداشت. آن نگاه گرم و ترسیدهای که یک ماه پیش داشت، حالا کمرنگ و محو شده بود. چشمان خاکستریاش، به جای آن برق کودکانه، عمقی سرد و خسته داشتند. کمتر میترسید. کمتر به شوخیهای آکیرا میخندید. انگار چیزی درونش، بیصدا در حال سخت شدن بود.
اما برنامهٔ روزانهٔ بچهها، که چرخ دندانهدار این جهنم بود، اینگونه میچرخید:
هر روز، ساعت شش صبح، بچهها در محوطههای تمرینی خود حاضر میشدند. برنامهها بر اساس سطح و توانایی فردی توسط مربیان تعیین میشد، اما چارچوب کلی برای همه یکسان بود.
۶ صبح تا ۲ بعدازظهر: هنرهای رزمی و تایجیتسو (بدون استفاده از چاکرا)
این بخش، پایهٔ اصلی شکنجهٔ روزانه بود. هدف، ساختن بدنی بود که حتی بدون چاکرا هم به یک سلاح مرگبار تبدیل شود. مربیان برای هر اشتباه، مجازاتی در حد مرگ داشتند و تمرینهایشان، اکثراً بر پایهٔ یک یا چند مورد زیر بود:
مشتهای سنگی: بچهها باید با مشتهای برهنه به تختهسنگهای گرانیتی ضربه میزدند، آنهم با ریتمی مشخص. پوست دست پاره میشد، خون روی سنگها نقش میبست، و ترکهای ریز با شکستن استخوانهای بند انگشت همراه میشد.
قطع درخت با لگد: به هر یک، یک درخت جوان با قطر کم داده میشد و باید فقط با لگد زدن، آن را قطع میکردند. ساق پاهایشان معمولاً ورم میکرد، کبود میشد و ترک برمیداشت.
دفاع در برابر چوب: مربی با یک چوب بامبوی ترکخورده که لبههای تیزی داشت، به بچهها حمله میکرد و آنها فقط باید با ساعد دفاع میکردند. ساعدها زخمی و گوشت آن پاره پاره میشد.
کازو نگاهش کرد. برای چند ثانیه، هیچی نگفت. بعد، با همان لحن بیاحساس گفت: «برای امروز کافیه.»
---
ساعت هشت شب بود که در اتاق نگهداری باز شد و بچهها با بدنهایی خسته و کبود از تمرینات کوهستان وارد شدند. یکییکی روی تختهایشان افتادند.
یومی بلافاصله به سمت تخت نوا نگاه کرد. خالی بود. همان حس نگرانی که تمام روز همراهش بود، حالا سنگینتر شد.
آکیرا در حالی که شانهٔ کبودش را ماساژ میداد گفت: «خب، انگار کازو اولین قربانی ماه جدید رو گرفت.»
ارین چیزی نگفت. فقط روی تختش نشست و به نقطهای خیره شد. لیان هم ساکت بود.
لوی آهی کشید و پتو را تا روی چانهاش بالا کشید.
دو ساعت گذشت. ساعت از ده شب گذشته بود که ناگهان صدای قفل آمد. در باز شد و نوا وارد شد. بچهها سرهایشان را بلند کردند. نوا مثل یک روح ایستاده بود. بدن نحیفش از شدت خستگی میلرزید. سر تا پایش پر از باند و چسبهای سفید بود. از اتاق درمان آمده بود؛ اتاقی که درست روبهروی بخش نگهداری قرار داشت.
پاهایش به سختی او را حمل میکردند.
نگاه خسته و بیفروغش حتی به سمت بچهها هم نچرخید. فقط به سمت تختش رفت، روی آن افتاد و در همان لحظه، در میان نفسهای سنگین و بریدهبریده، به خواب فرو رفت.
یومی آهسته از تختش پایین آمد. پاورچین پاورچین به سمت تخت نوا رفت و پتویش را که روی زمین افتاده بود، روی او کشید.
بعد، خیلی آرام، به تخت خودش برگشت. ارین در تاریکی شبهنور اتاق، این صحنه را میدید. چیزی نگفت. فقط پشتش را برگرداند و چشمهایش را بست.
----
سه روز بعد، این روال تکرار شد. هر روز صبح، بچهها به کوهستان یا سالنهای تمرین خودشان میرفتند و نوا را کازو با خود به جنگل میبرد. در این سه روز، نوا فقط تایجیتسو کار میکرد.
بدنش زیر مشتهای بیامان کازو، زیر ساعتهای بیپایان دویدن، زیر فشار ضربات تکراری به درخت و سنگ، به آرامی داشت تغییر میکرد. هنوز ضعیف بود، هنوز کوچک بود، اما آن لرزش اولیه، آن تردید کودکانه، کمکم داشت با چیزی سختتر جایگزین میشد.
وقتی بچهها شب به اتاق برمیگشتند، نوا هنوز برنگشته بود. و وقتی بالاخره میآمد، آنقدر خسته بود که حتی نمیتوانست یک کلمه حرف بزند. فقط میخوابید.
حتی از نظر ارین و لیان هم، که خودشان تمرینات مرگباری را پشت سر گذاشته بودند، این حجم و شدت تمرین برای یک کودک چهار ساله غیرانسانی و دیوانهوار بود. اما خوب، اینجا کلمهٔ "کودک" معنایی نداشت. وقتی آن کودک میتوانست راه برود یا حرف بزند، دیگر کودک نبود. یک "نمونه" بود.
----
خیلی زود، یک ماه گذشت. در این یک ماه، نوا به قدری تحت فشار بود که حتی فرصت حرف زدن با بقیه را هم نداشت. آن نگاه گرم و ترسیدهای که یک ماه پیش داشت، حالا کمرنگ و محو شده بود. چشمان خاکستریاش، به جای آن برق کودکانه، عمقی سرد و خسته داشتند. کمتر میترسید. کمتر به شوخیهای آکیرا میخندید. انگار چیزی درونش، بیصدا در حال سخت شدن بود.
اما برنامهٔ روزانهٔ بچهها، که چرخ دندانهدار این جهنم بود، اینگونه میچرخید:
هر روز، ساعت شش صبح، بچهها در محوطههای تمرینی خود حاضر میشدند. برنامهها بر اساس سطح و توانایی فردی توسط مربیان تعیین میشد، اما چارچوب کلی برای همه یکسان بود.
۶ صبح تا ۲ بعدازظهر: هنرهای رزمی و تایجیتسو (بدون استفاده از چاکرا)
این بخش، پایهٔ اصلی شکنجهٔ روزانه بود. هدف، ساختن بدنی بود که حتی بدون چاکرا هم به یک سلاح مرگبار تبدیل شود. مربیان برای هر اشتباه، مجازاتی در حد مرگ داشتند و تمرینهایشان، اکثراً بر پایهٔ یک یا چند مورد زیر بود:
مشتهای سنگی: بچهها باید با مشتهای برهنه به تختهسنگهای گرانیتی ضربه میزدند، آنهم با ریتمی مشخص. پوست دست پاره میشد، خون روی سنگها نقش میبست، و ترکهای ریز با شکستن استخوانهای بند انگشت همراه میشد.
قطع درخت با لگد: به هر یک، یک درخت جوان با قطر کم داده میشد و باید فقط با لگد زدن، آن را قطع میکردند. ساق پاهایشان معمولاً ورم میکرد، کبود میشد و ترک برمیداشت.
دفاع در برابر چوب: مربی با یک چوب بامبوی ترکخورده که لبههای تیزی داشت، به بچهها حمله میکرد و آنها فقط باید با ساعد دفاع میکردند. ساعدها زخمی و گوشت آن پاره پاره میشد.
- ۸۶
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط