دیار کهن
دیــــار کهن𓅃
«آرش کمانگیر»
در روزگاری دور، میان ایران و توران جنگی درازدامن آغاز شده بود. سالها خونریزی، هر دو سرزمین را خسته و ویران کرده بود.
سرانجام، پادشاه ایران و افراسیاب، شاه توران، پذیرفتند آتش جنگ را خاموش کنند، اما دشواری در این بود که مرز دو کشور را چگونه تعیین کنند. افراسیاب، کینهتوز و زیادهخواه، شرطی سنگین گذاشت:
گفت:
«مردی از ایران بر فراز کوهی بایستد و تیری از کمان رها کند. هرجا تیر فرود آید، همانجا مرز ایران خواهد بود. اگر تیر نزدیک بیفتد، ایران کوچک میشود و اگر دور افتد، مرزها گسترده خواهد شد.»
ایرانیان در اندوه فرو رفتند؛ اگر تیر کوتاه میرفت، بخش بزرگی از خاک ارزشمند سرزمینشان را باید به توران میدادند.
در سپاه ایران همهمه افتاد. چه کسی توان آن را دارد که تیری به چنان دوری بیفکند،کدام پهلوان میتوانست؟
پهلوانان نامآور هر یک سری به زیر انداختند. هیچکس خود را شایستهی این کار نمیدید، نه از بیم جان، بلکه از ترس اینکه نکند تیرشان کوتاه رود و نامشان مایهی ننگ میهن و هم میهن گردد.
در این بین نام مردی بر زبانها افتاد: «آرش» کمانداری سادهزیست نه چون رستم نامآور و نه چون دیگر پهلوانان پرافتخار، اما درستکار، بردبار و راستگو.
آرش را فراخواندند. در نگاهش آرامشی غریب بود. فرمانده ایران، ماجرا را برای او گفت و اضافه کرد:
«این راهِ دشوار را جز به جان نتوان پیمود. هر که این تیر را بیندازد، نیروی وجودش در آن خواهد نشست.»
آرش لحظهای سکوت کرد؛ سپس چشم به افق دوخت و آرام گفت:
«اگر ایران را به تیری نیاز است، این تیر را من میاندازم.»
آن شب، سپاه ایران در اندیشهی فردا چشم بر هم نگذاشت. برخی میگریستند، برخی دعا میخواندند. مادران، نام ایران را زیر لب زمزمه میکردند و پدران به آسمان چشم میدوختند.
آرش به کناری رفت. لباس سادهاش را مرتب کرد، کمان کهنه اما استوارش را نگاهی مهربان انداخت و دست بر خاک گذاشت
گفت:
«ای خاک ایران، فردا همهی من، از آنِ توست.»
سپیدهدم، ایرانی و تورانی، هر دو، بر فراز کوه جمع شدند. هوا شفاف بود و نسیمی آرام میوزید. آسمان هم انگار نفس را در سینه حبس کرده بود.
آرش جلو آمد. جامه بر تن داشت، اما اندامش رنج سفر و سختی سالها را نشان میداد. رو به مردم کرد و گفت:
«بدانید که پس از این تیر، دیگر از من چیزی بر جای نخواهد ماند. اما اگر تیر به دوردست رود، من میروم اما ایران میماند.»
آنگاه جامه از تن برکند تا همگان ببینند که سلاح پنهانی ندارد، ایرانیان با چشمانی امیدوار نگاهش میکردند و تورانیان با شگفتی، این مرد نحیف را مینگریستند که چنین کار سترگی را بر عهده گرفته است.
آرش کمان را در دست گرفت. کمان را بر زانوی خویش خم کرد و زه را بست. تیری برگرفت
چشمهایش را بست، زیر لب دعایی خواند:
«ای خدای داد و راستی، جان من در این تیر بنشان اما مرز ایران را استوار کن.»
سپس ایستاد، قامت راست کرد، نفس را در سینه حبس کرد، و کمان را تا جایی که میتوانست کشید.
تیر بر هوا نشست، چنان بلند و چنان دور که از دیدگان ناپدید شد. مردمان،ایرانی و تورانی، مات و مبهوت، مسیر آن را در آسمان دنبال کردند، اما تیر دیگر دیده نمیشد.
آرش در همان دم آرام فرو ریخت.
گفتند تیر، از فراز کوهها و دشتها گذشت، از رودها و جنگلها عبور کرد، نه در میانهی راه افتاد و نه نزدیک، که هر دم دورتر و دورتر رفت.
تا آنکه، دیرهنگامِ روز، چوپانی در سرزمینی دور، تیری را دید که بر تنهی درختی عظیم فرود آمده است. آنجا را نشانه کردند. از سحرگاه تا آن هنگام، مسافتی شگفت گذشته بود.
فرستادگان ایران و توران، این جایگاه را به عنوان مرز پذیرفتند. مرزی پهناور که ایران را گسترده و استوار میساخت.
خبر به ایران رسید که تیر آرش تا کجا رفته است. مردم دریافتند که آن مرد، همهی نیروی وجودش را در تیر کرده و جانش را در راه میهن بخشیده است.
آرش دیگر نبود؛ نه پیکرش به شهر بازگشت و نه آرامگاهش پدیدار شد. اما نامش در دلها ماند،آرش رفت تا ایران و ایرانی بماند.
،،،
این از داستان آرش کمانگیر که احتمالا هممون تو کلاس چهارم ازش شنیدیم و ی چیزایی یادمونه
فعلا سعی میکنم چیزای بزارم که شناخته شده ترن حالا بعداً داستان های ناشناخته تر از شاهنامه هم براتون میزارم🤏
«آرش کمانگیر»
در روزگاری دور، میان ایران و توران جنگی درازدامن آغاز شده بود. سالها خونریزی، هر دو سرزمین را خسته و ویران کرده بود.
سرانجام، پادشاه ایران و افراسیاب، شاه توران، پذیرفتند آتش جنگ را خاموش کنند، اما دشواری در این بود که مرز دو کشور را چگونه تعیین کنند. افراسیاب، کینهتوز و زیادهخواه، شرطی سنگین گذاشت:
گفت:
«مردی از ایران بر فراز کوهی بایستد و تیری از کمان رها کند. هرجا تیر فرود آید، همانجا مرز ایران خواهد بود. اگر تیر نزدیک بیفتد، ایران کوچک میشود و اگر دور افتد، مرزها گسترده خواهد شد.»
ایرانیان در اندوه فرو رفتند؛ اگر تیر کوتاه میرفت، بخش بزرگی از خاک ارزشمند سرزمینشان را باید به توران میدادند.
در سپاه ایران همهمه افتاد. چه کسی توان آن را دارد که تیری به چنان دوری بیفکند،کدام پهلوان میتوانست؟
پهلوانان نامآور هر یک سری به زیر انداختند. هیچکس خود را شایستهی این کار نمیدید، نه از بیم جان، بلکه از ترس اینکه نکند تیرشان کوتاه رود و نامشان مایهی ننگ میهن و هم میهن گردد.
در این بین نام مردی بر زبانها افتاد: «آرش» کمانداری سادهزیست نه چون رستم نامآور و نه چون دیگر پهلوانان پرافتخار، اما درستکار، بردبار و راستگو.
آرش را فراخواندند. در نگاهش آرامشی غریب بود. فرمانده ایران، ماجرا را برای او گفت و اضافه کرد:
«این راهِ دشوار را جز به جان نتوان پیمود. هر که این تیر را بیندازد، نیروی وجودش در آن خواهد نشست.»
آرش لحظهای سکوت کرد؛ سپس چشم به افق دوخت و آرام گفت:
«اگر ایران را به تیری نیاز است، این تیر را من میاندازم.»
آن شب، سپاه ایران در اندیشهی فردا چشم بر هم نگذاشت. برخی میگریستند، برخی دعا میخواندند. مادران، نام ایران را زیر لب زمزمه میکردند و پدران به آسمان چشم میدوختند.
آرش به کناری رفت. لباس سادهاش را مرتب کرد، کمان کهنه اما استوارش را نگاهی مهربان انداخت و دست بر خاک گذاشت
گفت:
«ای خاک ایران، فردا همهی من، از آنِ توست.»
سپیدهدم، ایرانی و تورانی، هر دو، بر فراز کوه جمع شدند. هوا شفاف بود و نسیمی آرام میوزید. آسمان هم انگار نفس را در سینه حبس کرده بود.
آرش جلو آمد. جامه بر تن داشت، اما اندامش رنج سفر و سختی سالها را نشان میداد. رو به مردم کرد و گفت:
«بدانید که پس از این تیر، دیگر از من چیزی بر جای نخواهد ماند. اما اگر تیر به دوردست رود، من میروم اما ایران میماند.»
آنگاه جامه از تن برکند تا همگان ببینند که سلاح پنهانی ندارد، ایرانیان با چشمانی امیدوار نگاهش میکردند و تورانیان با شگفتی، این مرد نحیف را مینگریستند که چنین کار سترگی را بر عهده گرفته است.
آرش کمان را در دست گرفت. کمان را بر زانوی خویش خم کرد و زه را بست. تیری برگرفت
چشمهایش را بست، زیر لب دعایی خواند:
«ای خدای داد و راستی، جان من در این تیر بنشان اما مرز ایران را استوار کن.»
سپس ایستاد، قامت راست کرد، نفس را در سینه حبس کرد، و کمان را تا جایی که میتوانست کشید.
تیر بر هوا نشست، چنان بلند و چنان دور که از دیدگان ناپدید شد. مردمان،ایرانی و تورانی، مات و مبهوت، مسیر آن را در آسمان دنبال کردند، اما تیر دیگر دیده نمیشد.
آرش در همان دم آرام فرو ریخت.
گفتند تیر، از فراز کوهها و دشتها گذشت، از رودها و جنگلها عبور کرد، نه در میانهی راه افتاد و نه نزدیک، که هر دم دورتر و دورتر رفت.
تا آنکه، دیرهنگامِ روز، چوپانی در سرزمینی دور، تیری را دید که بر تنهی درختی عظیم فرود آمده است. آنجا را نشانه کردند. از سحرگاه تا آن هنگام، مسافتی شگفت گذشته بود.
فرستادگان ایران و توران، این جایگاه را به عنوان مرز پذیرفتند. مرزی پهناور که ایران را گسترده و استوار میساخت.
خبر به ایران رسید که تیر آرش تا کجا رفته است. مردم دریافتند که آن مرد، همهی نیروی وجودش را در تیر کرده و جانش را در راه میهن بخشیده است.
آرش دیگر نبود؛ نه پیکرش به شهر بازگشت و نه آرامگاهش پدیدار شد. اما نامش در دلها ماند،آرش رفت تا ایران و ایرانی بماند.
،،،
این از داستان آرش کمانگیر که احتمالا هممون تو کلاس چهارم ازش شنیدیم و ی چیزایی یادمونه
فعلا سعی میکنم چیزای بزارم که شناخته شده ترن حالا بعداً داستان های ناشناخته تر از شاهنامه هم براتون میزارم🤏
- ۱.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط