{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت اول :خوب میخوام زندگی نامه ی خودمو بنویسم امید وارم

قسمت اول :خوب میخوام زندگی نامه ی خودمو بنویسم امید وارم خوشتون بیاد .......
توی یکی از شهرستان های مشهد زندگی میکردیم ولی مشهدی هستیم زندگیه ساده ای داشتیم منم و خواهرم هم که یکسره کره ای نگاه میکردیم داداشمم که میرفت باشگاه و دانشگاه و سرش گرم بود داداش کوچیکمم که تازه 2 سالش شده بود مامانمم که بافتنی میکرد بابامم که جانبازه و یک شغل ازاد داشت و زندگیمون خوب بود تا اینکه یک هایپر مارکتی سر کوچمون باز شد و ما خرید میکریمو مامانم با خانم صاحب مغازه دوست شد و رفتو آمد میکردم و یک روز اومن و گفتن ما میخوایم بریم شهرمون بیاین این هایپر مارکتو از ما بخرین تقریبا بعد یک ماه زمینا مونو فروختیم بالاخره خریدیم داداشم به خاطر اینکه از صبح تا شب میرفت مریض شدو تصمیم گرفتیم مامانم صبح ها تا بعد از ظهر میرفت داداشمم از بعد از ظهر تا 3 شب چون جلوی پارک بود فروشمون خوب بود منم که میرفتم مدرسه ومن یک دوستی دارم که از قبل مهد کودک تا 15 سالگی باهم بودیم تو ی یک کلاس توی یک میز وای چقد دوس داشتم اون موقع ها رو اونجا طرفدار دابل اس بودم شدید عکسارو چاپ میکردم میبردم مدرسه به بچه ها نشون میدادم و توی اتاقم پر بود از عکس های دابل اسو گروه های دیگه ...
وای یادم نمیره اون موقع ها شبکه کره ای نصب کردیم من روز اول از ساعت 12 شب نشستم پاش تا ساعت 2 ظهر هیچی نذاشت یک سریال گذاشت و بقیشم که نمیفهمیدم فقط نگاه میکردم اونجا زیاد کره ای بلد نبودم
ولی بازم نگاه میکردم ...

چقدر اون موقع ها خوب بود
کپی ممنوع
دوباره گذاشتمش...
درخواستی
دیدگاه ها (۲)

قسمت دو: همین طور روزا میگذشت تا سه ماه تعطیلی شد منو خواهرم...

قسمت سه:بابامم که توی مغازش بخاطر تشناژش(نمیدونم درست نوشتم ...

قهرین؟ چیزی نمیگین... بخدا خودمم از خودم خسته شدم :ا :/ تو ...

بچه ها درکم میکنین نه... من دارم دیوونه میشم خودمو جمع و جور...

این یادداشت در سی و نهمین روز جنگ نوشته شده است: وقتی که ۹ س...

پارت 11بعد ما از اونجا رفتیم بیرون جنی: جیسو خوبیجیسو: اره خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط