{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

V

ŝŧŗãŋğë Ł♥VƲ⁰

همون موقع ریندو از شدت عصبانیت مجبور شد با ارنجش محکم به پهلوی ران زد دست ران شل شد ریندو دوید سمت سیسیل و سریع اونو گرفت. ایزانا رو بیخیال شد دنیا دور سرش میچرخید . صدا زد. صدا زد و اسم سیسیل رو گفت ، ولی انگار نه انگار ، لب های سیسیل بخاطر بوسیدن دهن خونی ایزانا خونی شده بود و کف دستش مه لای موهای سفید و خونی ایزانا بود خونی و قرمز بود. ریندو نبض سیسیل رو گرفت. هنوز امید داشت.
ریندو سریع و به سرعت دکمه های لباس سیسیل رو باز کرد. لباسشو کنار زد و گردنبند رو پیدا کرد. به سرعت و با عجله گردنبند رو پوکوند و پلاکش رو برداشت ، بازش کرد و ماده درونشو کشید داخل دهنش و سریع لباش رو روی لبای سیسیل گذاشت ، ماده رو له دهن سیسیل منتقل کرد.(عوقم گرفته) چند ثانیه که مثل چند سال می‌گذشت ماده رو وارد کرد و بعد از سیسیل لب گرفت...(اممم واقعا نمیدونم چرا)
ریندو درمانده بود. همون موقع صدای سرفه اومد و همه دیدن ایزانا...زنده هست! مایکی رفت کنار ایزانا زانو زد.
مایکی : ایزانا......؟
ایزانا : ه...ها؟من...مردم؟
موتو : امکان ندارع...
تاکمیچی : اون زندست...
ریندو با ناامیدی از سیسیل جدا شد...همون موقع بود که سیسیل چشم هاش رو باز کرد.
سیسیل : ر...ریندو؟
ریندو احساس درد و سرگیجه داشت و حالش بد بود.
سیسیل از جا پرید.
سیسیل : وایسا ببینم! ت‌...تو از اون استفاده کردی؟هی.!
ریندو : ت...تو سالمی...
سیسیل : لعنت بهت چرا؟ بدو بیا روی کولم!
ریندو : من...خوبم...
ران : ریندو!
صدای پلیس اومد.
مایکی : همه برین! زود باشین!
ایزانا : من...زنده ام اره؟
مایکی : اره...
ایزانا برگشت سمت پشتش.
ایزانا : کاکوچو!
سیسیل : اون فقط بیهوشه.زنده هست...
مایکی : من اینجا میمونم...شماها برین.
موچی : نه...ما میمونیم تو_
سیسیل : همتون خفه شین. همه میریم ، من ریندو و کاکوچو رو با خودم میبرم. شما هم برین ، ران ، با من بیا. و تو...کیساکی
عصبی نگاهش کرد.
همون موقع موتور هانما اومد و کیساکی رو برد و دراکن و تاکمیچی هم رفتن پشتشون.
*پرش به چند روز بعد*
کاکوچو توی تخت بیمارستان بیدار شد و دید ریندو هم کنارشه.
همون موقع ران با یه گربه توی بغلش اومدن داخل.
در رو که بستن گربه تبدیل به انسان شد.
سیسیل سمت تخت ریندو رفت که یه سرم به دستش بود ولی بهوش بود ، همینطور کاکوچو.
سیسیل دست ازاد ریندو رو گرفت.
ران : سلام...
کاکوچو : اون شب...چی شد؟
ران : ایزانا...زنده هست.
کاکوچو: چ...چی؟واقعا...؟
سیسیل : اره...واقعا.
ران : بخاطر سیسیل بود ولی...بعدش سیسیل از هوش رفت و ریندو یه ماده رو به دهنش ریخت و...سیسیل دوباره خوب شد ولی ریندو حالش بد شد.
سیسیل نگران و برخلاف همیشه ساکت بود.
ریندو : من...باید نجاتش میدادم.
سیسیل انگشتاشو توی انگشت های ریندو قفل کرد.
کاکوچو :_

دیدیدیدین...
پایان این پارت...
دیدگاه ها (۳)

هعببیچراااااانه چراااااچرا انقد خر تو خرعههه

هوووو یکم دیر دادم

اینم پارت جدید

ŝŧŗãŋğë Ł♥Vƹ⁸*ویو صبح*سیسیل و ریندو زود تر از ران بیدار شدن...

ŝŧŗãŋğë Ł♥Vƹ⁹سیسیل بخاطر انرژی ای که داده بود نفس نفس میزد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط