اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۷
(ویو راوی )= تهیونگ جسم سبک و ضعیف خواهرش را در آغوش گرفت....مادرشان فریادی کوتاه کشید......پسرک جسم سرد دخترک را از برادرش گرفت و بلند کرد (برآید استایل) ....و همه به سمت بیمارستان راه افتادند ....برای پسرک دخترک مهم نبود......برایش این مهم بود که او خواهر دوستش است ......نقطه ضعفه دوستش......به بیمارستان رسیدند و دخترک را به سرم وصل کردند......عادی ترین ری اکشن دخترک جسمی بود و اگر بعد از به هوش آمدن حالش روحی خراب باشد؟........برادرش دنیا را به آتش میکشد...... و اما دخترک......بعد از به هوش آمدن چه حرفی میزنه؟......بهشون اعتماد میکنه ؟ .......فردا صبح ......، (ویو نیلسو )= بوی ژل....الکل به مشامم رسید چشمام را به آرومی باز کردم کمی طول کشید تا بفهمم کجام.......سردرد بدی داشتم....همه حرفا...مهمونی دیشب.....جلوی چشم های خسته ام مانند یک سریال گذشت.....بغضی در گلیبان گلویم شده بود...اشک هایی بی صدا اما با سوزش و تندی از چشمان اقیانوسیم سرازیر شد.......بوی بیمارستان باعث تهوعم شد و نگاهی به اطراف کردم.......مامان و تهیونگ روی صندلی انتظار نیمه هوشیار بودن....به سمت راستم نگاه کردم بابا داشت با آقای جئون حرف میزد و خانم جئون به سمت مادرم میرفت....و لنا به من زل زده بود...حس عجیبی خواهرانه ای نسبت بهش میگیرم و توی همین امشب باهاش راحت شدم......لنا با صدای بلند گفت : نیل؟ به هوش امدی ، با دو به سمتم امد و کناره ی تخت نشست....تهیونگ از مبل پرید انگار برق گرقته بودش سریع به سمتم امد اما توجه ای بهش نکردم دلخور بودم و حقم بود........از اینکه همه شون میدونستن و کلامی نگفتن بهم.....لنا به تهیونگ نگاهی عمیق کرد و گفت :نترس باهات سرد نمیشه فقط دلخوره که حقم داره....تهیونگ سری تکون داد و عقب رفت ....یه زوج اجباری لنا و تهیونگ.....چشما شون به عشق در نگاه اول اشاره میکنه اما.........آروم لب زدم :لنا.....، سریع دستمو گرفت و گفت : جونم...؟ ، اشاره کردم بهش که بیا نزدیک سرشو نزدیک گوشم کرد و لب زدم : تاریخ ازدواج ها....کیه ؟، صدام لرزید و شکست ...لب زد : سه روز دیگه......، سه روز.......تا بدبختیم.........
شرط : ۱۰۰ لایک.....۲۰ بازنشر
پارت ۷
(ویو راوی )= تهیونگ جسم سبک و ضعیف خواهرش را در آغوش گرفت....مادرشان فریادی کوتاه کشید......پسرک جسم سرد دخترک را از برادرش گرفت و بلند کرد (برآید استایل) ....و همه به سمت بیمارستان راه افتادند ....برای پسرک دخترک مهم نبود......برایش این مهم بود که او خواهر دوستش است ......نقطه ضعفه دوستش......به بیمارستان رسیدند و دخترک را به سرم وصل کردند......عادی ترین ری اکشن دخترک جسمی بود و اگر بعد از به هوش آمدن حالش روحی خراب باشد؟........برادرش دنیا را به آتش میکشد...... و اما دخترک......بعد از به هوش آمدن چه حرفی میزنه؟......بهشون اعتماد میکنه ؟ .......فردا صبح ......، (ویو نیلسو )= بوی ژل....الکل به مشامم رسید چشمام را به آرومی باز کردم کمی طول کشید تا بفهمم کجام.......سردرد بدی داشتم....همه حرفا...مهمونی دیشب.....جلوی چشم های خسته ام مانند یک سریال گذشت.....بغضی در گلیبان گلویم شده بود...اشک هایی بی صدا اما با سوزش و تندی از چشمان اقیانوسیم سرازیر شد.......بوی بیمارستان باعث تهوعم شد و نگاهی به اطراف کردم.......مامان و تهیونگ روی صندلی انتظار نیمه هوشیار بودن....به سمت راستم نگاه کردم بابا داشت با آقای جئون حرف میزد و خانم جئون به سمت مادرم میرفت....و لنا به من زل زده بود...حس عجیبی خواهرانه ای نسبت بهش میگیرم و توی همین امشب باهاش راحت شدم......لنا با صدای بلند گفت : نیل؟ به هوش امدی ، با دو به سمتم امد و کناره ی تخت نشست....تهیونگ از مبل پرید انگار برق گرقته بودش سریع به سمتم امد اما توجه ای بهش نکردم دلخور بودم و حقم بود........از اینکه همه شون میدونستن و کلامی نگفتن بهم.....لنا به تهیونگ نگاهی عمیق کرد و گفت :نترس باهات سرد نمیشه فقط دلخوره که حقم داره....تهیونگ سری تکون داد و عقب رفت ....یه زوج اجباری لنا و تهیونگ.....چشما شون به عشق در نگاه اول اشاره میکنه اما.........آروم لب زدم :لنا.....، سریع دستمو گرفت و گفت : جونم...؟ ، اشاره کردم بهش که بیا نزدیک سرشو نزدیک گوشم کرد و لب زدم : تاریخ ازدواج ها....کیه ؟، صدام لرزید و شکست ...لب زد : سه روز دیگه......، سه روز.......تا بدبختیم.........
شرط : ۱۰۰ لایک.....۲۰ بازنشر
- ۶.۲k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط