𝕁𝕚𝕟𝕖 𝕙𝕠𝕡𝕖𝕣✨️🌻
𝕁𝕚𝕟𝕖 𝕙𝕠𝕡𝕖𝕣✨️🌻
𝕋𝕨𝕠 𝕡𝕒𝕣𝕥⭐️
از زبان ال🍯
ال:کمک... کمک کنین(نفس نفس زنان)
پایم محکم به سنگ خورد و از پایم نیز خون آمد. بلاخره بعد چند روز به زور چشمانم را باز کردم و دقیقا چشمه ای پنج قدم ان ور تر دیدم. به زور سینه خیز رفتم و به چشمه رسیدم کمی از آب آن خوردم و بعد چند دقیقه دست و صورتم را نیز با آن چشمه شستم. چند سال قبل من با کمک خواهرم که نیز از دنیا رفت فرار کردم و تصمیم به سفر و آزادی گرفتم. گاهی چشم بندی میگذاشتم و مایک را میدیدم و تمام بچه ها را... تا چند روز قبل...
درحالی که در یک غار داشتم قدم میزدم ناگهان صدای دموگرگن آمد. سرم را برگزداندم و آن به من حمله کردم من هم اسبر شدم و حال بلاخره سرپا شدم
ال:باید برم هاوکینز
از جایم بلند شدم و با همان کول پشتی که تمام زندگیم در آن بود و دست و پای خونی به سمت هاوکینز روانه شدم. من با همان چشم بند حتی آدرس خانه مشترک آنها هم میدانم و با هاوکینز خیلی فاصله دارم اما مهم نیست
چند هفته بعد...
از زبان مایک🍯
دفترچه خاطراتم را باز کردم و قلمی به دست گرفتم. _دفترچه خاطرات عزیز امروز روز ۱۹۳۵ است که ال کنار من نیست و از پیش ما رفته
صدای در زدن آمد در زدن بی جان...
مکس:مایک درو باز کن
مایک:باشه
در رو باز کردم و کسی که در را زد در آغوش من افتاد
ال:مایک...
سرم را پایین آوردم او ال بود
مایک:ال.(بغض)
مکس:ال...(گریه شدید)
صدای پا آمد داستین از اتاق بیرون آمد
داستین:چی شد....لوکاس ویل!!(بغض)
همه گرد ال آمدند ال زخمی بود خیلی زخمی و تمام اشک های من روی زخمان او میریخت.
مایک:ال تو کجا بود چرا زخمی شدی....
ادامه دارد🌻
𝕋𝕨𝕠 𝕡𝕒𝕣𝕥⭐️
از زبان ال🍯
ال:کمک... کمک کنین(نفس نفس زنان)
پایم محکم به سنگ خورد و از پایم نیز خون آمد. بلاخره بعد چند روز به زور چشمانم را باز کردم و دقیقا چشمه ای پنج قدم ان ور تر دیدم. به زور سینه خیز رفتم و به چشمه رسیدم کمی از آب آن خوردم و بعد چند دقیقه دست و صورتم را نیز با آن چشمه شستم. چند سال قبل من با کمک خواهرم که نیز از دنیا رفت فرار کردم و تصمیم به سفر و آزادی گرفتم. گاهی چشم بندی میگذاشتم و مایک را میدیدم و تمام بچه ها را... تا چند روز قبل...
درحالی که در یک غار داشتم قدم میزدم ناگهان صدای دموگرگن آمد. سرم را برگزداندم و آن به من حمله کردم من هم اسبر شدم و حال بلاخره سرپا شدم
ال:باید برم هاوکینز
از جایم بلند شدم و با همان کول پشتی که تمام زندگیم در آن بود و دست و پای خونی به سمت هاوکینز روانه شدم. من با همان چشم بند حتی آدرس خانه مشترک آنها هم میدانم و با هاوکینز خیلی فاصله دارم اما مهم نیست
چند هفته بعد...
از زبان مایک🍯
دفترچه خاطراتم را باز کردم و قلمی به دست گرفتم. _دفترچه خاطرات عزیز امروز روز ۱۹۳۵ است که ال کنار من نیست و از پیش ما رفته
صدای در زدن آمد در زدن بی جان...
مکس:مایک درو باز کن
مایک:باشه
در رو باز کردم و کسی که در را زد در آغوش من افتاد
ال:مایک...
سرم را پایین آوردم او ال بود
مایک:ال.(بغض)
مکس:ال...(گریه شدید)
صدای پا آمد داستین از اتاق بیرون آمد
داستین:چی شد....لوکاس ویل!!(بغض)
همه گرد ال آمدند ال زخمی بود خیلی زخمی و تمام اشک های من روی زخمان او میریخت.
مایک:ال تو کجا بود چرا زخمی شدی....
ادامه دارد🌻
- ۵۳۳
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط