امشب به تنگنای غم واندوه اتش به نامه های تو افکندم اکنون
امشب به تنگنای غم واندوه اتش به نامه های تو افکندم اکنون منم که برسراین اتش ازرنج میگدازم وخرسندم پا برسر خیال تو میکوبم. برگریه ی فریب تو میخندم خاموش شد به دست تو افسونگر شمع امید شاعرناکامی رو هر زمان به خواب در اغوشی روهرنفس بپیچ براندامی نفرین به من گرازتو کنم یادی لعنت به من گرازتوبرم نامی یک بار عهدبستم ونشکستم صدبار عهد بستی و بشکستی دیگرنگویمت که چها کردی دیگر نپرسمت که کجا هستی جام فریب تلخ تو نوشیدم هشیاریم مباد از این مستی.
- ۲۵۱
- ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط