{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدونم چطور توضیحش بدم فقط میدونم یه لحظه چشمهام رو

نمی‌دونم چطور توضیحش بدم… فقط می‌دونم یه لحظه چشم‌هام رو بستم و یهو دیدم توی یه تاریکی مطلق گیر افتادم. انگار هیچ‌چیزی دورم نبود، نه صدا، نه نور، فقط داشتم می‌دویدم… بدون اینکه بدونم چرا یا از چی فرار می‌کنم. حسش هنوز هم روی پوست‌هامه، انگار واقعاً داشتم توی اون تاریکی له می‌شدم.

وقتی داشتم می‌دویدم یه حسی پشت سرم بود… انگار یکی دنبالم بود و می خواست بگیرتم و خفه ام کنه...... همین جوری می دویدم که به سراشیبی رسیدم و پرت شدم توی فضایی تاریک تر......
یه‌دفعه چهره‌ها ظاهر شدن. آشنا. خانواده‌م. کسایی که برام عزیزن. اما انگار واقعی نبودن بیشتر شبیه سایه بودن. من صداشون رو نمی‌شنیدم، اما انگار اونا داشتن منو صدا می‌زدن و از من کمک می خواستن....یا شاید نه، شاید فقط ذهن من بود که این‌طوری برداشت می‌کرد. هر بار دستم رو دراز می‌کردم که یکی‌شونو بگیرم، با صدای جیغ دل خراشی محو می‌شدن. این ترسناک و دلهره‌آور بود اینکه هم می‌دیدمشون، هم نمی‌تونستم نجاتشون بدم.....
ناگهان زمین شکست. زیر پام. یه ترک کوچیک، بعد یهو باز شد… انگار کل تاریکی تبدیل شد به یه چاه بی‌انتها. من افتادم توش. اون لحظه حتی جیغ هم نتونستم بکشم. فقط سقوط… ول شده بودم وسط یه فضای خالی که انگار هیچ‌جایی بهش ختم نمی‌شد.
ناگهان پرت شدم واخل اقیانوسی سیاه و بعد............

اااااا (جیغ خفه زدن) اه اه اه (نفس نفس زدن)(صدای زنگ ساعت)
چی؟ فقط...فقط یه کابوس بود.....اوفففف....درسته این کابوسیه که من تقریباً هر شب بعد از ۶ سالگیم می بینمش.....اوه داره دیرم میشه سریع تر بلند شم آماده بشم برم مدرسه.....

ـــــــــــــــــــ
خب بچه‌ها.....قول داده بودم که پارت بدم برای همین گذاشتمش.....
ولی خب تو موقعیت نیست که بیشتر از این بزارم پس بقیش پارت بعدی
حتماً نظراتتون رو تو کامنت ها بهم بگید.....
دیدگاه ها (۵)

می دونم بد شده لازم نیست بگید😅😅🥲🥲

بچه‌ها من تا چند روز نیستمهعی خداحافظی 👋🏻👋🏻

اوه چی میشد.....

سلام...گاهی که دلتنگ می شم..گاهی که سرسام می گیرم..گاهی که د...

اخیش راحت شدمالبته فکر کنم که اگه دیده باشین ترافالگار رو تغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط