{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بستم زِ سخن لب ، و فرادادم گوش

بستم زِ سخن لب ، و فرادادم گوش
دیدم که زِ بیکران ، دردی خاموش
فریادِ زمان ، رمیده در قلبِ سروش
کِی ژنده به تن ، مردم ِ کاشانه به دوش
دل زنده کنید ،
تا بمیرد ناکام این نظم ِ سیاه و فقرِ در ظلمتِ شام
بر سر نکشد ، خزیده از بام به بام
خونِ دلِ پا بِرهَنِگان ، جام به جام

#کارو دردریان
دیدگاه ها (۱)

بستم زِ سخن لب ، و فرادادم گوشدیدم که زِ بیکران ، دردی خاموش...

دل زنده کنید ، تا بمیرد ناکام این نظم ِ سیاه و فقرِ در ظلمتِ...

گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟فریاد بکش ،که زندگی ...

گفتم كه سكوت ... ! از چه رو لالی و كور ؟ فرياد بكش ،كه زندگ...

نه... من دیگر نمی خندمنه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم د...

من دیگر به روی ناکسان هرگز نمی‌خندمدگر پیمان عشق جاودانیبا ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط