«blood shadows»
«blood shadows»
(سایه های خونی)
part 26/
____
نور طلایی صبح، آرامآرام از لای پردههای نازک به اتاق نفوذ میکرد.
الیویا با چشمانی که هنوز سنگینی خواب را داشت، به سقف خیره شد.
اولین چیزی که حس کرد، نه گرمای خورشید، که بوی عطر جکسون بود که هنوز روی بالش نشسته بود.
با لبخندی که نمیتوانست کنترلش کند، دستش را به سمت بالش دراز کرد و آن را محکم به سینهاش چسباند.
بالش، هنوز گرم بود. انگار که جکسون تازه از آن بلند شده باشد.
چند لحظه در همان حالت ماند و به طلوع خورشید نگاه کرد که از پشت پنجره، خطهای طلایی را روی دیوار میانداخت.
.
از اتاقش بیرون آمد و همان لحظه، با دیمین روبرو شد که از اتاق میرا بیرون میآمد.
نگاهش به نور خورشید بود که با درخشیدن، چشمهایش را کور میکرد.
الیویا در حیرت بود که چرا دیمین از اتاق میرا بیرون آمده، اما با لبخندی که چیزی را پنهان میکرد، گفت:
«سلام...»
دیمین نگاهش را روی الیویا قفل کرد؛ روی آن پیراهن بافتآج صورتی پاستیلی، با یقهای ضربدری که استخوان ترقوهاش را با ظرافت نمایان میکرد و گردنبند مینیمالی که با هر حرکت، نور را به بازی میگرفت.
شانههایش آزاد بود و آستینهای گشاد، با مچهای جمعشده،شیک.
یک کیف زنجیرهای کوچک و کرمرنگ روی بازویش آویزان بود و موهای بورش را پشت گوشش انداخته بود.
دیمین که محو جذابیتش شده بود، با لحنی که سعی میکرد عادی باشد، گفت:
«رنگ پیراهنت، با چشمهای آبیات... خیلی درخشانت کرده.»
الیویا با لبخندی کوتاه، گفت:
«ممنون.»
دیمین که متوجه رفتار سرد الیویا شد،با یک خنده ریز گفت:
«عا، میرا ازم خواست که کیفش رو از اتاقش براش بیارم.»
الیویا آرام گفت:
«باشه.»
و با کفشهای پاشنهبلند صورتی پاستیلی، از پلهها پایین رفت.
صدای تقتق کفشهایش، با هر قدم، انگار که قلب دیمین را بیشتر به تپش میانداخت.
موهای بورش را پشت گوشش انداخت و بدون اینکه نگاهش را به عقب بچرخاند، پایین رفت.
دیمین هم پشت سرش آمد، به سمت میز صبحانه.
چشمانش همچنان به دنبال الیویا بود، به حرکت موهای بورش که با هر قدم، روی شانههایش میافتاد.
میرا با دیدن دیمین که پشت سر الیویا پایین میآید، با اشتیاقی که بیش از حد گرم بود، گفت:
«دیمین! امشب میخوام ببرمت یه جای فوقالعاده.»
دیمین که زیرچشمی حواسش به الیویا بود، انگار که حرفهای میرا را نمیشنید، فقط با نگاهی گذرا پاسخ داد:
«آهان...»
میرا با لحنی که اصرار داشت، ادامه داد:
«پیست مسابقه.»
دیمین با بیتفاوتی گفت:
«تا حالا نرفتم... حتماً جای خوبیه.»
میرا با نگاهی که تمسخر را پشت لبخند پنهان میکرد، نگاهش را به الیویا چرخاند و گفت:
«خیلی خفنه... یه کم خوشگذرونی خوبه، رفت و برگشتمون هم به لطف الیویاست.»
الیویا بدون اینکه نگاهش را از بشقابش بردارد، با خونسردی گفت:
«من هم تو مسابقه شرکت میکنم.»
دیمین که با دیدن استایل الیویا و یادآوری شب قبل، تلخیها را به فراموشی سپرده بود، با لبخندی که تحسین را نشان میداد، گفت:
«همیشه عاشق رانندگی و جسوریت بودم...»
صدایش آرام بود، اما زیرش چیزی موج میزد که نمیشد نادیده گرفت.
میرا نگاهش را از دیمین به الیویا چرخاند و لبخندش را محکمتر کرد.
(سایه های خونی)
part 26/
____
نور طلایی صبح، آرامآرام از لای پردههای نازک به اتاق نفوذ میکرد.
الیویا با چشمانی که هنوز سنگینی خواب را داشت، به سقف خیره شد.
اولین چیزی که حس کرد، نه گرمای خورشید، که بوی عطر جکسون بود که هنوز روی بالش نشسته بود.
با لبخندی که نمیتوانست کنترلش کند، دستش را به سمت بالش دراز کرد و آن را محکم به سینهاش چسباند.
بالش، هنوز گرم بود. انگار که جکسون تازه از آن بلند شده باشد.
چند لحظه در همان حالت ماند و به طلوع خورشید نگاه کرد که از پشت پنجره، خطهای طلایی را روی دیوار میانداخت.
.
از اتاقش بیرون آمد و همان لحظه، با دیمین روبرو شد که از اتاق میرا بیرون میآمد.
نگاهش به نور خورشید بود که با درخشیدن، چشمهایش را کور میکرد.
الیویا در حیرت بود که چرا دیمین از اتاق میرا بیرون آمده، اما با لبخندی که چیزی را پنهان میکرد، گفت:
«سلام...»
دیمین نگاهش را روی الیویا قفل کرد؛ روی آن پیراهن بافتآج صورتی پاستیلی، با یقهای ضربدری که استخوان ترقوهاش را با ظرافت نمایان میکرد و گردنبند مینیمالی که با هر حرکت، نور را به بازی میگرفت.
شانههایش آزاد بود و آستینهای گشاد، با مچهای جمعشده،شیک.
یک کیف زنجیرهای کوچک و کرمرنگ روی بازویش آویزان بود و موهای بورش را پشت گوشش انداخته بود.
دیمین که محو جذابیتش شده بود، با لحنی که سعی میکرد عادی باشد، گفت:
«رنگ پیراهنت، با چشمهای آبیات... خیلی درخشانت کرده.»
الیویا با لبخندی کوتاه، گفت:
«ممنون.»
دیمین که متوجه رفتار سرد الیویا شد،با یک خنده ریز گفت:
«عا، میرا ازم خواست که کیفش رو از اتاقش براش بیارم.»
الیویا آرام گفت:
«باشه.»
و با کفشهای پاشنهبلند صورتی پاستیلی، از پلهها پایین رفت.
صدای تقتق کفشهایش، با هر قدم، انگار که قلب دیمین را بیشتر به تپش میانداخت.
موهای بورش را پشت گوشش انداخت و بدون اینکه نگاهش را به عقب بچرخاند، پایین رفت.
دیمین هم پشت سرش آمد، به سمت میز صبحانه.
چشمانش همچنان به دنبال الیویا بود، به حرکت موهای بورش که با هر قدم، روی شانههایش میافتاد.
میرا با دیدن دیمین که پشت سر الیویا پایین میآید، با اشتیاقی که بیش از حد گرم بود، گفت:
«دیمین! امشب میخوام ببرمت یه جای فوقالعاده.»
دیمین که زیرچشمی حواسش به الیویا بود، انگار که حرفهای میرا را نمیشنید، فقط با نگاهی گذرا پاسخ داد:
«آهان...»
میرا با لحنی که اصرار داشت، ادامه داد:
«پیست مسابقه.»
دیمین با بیتفاوتی گفت:
«تا حالا نرفتم... حتماً جای خوبیه.»
میرا با نگاهی که تمسخر را پشت لبخند پنهان میکرد، نگاهش را به الیویا چرخاند و گفت:
«خیلی خفنه... یه کم خوشگذرونی خوبه، رفت و برگشتمون هم به لطف الیویاست.»
الیویا بدون اینکه نگاهش را از بشقابش بردارد، با خونسردی گفت:
«من هم تو مسابقه شرکت میکنم.»
دیمین که با دیدن استایل الیویا و یادآوری شب قبل، تلخیها را به فراموشی سپرده بود، با لبخندی که تحسین را نشان میداد، گفت:
«همیشه عاشق رانندگی و جسوریت بودم...»
صدایش آرام بود، اما زیرش چیزی موج میزد که نمیشد نادیده گرفت.
میرا نگاهش را از دیمین به الیویا چرخاند و لبخندش را محکمتر کرد.
- ۲۰۸
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط