جمکران
جمکران
خاطره ای از شهید محمد رضا تورجی زاده
راوی : علی مسجدیان
فرمانده وقت گردان امام حسین علیه السلام
اولین روز های سال ۶۳ بود نشسته بودم داخل چادر فرماندهی ، جوان خوش سیمایی وارد شد ، سلام کرد و گفت : آقای مسجدیان نیرو نمی خوای ؟
گفتم : تا ببینم کی باشه !
گفت : محمد تورجی ، گفتم این محمد آقا کی هست ؟
لبخندی زد و گفت : خودم هستم .
نگاهی به او کردم و گفتم : چکار بلدی ؟
گفت : بعضی وقت ها می خونم
گفتم اشکالی نداره ، همین الآن بخون !
همانجا نشست و کمی مداحی کرد . سوز درونی عجیبی داشت . صدایش هم زیبا بود
اشعاری در مورد حضرت زهرا سلام الله علیها خواند .
علت حضورش را در این گردان سوال کردم
فهمیدم به خاطر بعضی مسائل سیاسی از گردان قبلی خارج شده .
کمی با او صحبت کردم فهمیدم نیروی پخته و فهمیده ای است .
گفتم : به یک شرط تو رو قبول می کنم . باید بی سیم چی خودم باشی ! قبول کرد و به گردان ما ملحق شد .
مدتی گذشت محمد با من صحبت کرد و گفت : می خواهم بروم بین بقیه نیروها ، گفتم : باشه اما باید مسئول دسته شوی .
قبول کرد . این اولین باری بود که مسئولیت قبول می کرد .
بچه ها خیلی دوستش داشتند . همیشه تعدادی از نیروها اطراف محمد بودند . چند روز بعد گفتم باید معاون گروهان شوی .
قبول نمی کرد با اسرار به من گفت : به شرطی که سه شنبه ها تا عصر چهار شنبه با من کاری نداشته باشی !
با تعجب گفتم : چطور ؟
با خنده گفت : جان آقای مسجدی نپرس !
قبول کردم و محمد معاون گروهان شد .
مدیریت محمد خیلی خوب بود . مدتی بعد دوباره محمد را صدا کردم و گفتم : باید مسئول گروهان بشی .
رفت یکی از دوستان را واسطه کرد که من این کار را نکنم . گفتم : اگه مسئولیت نگیری باید از از گردان بری !
کمی فکر کرد و گفت : قبول می کنم ، اما با همان شرط قبلی !
گفتم : صبر کن ببینم . یعنی چه که تو باید شرط بذاری ؟! اصلا بگو ببینم بعضی هفته ها که نیستی کجا می ری ؟
اصرار می کرد که نگوید . من هم اصرار می کردم که باید بگویی کجا می روی .
بالاخره گفت . تا زنده هستم به کسی نگو ، من سه شنبه ها از این جا می روم مسجد جمکران و تا عصر چهار شنبه بر می گردم .
با تعجب نگاهش می کردم . چیزی نگفنم . بعد ها فهمیدم مسیر ۹۰۰ کیلو متری دارخوئین تا جمکران را می رود و بعد از خواندن نماز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بر می گردد .
یکبار همراهش رفتم . نیمه های شب برای خوردن آب بلند شدم .
نگاهی به محمد انداختم . سرش به شیشه بود . مشغول خواندن نافله بود . قطرات اشک از چشمانش جاری بود .
در مسیر بر گشت با او صحبت می کردم . می گفت : یکبار ۱۴ بار ماشین عوض کردم تا به جمکران رسیدم . بعد هم نماز خواندم و بر گشتم .
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم الحفظ قائدنا الامام الخامنه ای
برای ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و شادی ارواح طیبه شهدا و روح مطهر امام راحل ره و سلامتی مقام معظم رهبری صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
خاطره ای از شهید محمد رضا تورجی زاده
راوی : علی مسجدیان
فرمانده وقت گردان امام حسین علیه السلام
اولین روز های سال ۶۳ بود نشسته بودم داخل چادر فرماندهی ، جوان خوش سیمایی وارد شد ، سلام کرد و گفت : آقای مسجدیان نیرو نمی خوای ؟
گفتم : تا ببینم کی باشه !
گفت : محمد تورجی ، گفتم این محمد آقا کی هست ؟
لبخندی زد و گفت : خودم هستم .
نگاهی به او کردم و گفتم : چکار بلدی ؟
گفت : بعضی وقت ها می خونم
گفتم اشکالی نداره ، همین الآن بخون !
همانجا نشست و کمی مداحی کرد . سوز درونی عجیبی داشت . صدایش هم زیبا بود
اشعاری در مورد حضرت زهرا سلام الله علیها خواند .
علت حضورش را در این گردان سوال کردم
فهمیدم به خاطر بعضی مسائل سیاسی از گردان قبلی خارج شده .
کمی با او صحبت کردم فهمیدم نیروی پخته و فهمیده ای است .
گفتم : به یک شرط تو رو قبول می کنم . باید بی سیم چی خودم باشی ! قبول کرد و به گردان ما ملحق شد .
مدتی گذشت محمد با من صحبت کرد و گفت : می خواهم بروم بین بقیه نیروها ، گفتم : باشه اما باید مسئول دسته شوی .
قبول کرد . این اولین باری بود که مسئولیت قبول می کرد .
بچه ها خیلی دوستش داشتند . همیشه تعدادی از نیروها اطراف محمد بودند . چند روز بعد گفتم باید معاون گروهان شوی .
قبول نمی کرد با اسرار به من گفت : به شرطی که سه شنبه ها تا عصر چهار شنبه با من کاری نداشته باشی !
با تعجب گفتم : چطور ؟
با خنده گفت : جان آقای مسجدی نپرس !
قبول کردم و محمد معاون گروهان شد .
مدیریت محمد خیلی خوب بود . مدتی بعد دوباره محمد را صدا کردم و گفتم : باید مسئول گروهان بشی .
رفت یکی از دوستان را واسطه کرد که من این کار را نکنم . گفتم : اگه مسئولیت نگیری باید از از گردان بری !
کمی فکر کرد و گفت : قبول می کنم ، اما با همان شرط قبلی !
گفتم : صبر کن ببینم . یعنی چه که تو باید شرط بذاری ؟! اصلا بگو ببینم بعضی هفته ها که نیستی کجا می ری ؟
اصرار می کرد که نگوید . من هم اصرار می کردم که باید بگویی کجا می روی .
بالاخره گفت . تا زنده هستم به کسی نگو ، من سه شنبه ها از این جا می روم مسجد جمکران و تا عصر چهار شنبه بر می گردم .
با تعجب نگاهش می کردم . چیزی نگفنم . بعد ها فهمیدم مسیر ۹۰۰ کیلو متری دارخوئین تا جمکران را می رود و بعد از خواندن نماز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بر می گردد .
یکبار همراهش رفتم . نیمه های شب برای خوردن آب بلند شدم .
نگاهی به محمد انداختم . سرش به شیشه بود . مشغول خواندن نافله بود . قطرات اشک از چشمانش جاری بود .
در مسیر بر گشت با او صحبت می کردم . می گفت : یکبار ۱۴ بار ماشین عوض کردم تا به جمکران رسیدم . بعد هم نماز خواندم و بر گشتم .
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم الحفظ قائدنا الامام الخامنه ای
برای ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و شادی ارواح طیبه شهدا و روح مطهر امام راحل ره و سلامتی مقام معظم رهبری صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
- ۲۸.۴k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط