Daddy;))
Part 3
زمان مدرسه ا. ت)
ویوkai★
منتظر ا. ت بودم تا بیاد و ببرمش امارت ولی کاش هیچوقت هیچوقت جونگکوکو نمیدید چرا عاشقش شدم چرا اون مردک(کوک) عاشق یه دختر 14 ساله شده اخه چرااا درکش نمیکنم اوففف کاش هیچوقت تو نق....
ا. ت: کای اینجا چیکار میکنی؟
کای: وسط فکر کردنم مزاحم نشو عههه
ا. ت: ها ها دوس داشتم🤭
کای: بزنم پشت خاک بره چشت؟
ا. ت: یهو دیدی کشتمت بعدا نگی ا. ت گ.... ه خوردمااا
کای: باشه ببین جونگکوک...
ا. ت: اینجاسس؟(ذوق شدید)
کای: ذوق کردنت برای چیه؟
ا. ت: خببب یه چیز بگم به کوکی نمیگی؟
کای: نه نمیگم(استرس)
ا. ت: من عاشق کوکم اما شاید به خاطر سن کمم دوسم نداشته باشه(ناراحت شد)
کای: اها نه بابا چرا بگم(بغض و صدای لرزون)
ا. ت: کای خوبی چیزی شده؟
کای: نه نه خوبم بیا بریم امارت جونگکوک کارت داره
ا. ت: باشه اجوشی
کای: پدصگگگگگگگگگ
فلش بک به امارت)
ویوjungkook ★
شیشه شراب تو دستم بود و مینوشیدم از پنجره به بیرون خیره بودم که ماشین وارد امارت شد کای ا. تو واسم اورد وقتی از ماشین پیاده شدن خیلی صمیمی بودن این... یعنی... چی... من حسودیم شده؟!
بادیگارد: قربان ا. تـ...
جونگکوک: میدونم بگید بیاد اتاق خوابم..
بادیگارد: قربان اون بچ...
جونگکوک: نگفتم بگی بچس گفتم بیاد اتاق خوابم
بادیگارد: چشم
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.