{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 4

Part 4
ات ویو
دیدم بغلم کرد
کوک :زود باش برو لباساتو عوض کن بیا
ات:چشم
زود رفتم لباسامو عوض کردم با یک لباس کیوت خرسی(عکسشو براتون میزارم) و رفتم بیرون دیدم اون مرده پیش اون یکی مرد هاست و خب من خجالت می‌کشیدم برم پیشش وایستادم تا اون مرده گفت
کوک: بیا اینجا قشنگم
رفتم بغلش و بعد یک ربع اون مرد ها رفتن اون مرده گفت
کوک: بیا اینجا (اشاره به پاهاش )
رفتم نشستم رو پاهاش
کوک :چند سالته
ات:۱۳
کوک؛اگه سوالی داری بپرس
ات: اسمتون چیه
کوک:اسمم جونگکوکه تو میتونی بگی کوک
ات:کوک چند سالته
کوک:اوممممم ۲۷ (دروغ )
ات:چرا حس میکنم داری دروغ میگی
کوک: دروغ نمیگم (جلو خندشو گرفته )
خدمتکار :ارباب ناهار آمادست
کوک:الان میایم
پاشو برین ناهار بخوریم
ات:یک سوال دیگه
کوک:بپرس
ات:چرا بهت میگن ارباب
کوک : اومممم چون رئیسشونم
حالا اگه سوال دیگه ای نداری بریم
ات:نه ندارم بریم

پرش زمانی به بعد ناهار.........................................................................

کوک ویو
ات: ممنونم
بعد از اینکه ناهار تموم شد ات رفت تو اتاق منم رفتن پیشش
کوک :تو سواد داری
ات :آره بلدم بخونم یا بنویسم
میشه بزاری برم مدرسه
کوک:معلومه از فردا میری مدرسه
ات :هورااااااا (ذوق )
کوک (خنده)
میخوای شب بریم شعر بازی
ات:چیییییییییی (جیغ و ذوق )
واقعا می‌بریم
کوک: آخ گوشم آروم تر بچه معلومه میبرمت
ات:مرسی مرسی مرسی مرسی (میپره رو تخت و آخرش میپره بغل کوک)

شرط پارت بعد
۱۸ لایک
دیدگاه ها (۱۲)

ات:هاع؟نه..خب این قیمتش چقدره؟مین یوک:(یه مقدار زیاد تصور کن...

(پارت پنجم)رفتم پیش میا میا یکی از دوستای صمیمیم هست که ددیا...

پارت ۱۸

دروغ نگو جونگ کوک کوک. دروغ نمیگمات. کوکو کوک. جان کوکو ات. ...

عشق ناگهانیP:9ویو ات:وقتی رفتم خونه بدو بدو و چرخش چرخش رفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط