کوچک که بودیم

کوچک که بودیم
کفش های پدر را می پوشیدیم
و گاهی یواشکی کت تکراری همیشگی اش را تن می کردیم
چادر نماز مادرمان را به سر می کردیم و برای عروسکمان مادری می کردیم
در بازی هایمان
پدر می شدیم
مادر می شدیم
در خیالمان پیشانیمان چین داشت و گاهی پشتمان خم شده بود
هِ
زود بزرگ شدیم
و یادمان رفت از کودکی مان خداحافظی کنیم.
دیدگاه ها (۰)

رمان بازی حسادت 🤍⛓️

از بس که خلق پشت ثِ نقاب ایستاده‌اند باور نمی‌کنند منِ بی‌نقاب را...

*** +18 ***دروغ چرا؟ ما هم که جوان بودیم یواشکی یک کارهایی ...

سلام یکی از دوستان خوبم این متن زیبا رو برام فرستاد حیف بود ...

یاد دوران کودکی...:اون روزا یادش بخیر ؛ چه روزای قشنگی بود ....

شاید برای بزرگ شدن زود بود..شاید باید کوچک می ماندیم ؛تا 20 ...

چه زود دیر می شود!در باز شد... برپا !... بر جا !درس اول : با...

#جواب ناگهان چقدر زود دیر می شود!در باز شدبرپا! بر جا !درس ا...

چه زود دیر می شود!در باز شد... برپا !... بر جا !درس اول : با...

ما هیچ وقت بزرگ نشدیم. فقط بچگیمان را از دست دادیم !بچه که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط