𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎
𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎
part:11
-مین سوللل!
+بلهههه هانول؟
-تلفنت داره زنگ میخوره!
+اومدممم!
پله ها رو یکی یکی طی کردم و رسیدم پایین گوشی رو نگاه کردم که دیدم چان داره بهم زنگ میزنه
یاخداااا؟چرا داشت زنگ میزدددد؟آرامش خودم و حفظ کردم و اوکی کردم
+الو
-خوبی؟
+خوبم ممنون!
-میخواستم بگم که امشب ممکنه دیروقت بیام خیلی کار دارم به هانول بگو امشب پیشت بمونه تا تنها نباشی!بادیگارد ها هم نگهبانی میدن نگران نباش!
+آهان،باشه مرسی!
-خب من دیگه میرم!
+باشه خداحافظ!
و بدون هیچ حرفی قطع کرد
اینروزا خیلی وقته که دیر میاد عمارت باید ازش بپرسم که چیکار میکنه!بالاخره داره هر دو باند و اداره میکنه و منم باید از کارای باند مطلع بشم!
+هانولل؟
-بله؟
+چان گفت امشب دیر میاد میتونی پیشم بمونی؟
-آره مشکلی نیست!
+خوبههه!
تقریبا عصر میشد و داشت حوصلم سر میرفت زنگ زدم به جیسونگ تا با هم بریم یه دوری بزنیم،خیلی وقته بیرون نرفتم
بعد از اینکه با جیسونگ تماس گرفتم گفت که آماده شه و با هم به کافه همیشگی بریم
بعد از اینکه لباس هامو پوشیدم و موهام و مرتب کردم عطرمو زدم و رفتم پایین
-جایی میخوای بری؟
+آره میخوام با جیسونگ برم بیرون!
-باشه پس مراقب خودت باش!
+حتمااا!
رفتم بیرون که آجوشی رو دیدم
+سلام آجوشی!
×سلام دخترم!جایی میخوای بری؟
+آره میخوام با جیسونگ برم بیرون!خیالت هم راحت نیاز نیست بادیگارد همراهم بیاد جیسونگ مراقبم هست!
×باشه دخترم به سلامت!
رفتم بیرون که صدای بوق ماشین و شنیدم
برگشتم که دیدم جیسونگ توی ماشینه،رفتم و سوار شدم
+چه خبر سنجاب؟
-هییی چرا همه گیر دادن من و سنجاب صدا کنن!
+خب سنجابی دیگه!
-ولش کن کمربندتو ببند بریم!
+وایسا!مگه به جز من دیگه کی سنجاب صدات میکنه؟
جیسونگ که حواسش به رانندگی بود گفت:مینهو!
+من که میدونم یه چیزی بین شما دو تا هستا ولی نمیتونم ثابت کنم!حیحی
-هی بسه مین سولللل!
+باشه باشه من تسلیم*خنده*
ویو ناشناس
×قربان براتون خبر دارم!
+چیشده؟زود باش بگو!
×امروز کریستوفر باید یه محموله خیلی مهم و تحویل بگیره و تا دیروقت خونه نیست!
+فک کنم وقتشه!
×ولی یه مشکلی هست!
+چی؟
×دختره فعلا عمارت نیست بیرونه!
+با کی؟
×با یه پسره به اسم هان جیسونگ!
+خیلی خب باید صبر کنیم تا دختره برگرده!هر وقت برگشت بهم خبر بده!
×چشم قربان!
پسر تعظیم ۹۰ درجه ای کرد و از اتاق خارج شد
+خوابایی برات دیدم کریستوفر!
ویو مین سول
+وایییییییی چقدر میگذرههه!یادته اولین بار وقتی فارغ التحصیل شدیم اومدیم این کافه تا جشن بگیریممم!
-آره یادش بخیر!*لبخند*
داشتیم با هم کل کل میکردیم که گارسون اومد
+سلام آجومااا!
×سلام دخترم!خیلی وقته نیومدی ها؟
+ببخشید خیلی امروزا درگیر بودم!
+راستی دخترتون کجاست؟
×امروز شیفت بعد از ظهره مدرسه اشون!
+آهان حیف شد میخواستم ببینمش!
×سلام پسرم تو چه خبر؟
-سلام آجوما!هیچی سلامتی!
×خب چی میخورید؟
+همون همیشگی!
×تو چی پسرم؟
-من یه آیس لاته میخوام!
×الان حاضر میشه!
+ممنون!
+خب از خاله سوهوا بگو!حالش خوبه؟
-آره بهتره!قرص هاشم مرتب میخوره!
+خوبه!واییییی اصن نمیخوام یادآوری کنم ولی اون موقع که از دبیرستان برگشتیم و دیدیم خاله سوهوا حالش بد شده انگار یه پارچ آب یخ رو سرم خالی کرده بودن،اونقدر استرس گرفته بودم که نمیدونستم چیکار کنم!
-اون روز خیلی روز مزخرفی بود!
+اوهوم
در حال صحبت بودیم که آجوما سفارش هامون آورد
+مرسییییی!
-ممنون!
×خواهش میکنم!
+امشب چان گفت دیر میاد بخاطر همین امشب هانول باید پیشم بمونه!
-میخوای من بیام پیشت؟
+نه نمیخواد!پیش خاله سوهوا بمونی بهتره!
-باشه هرجور راحتی!
-زود بخور تا شب نشده برسونمت!شب خطرناکه!
+باشه!
بعد از اینکه خوردیم از آجوما خداحافظی کردیم و به سمت عمارت حرکت کردیم
+خداحافظ جیسونگ!بابت امروز ممنون
-خداحافظ کاری نکردم!
از جیسونگ خداحافظی کردم و وارد عمارت شدم
ویو ناشناس
×قربان؟
+بیا داخل!
×دختره برگشت عمارت!
+خوبه نقشه رو شروع میکنیم!
+بزار بهت هشدار بدم نقشه باید درست پیش بره تو که نمیخوای خانوادتو از دست بدی؟میخوای؟
×نه قربان خواهش میکنم به خانوادم کاری نداشته باشید!
+باشه!پس بهتره درست انجامش بدی!
×چشم قربان!
+حالا هم برو!
پسر بعد از تعظیمی که کرد از اتاق خارج شد
+تازه داره جالب میشه کریستوفر!*نیشخند*
"اگه فقط اون شب عمارت نمیرفت و همراه جیسونگ میرفت هیچوقت اون اتفاق نمی افتاد!"
اینم پارت یازدهم💋
شرط:۵ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۵ تا لایک🍒
part:11
-مین سوللل!
+بلهههه هانول؟
-تلفنت داره زنگ میخوره!
+اومدممم!
پله ها رو یکی یکی طی کردم و رسیدم پایین گوشی رو نگاه کردم که دیدم چان داره بهم زنگ میزنه
یاخداااا؟چرا داشت زنگ میزدددد؟آرامش خودم و حفظ کردم و اوکی کردم
+الو
-خوبی؟
+خوبم ممنون!
-میخواستم بگم که امشب ممکنه دیروقت بیام خیلی کار دارم به هانول بگو امشب پیشت بمونه تا تنها نباشی!بادیگارد ها هم نگهبانی میدن نگران نباش!
+آهان،باشه مرسی!
-خب من دیگه میرم!
+باشه خداحافظ!
و بدون هیچ حرفی قطع کرد
اینروزا خیلی وقته که دیر میاد عمارت باید ازش بپرسم که چیکار میکنه!بالاخره داره هر دو باند و اداره میکنه و منم باید از کارای باند مطلع بشم!
+هانولل؟
-بله؟
+چان گفت امشب دیر میاد میتونی پیشم بمونی؟
-آره مشکلی نیست!
+خوبههه!
تقریبا عصر میشد و داشت حوصلم سر میرفت زنگ زدم به جیسونگ تا با هم بریم یه دوری بزنیم،خیلی وقته بیرون نرفتم
بعد از اینکه با جیسونگ تماس گرفتم گفت که آماده شه و با هم به کافه همیشگی بریم
بعد از اینکه لباس هامو پوشیدم و موهام و مرتب کردم عطرمو زدم و رفتم پایین
-جایی میخوای بری؟
+آره میخوام با جیسونگ برم بیرون!
-باشه پس مراقب خودت باش!
+حتمااا!
رفتم بیرون که آجوشی رو دیدم
+سلام آجوشی!
×سلام دخترم!جایی میخوای بری؟
+آره میخوام با جیسونگ برم بیرون!خیالت هم راحت نیاز نیست بادیگارد همراهم بیاد جیسونگ مراقبم هست!
×باشه دخترم به سلامت!
رفتم بیرون که صدای بوق ماشین و شنیدم
برگشتم که دیدم جیسونگ توی ماشینه،رفتم و سوار شدم
+چه خبر سنجاب؟
-هییی چرا همه گیر دادن من و سنجاب صدا کنن!
+خب سنجابی دیگه!
-ولش کن کمربندتو ببند بریم!
+وایسا!مگه به جز من دیگه کی سنجاب صدات میکنه؟
جیسونگ که حواسش به رانندگی بود گفت:مینهو!
+من که میدونم یه چیزی بین شما دو تا هستا ولی نمیتونم ثابت کنم!حیحی
-هی بسه مین سولللل!
+باشه باشه من تسلیم*خنده*
ویو ناشناس
×قربان براتون خبر دارم!
+چیشده؟زود باش بگو!
×امروز کریستوفر باید یه محموله خیلی مهم و تحویل بگیره و تا دیروقت خونه نیست!
+فک کنم وقتشه!
×ولی یه مشکلی هست!
+چی؟
×دختره فعلا عمارت نیست بیرونه!
+با کی؟
×با یه پسره به اسم هان جیسونگ!
+خیلی خب باید صبر کنیم تا دختره برگرده!هر وقت برگشت بهم خبر بده!
×چشم قربان!
پسر تعظیم ۹۰ درجه ای کرد و از اتاق خارج شد
+خوابایی برات دیدم کریستوفر!
ویو مین سول
+وایییییییی چقدر میگذرههه!یادته اولین بار وقتی فارغ التحصیل شدیم اومدیم این کافه تا جشن بگیریممم!
-آره یادش بخیر!*لبخند*
داشتیم با هم کل کل میکردیم که گارسون اومد
+سلام آجومااا!
×سلام دخترم!خیلی وقته نیومدی ها؟
+ببخشید خیلی امروزا درگیر بودم!
+راستی دخترتون کجاست؟
×امروز شیفت بعد از ظهره مدرسه اشون!
+آهان حیف شد میخواستم ببینمش!
×سلام پسرم تو چه خبر؟
-سلام آجوما!هیچی سلامتی!
×خب چی میخورید؟
+همون همیشگی!
×تو چی پسرم؟
-من یه آیس لاته میخوام!
×الان حاضر میشه!
+ممنون!
+خب از خاله سوهوا بگو!حالش خوبه؟
-آره بهتره!قرص هاشم مرتب میخوره!
+خوبه!واییییی اصن نمیخوام یادآوری کنم ولی اون موقع که از دبیرستان برگشتیم و دیدیم خاله سوهوا حالش بد شده انگار یه پارچ آب یخ رو سرم خالی کرده بودن،اونقدر استرس گرفته بودم که نمیدونستم چیکار کنم!
-اون روز خیلی روز مزخرفی بود!
+اوهوم
در حال صحبت بودیم که آجوما سفارش هامون آورد
+مرسییییی!
-ممنون!
×خواهش میکنم!
+امشب چان گفت دیر میاد بخاطر همین امشب هانول باید پیشم بمونه!
-میخوای من بیام پیشت؟
+نه نمیخواد!پیش خاله سوهوا بمونی بهتره!
-باشه هرجور راحتی!
-زود بخور تا شب نشده برسونمت!شب خطرناکه!
+باشه!
بعد از اینکه خوردیم از آجوما خداحافظی کردیم و به سمت عمارت حرکت کردیم
+خداحافظ جیسونگ!بابت امروز ممنون
-خداحافظ کاری نکردم!
از جیسونگ خداحافظی کردم و وارد عمارت شدم
ویو ناشناس
×قربان؟
+بیا داخل!
×دختره برگشت عمارت!
+خوبه نقشه رو شروع میکنیم!
+بزار بهت هشدار بدم نقشه باید درست پیش بره تو که نمیخوای خانوادتو از دست بدی؟میخوای؟
×نه قربان خواهش میکنم به خانوادم کاری نداشته باشید!
+باشه!پس بهتره درست انجامش بدی!
×چشم قربان!
+حالا هم برو!
پسر بعد از تعظیمی که کرد از اتاق خارج شد
+تازه داره جالب میشه کریستوفر!*نیشخند*
"اگه فقط اون شب عمارت نمیرفت و همراه جیسونگ میرفت هیچوقت اون اتفاق نمی افتاد!"
اینم پارت یازدهم💋
شرط:۵ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۵ تا لایک🍒
- ۱.۴k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط