{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست عاطفه در دستم بود ، با هر بار دیدن دختر بچه ای که جسو

دست عاطفه در دستم بود ، با هر بار دیدن دختر بچه ای که جسورانه از بالای سرسره پایین می آمد ، پاهایش جمع تر و فشار دستش به دست من بیش تر می شد ، توی دلم خاله ام را به خاطر تربیت نادرست عاطفه ملامت می کردم . اون که چیزی کم نداشت ، چرا باید آنقدر ترسو بار می آمد ؟
نمی دانستم پدر و مادر آن بچه چه کسانی بودند ، اما برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش عاطفه هم بچه همان پدر و مادر بود ، تا فقط کمی از جسارت آن ها را به ارث می برد . از آن جا دور شدیم ، کمی بعد همان بچه را دیدیم که با دست های کوچکش پدر معلول و مادر نابینایش را هدایت می کرد .
و این بار برای یک لحظه آرزو کردم که خدا مرا ببخشد ، عاشقانه عاطفه را بغل کردم و خدا را به خاطر کار های عجیب ولی زیبایش شکر کردم
دیدگاه ها (۱)

دبیری شاگردان خود را به باغ ملی شهر به گردش برده بود . در ضم...

وقتی پدر پنجاه ساله ای از پسر پانزده ساله اش می خواهد دو سال...

@zhuanchannelیه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم،اوایل بهش می...

پارت اول نیمه سوم Broken Wings

⁨⁨بسیار سوزناک حتما بخوانید👇🏼💔😭خون از لبان چاک چاکش پاک می ک...

یک عصر تابستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط